۵ مطلب با موضوع «بلاگی‌ها :: دیدار وبلاگی» ثبت شده است

من مام‌بزرگ را دارم (۱۳)

 به خانه آمدم، شانه‌ام می‌لرزید. خیلی شب بود و من بسیار خسته بودم از تکاپوی هر لحظه‌ای و کلنجار مداوم با خودم. پیش از طلوع بیرون زده بودم و برای تنم هم دیگر نایی نمانده بود. کلید انداختم. هوای گرم پناهم داد. آمدم داخل، دیدم مام‌بزرگ بخاری را راه انداخته. دیشبش با بافتنی و چندتا پتو خوابیده بودم. آهی کشیدم از خوشی. سلام کردم. خسته نباشیدی گفت. روزی قوت من از همین خوش‌آمدگویی‌های وقت رسیدن مام‌بزرگ است. دوست دارم وقتی می‌رسم خانه، کسی با من صحبت کند. دوستش دارم وقتی حواسش به من هست، می‌پرسید: یک جوری مریضی انگار، یا شاید کارت زیاده. می‌گفتم: خوبم. آن شب رمقی برایم نمانده بود. کوله‌ام را کناری انداختم و با مقنعه روی زمین خوابیدم. قبل از آن‌که چشم‌هایم بسته شود پرسید: دوست داری کتلت درست کنم برای فردات؟ جویده جویده گفتم عاشقشم. 

در خواب و بیداری بودم، نمی‌دانم چه قدر گذشته بود. صداهای غریبه شنیدم. صدای خانه وقتی فقط خودمان دوتا نیستیم و مهمان هست. تن به بیدار شدن ندادم. 

نیمه شب بود. هول، پریدم از خواب. خانه ساکت بود، امن و لذت‌بخش مثل وقتی فقط خودمان دوتا هستیم. از لای در مام‌بزرگ را دیدم که نشسته بود روی کاناپه‌اش کنار بخاری، با صدای هولناکی تلویزیون می‌دید و بافتنی آبی راه‌راهی می‌بافت که جوراب یک پسربچه‌ی چهارماهه بود. نیم‌خیز شدم. ترسیده و بی‌پناه، بلندتر از صدای تلویزیون داد زدم: مام‌بزرگ، کتلت داریم هنوز؟ لبخند آرام‌بخشی زد وگفت: فکر کردی می‌خوریم و برای تو نگه نمی‌دارم؟ 



فردایش با خودم بردم، کنار این‌ها خوردیم‌شان. این و اون.


  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۱۳ آبان ۹۷

قدم زدن در باغ کتاب ملکه سرخ، به اتفاق کتاب‌فروش ساحر


 از بین قفسه‌ها راه پیدا می‌کردیم. ایستاد. کتابی را برداشت. برگه‌هایش را بو کشید. دستم داد. گفت بوی فلفل می‌ده. بو کشیدم. چشم‌هایم گرد شد. گفت پر از ترسه. نگاه کردم، اسمش بود خاموش‌خانه.  «چه‌طور این کار رو کرده‌ند؟» گفت بیا، بهت می‌گم. به دنبالش رفتم تا قفسه داستان‌های فارسی. کتاب نازکی دستم داد. گفت اسمش رو نبین. بو کردم. گفتم نمی‌دونم، بوی بهار می‌ده. گفت بوی چرکه. نامش چرک بود. خندیدم. دوباره بو کشیدم. گفتم نه واقعا، تلقینه. گفت آها. ولی تلقین شیرینیه. خندیدم. با آهنگ آکاردئون تاب خوردم.* دوباره گشت بین کتاب‌ها؛ بوی خاک، بوی موکت،... سورمه‌سرا را داد دستم:« بوی مرگ». بو کشیدم. دوبار، سه‌بار. نمی‌خواستم کتاب را زمین بگذارم. رفتیم. جا ماندم کنار کتاب‌ها. دیگر به خانه برنگشتم. 


*والس‌های تهران _ مهرداد مهدی

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۷ مهر ۹۷

دیدن بلاگر صد در صد دل‌خواه در صبح سرد آذر، ماه آخر پاییز

   
خ. برای او و من، که دل‌مان پست‌های مفصل می‌خواهد و وبلاگ‎های پرحرف.



 گفت ده و نیم انقلاب می‌رسد. اول صبحی، هیچ آماده‎ی انقلاب نبودم. نوشتم:« من یک ساعت بیش‎تر می‎خوابم. » اما نخوابیدم. مثل یک سکانس ملال‎انگیز درباره‎ی روزمرگی، خیره شدم به سقف سفید اتاق. بیدار شدن از خواب در صبح سرد پاییز_زمستانی، مرگ‎بار است. یعنی می‌خواهم بگویم اگر روزی تن رنجور مرا در بستر، بی‌جان یافتید، در اثر کش‌مکش با پتو بوده. فقط بابای سرمایی من، می‎فهمد، از رنجی که می‌بریم. او هم آداب خاصی داشت. یک ساعت زودتر صدایش می‎کردیم؛ یک ربع، بیست دقیقه‌ای غلت می‎زد و پتو را به خودش می‌پیچید؛ بیست دقیقه، نیم ساعتی هم می ‌نشست در رخت‌خواب، به یک گوشه خیره، بعد یک‎باره "یاالله"ـی می‌گفت و به یک جست بلند می‌شد. به‌نظرم، بابا نیمی از شعرهایش را در همین مراقبه‌های صبح‌گاهی ترتیب داده. از بابا به من، سرمایی بودن رسید و خیره شدن. خیره شده‌بودم به سقف سفید اتاق و سناریوی احتمالی زندگی در پیش رو را ترتیب می‌دادم.

 اگر آدم کسل‌کننده‎ای باشید که مکالمات روزمره‌اش به طور معمول، دو صفحه‌ی word را هم پر نمی‌کند، قدم‌هایش هم صدا نمی‌دهد و ترجیحش این است که از مهمانی غافلگیری تولدش باخبر باشد و به موجودی جامیوه‌ای یخچالش مطمئن، درک می‌کنید که موقعیت ویژه‌ی "دیدار اول" چه‌قدر می‌تواند دلهره‌آور باشد. من هستم و می‌خواهم بگویم که اگر روزی گوشه‌ی خیابان تلف شدم، در راه رفتن به محل قرار بوده‌ام. 
البته از نظر من اشکالی ندارد که کسی بنشیند گوشه‌ی دفتر، سرش به کارش باشد و لزومی نبیند که در رابطه با هر مکالمه‌ای که در محیط شکل می‌گیرد، اظهار نظر کند. در اصول من، حرف باید به وقتش بیاید؛ به تناسب موضوع، لحظه، محیط و حس و حال مخاطب. باید از دل من باشد، بدانمش و باورش داشته‌باشم و سر آخر، وقتی از خودم می‌پرسم «خب، که چی؟ اصلا ارزشش رو داره؟» ، داشته‌باشد. طبیعی است که کم‌حرفی خصلت من باشد. ولی اجتماع، سکوت و درون‌گرایی را غیرطبیعی تلقی می‌کند. مثل عجیب‎الخلقه‎ها نشانش می‎دهد و صدایش می‎کند "خجالتی، کمبود اعتماد به نفس یا بی‎ادب".  به‎همین‎خاطر، قبل از این‎که به دیدارت بیایم، فکر می‎کنم به کلیدواژه‎های مشترک‎مان و جملاتی که به گفت‎و‎گو و معاشرت، راه باز می‎کنند. صبح آن روز هم، مثل همه‎ی اولین‎بارها.. اما، حقیقت این است که در ارتباط با آدم‎ها، پیش‎بینی معمولا جواب نمی‎دهد.

 زنگ زد. گفت کارگر منتظر است. من هنوز سوار تاکسی نشده‎بودم. زود رسید : انقلاب زودهنگام.

 من تو را ندیده‎ام هیچ‎گاه. تو، من را نمی‎شناسی. ممکن است هزاربار در خیابان از کنار هم عبور کرده‎باشیم. ممکن است امروز ظهر‎ تو، از من ساعت پرسیده باشی، یا آن شب که باران می‎آمد، من، از تو خواهش کرده‎باشم که همراه هم از خیابان رد شویم. تا به حال، نفهمیدیم. اما اگر بخواهی هم‌دیگر را ببینیم، در خیابانی که هردوی‌مان بارها از آن عبور کرده‌ایم، دیگر رفتارت متفاوت می‌شود. می‌ایستی یک گوشه، در محلی که مشخصه‎ای خاص برای آدرس دادن داشته‎باشد، سر تقاطع یا جلوی کتاب‎فروشی، کنار تابلوی حمل با جرثقیل و در جواب نگاه‎های عذاب‎آور مردم (طوری عجیب که انگار همه باید همیشه، باعجله درحال رفتن باشند،) این پا و آن پا می‌کنی که منتظر کسی هستم، می‌آید الآن. و سرک می‌کشی میان آدم‌ها و ماشین‌ها و مغازه‌ها، در کوچه‌ها، خانه‌ها، آجرها، سنگ‌فرش پیاده‌روها، می‌گردی به دنبال من، دنبال هر خصلتی که از من می‌دانی، عینکم، کفش‌های خاکی‌ام، پنجره‌ها، پنجره‌های آبی، پنجره‌هایی که شب‌ها چراغ اتاق‌شان روشن می‎شود و سایه‌ی تیره‌ی گلدان‎های شمعدانی، اسمم خورشید.. و من از چشم‌هایت که اسمم را تکرار می‎کنند، پیدایت می‎کنم. لبخند می‎زنم و جلو می‎آیم و خب اگر وسط خیابان در انتظار باشی و کسی مستقیم نگاهت کند و به سمتت بیاید، قطعا هم‌اویی‌ست که باید. با کمی تردید، لبخند می‎زنی و سلام اول، رنگ آشنایی می‎گیرد. "مثل دو غریبه که در خیابان به هم برسند و بگویند:« پخش اسب.»" (چهرازی)

 او آمد. گفته‌بودم که ایستاده‌ام کنار خیابان ادوارد براون. با یک لحن عجیب، جواب داده‌بود:« چی؟ افراسیاب؟» ایستاده‌بودم و سعی می‌کردم مهربان و صمیمی و آشنا به‌نظر برسم و دزدانه در انتهای خیابان، دنبالش می‌گشتم. تصور می‌کردم که احتمالا بلند بلند می‌خندد و جست‌و‌خیزکنان می‌آید و دست‌هایش در طرفین، تاب می‌خوردند. چشم‌هایم از دور، شمایلش را محو و تار، تشخیص داد. قدبلندتر از آن بود که فکر می‎کردم. افتاده، با گام‌های بلند پیش می‎آمد و یک‎باره، قدم‎هایش را آهسته می‎کرد و گنگ و نگران، نگاه می‎انداخت به این‎طرف و آن‎طرف. دیدمش، با دنیاهایی که به دنبالش می‎کشید؛ ننه دلاور، استراگون و ولادیمیر که کلاه‎های‎شان را با هم عوض می‎کردند و زنی که صورت نداشت، اما موهایش به طرز غمگین‎کننده‎ای در طول آسمان امتداد پیدا کرده‎بود. در ضمن جست‌و‌جوی قدم‌های کش‌دارش، پیدایم کرد، شک‌دار و خجالتی. جلوتر رفتم و به سمتم آمد. شبیه انقلاب نبود، اگر هم بود، انقلاب میخک، 1974 لیسبون. بدون گلوله، با شاخه‌های میخک، در استقبال از سربازان.




 
 عذرخواهی کرد، به‎خاطر گم‌و‌گورشدنش. فکرش را هم نمی‌کردم. شاید این‌طور فکر می‌کردم که بیاید و بابت گم‌شدن‌ و بلد نبودنش کلی بخندد. دوست داشتم همان‌جا، دوباره بغلش کنم که مثل دخترهای کارت پستالی اینستاگرام، براق و سرخوش و تزئینی نیست. هرقدم که بیش‌تر کنار هم بودیم، به این فکر می‌کردم که چه‌قدر از آن چیزی که فکر می‌کردم بهتر است. نشستیم سر آن میز، که اگر مدیریت جدید نمی‎آمد و هنوز هر میز اسم یک کتاب داشت، نامش می‎شد: "گل‎ها همه آفتاب‎گردانند". تفأل به قیصر زدیم. گفت:« این شعرش رو دو سال قبل از این‎که من به دنیا بیام گفته.» گفتم:« خیلی عجیبه. نه؟» فکر کردم همه‎چیز عوض شده، اما هنوز قیصر می‎خوانیم و حسش می‎کنیم. گفت:« این‎که هنوز هم شعرهاش رو می‎خونیم و می‎فهمیم‎شون؟»  و زبان‎مان باز شد به گفتن از همه‎ی دنیا، همه‎ی آدم‎ها، شعر، سینما، ادبیات، بلاگرها. دو لیوان بزرگ، چای نوشیدیم، من با دارچین، او با دوتا دانه هل و با چوب نبات‌مان، تفاله‌های‎شان را نجات دادیم. برایش قصه‌هایی از زندگی‌ام را گفتم که معمولا پنهان‌شان می‎کنم و این شاید، به‌خاطر آن بود که او کسی بود که حقیقت زندگی را می‌فهمید. تعبیرشان نمی‎کرد، تغییرشان نمی‎داد، جور دیگری نگاهشان نمی‎کرد. این اولین قانون زندگی زمینی‏‎ست و تعداد آدم‎هایی که آن‎ را بلدند، زیاد نیست. دوست داشتم کنارمان بودید وقتی از وبلاگ‌نویسی صحبت می‌کردیم. اشک‌ها و لبخندهای ما را می‌شنیدید. خاطره‌های‌مان را، گله‌های‌مان را، یأس و تقلای‌مان را، بودید و می‌دیدید.
آن‌جا بودیم که حرف آرزوهای‌مان بود. پرسیدم:« دوست داری کجا باشی؟» گفت:« هنرهای زیبا.» گفتم:« بیست دقیقه وقت داریم. دوست داری بریم اون‌جا؟» مکث کرد، نگاهم کرد و بلند شدیم. نگاهش را فراموش نمی‌کنم. 

 مثل یک اتفاق عجیب رسید. مثل سکانسی که تعلیق و غافلگیری را، با هم دارد. سر صبحی، بلند می‌شوی، می‎روی کسی را ببینی که خوب می‌نویسد. از سینما می‎داند، ادبیات را دنبال می‎کند. تنها کسی که در این حوالی، می‎توانی نظرش را درباره‌ی جکسون پولاک بپرسی؛ و با چیزی مواجه می‎شوی که تصورش را هم نمی‎کردی. دختر هجده ساله‎ای که دنیا را همان‎طور نگاه می‎کند که تو می‎بینی. از نگرانی‎های تو دارد، غصه‎های تو را دارد و هرچند که دنیای متفاوتی از احساسات و تجربه‎ها دارید، توانسته دو ساعت بی‎وقفه حرف‎زدن خورشید را ببیند.

 حرف صدتا یه غاز تا ابد است. مثل کلی‎گویی که آفت شعر است و حرف مفت، آفت ذهن. ذهن الکن ستاره بشمارد، ذهن یاغی ستاره، می‎چیند. گفتم:« خداحافظ نرگس، ولی باز برگرد.»  همه آیند و باز، باز روند. زنده بودن که خود منازعه است، ولی خب به‌هرحال، عشق همیشه در مراجعه است. *










خ. سلام عرض می‌کنیم خدمت زمستون. از قیافه‌ی جدید پنجره خوشتون میاد؟ سر در وبلاگ رو ملاحظه می‌کنید؟ اون یکی بلاگر موردعلاقه‌م به پنجره هدیه داده.
خ. این یکی بلاگر موردعلاقه‌م برگشته. هرچند که به‌نظر من "شوالیه‌ی افسرده‌سیما" خیلی هم اسم برازنده و تو دهن بچرخیه (:/) ، اما باورم نمی‌شه که تونسته یک اسم خوب و برازنده و توی دهن بچرخ (مجددا :/) دیگه پیدا کنه.
خ. اصلا بنده، همین‌جا، هفته‌ی آخر پاییز رو، هفته‌ی بلاگر موردعلاقه نام‌گذاری می‌کنم نقطه


  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۱ دی ۹۶

سالن کوچک بد شکل دبیرستان شرف الدین

اولین بار بود که حس کردم عضوی از یک جمعم. نه کم بودم و نه زیاد. نه وصله ی ناجور بودم نه مجبور به تحمل. اولین بار بود که بودن کنار آدم ها خوشحالم می‌کرد. معذب نبودم. خسته نبودم. اضافه نبودم. برای اولین بار تو زندگیم حس کردم جایی هستم که باید باش و این حرف ها٬ حرف های توی سر منه که داره زده میشه. 
من نمی دونم اینجا چیکار می‌کنم. من نمی‌دونم آینده چی می‌خواد بشه. ولی کاش مثل امروز لذت بخش باشه زندگی. کاش همین قدر نزدیک باشه به دل من. دلم برای امروز تنگ میشه :)
  • خورشید ‌‌‌
  • دوشنبه ۱۶ مرداد ۹۶

توی کوچه ها، یه نسیم رفته پی ولگردی..


  من وبلاگ خواندن را به وبلاگ نوشتن ترجیح می دهم. خواندن را به نوشتن ترجیح می دهم. شنیدن را به گفتن ترجیح.. دیدن را به دیده شدن.

 دنیای وبلاگی را دوست دارم. یک جورهایی به اینجا عادت کردم اصلا. خاطره درست شده، بچه ها برایم آشنا شده اند. همه آبی های دنیا مرا یاد نیکولا می اندازند. وقتی سعدی می خوانم، آقاگل گوشه ی فکرم است. هزار اتفاق کوچک روزانه شباهنگ را یادم می آورند. 

 بلاگرها اصلا یک طور بهتری هستند. به همه چیز حساسند. می بینند، می فهمند، حواسشان هست. هرلحظه درحال قصه ساختن اند. وقتی هم که جمع می شوند کنار هم، مثل یک خط اکسپرسیو نارنجی، وسط خطوط پشمالوی خاکستریند. مثل یک حباب رقصان نغمه سرا، که هر طرف می لغزد، به اطرافش رنگ و شور و خوشحالی پس می دهد. 

 دیروز کنارشان بودم. کنارشان آدم غریبگی نمی کند. خودش را قایم نمی کند. برای فرار کردن لحظه شماری نمی کند. داشتم نگاهشان می کردم.. خوب بودند :)

 شرح آنچه گذشت را کالفیلد حتما می نویسد. بگذارید که من برایتان بگویم نار خاتون چقدر مهربان است. همیشه لبخند دارد، وقتی حرف میزنی باعلاقه نگاهت می کند. چشم هاش می درخشد :)  باهمه ی شور و شیطنتش آارام است. 

که دخترک گرم و دوست داشتنی ست. حواسش هست. به اسکیس مدادرنگیت لبخند میزند و به نظرش قشنگ می آید.  بلد است به کردی بگوید "سلام ، خوبی؟ ، غرغر نکن :/" 

واران آمده بود مواظب من باشد :)  یک خوردنی جالب هم آورد که اسمش بژی برساق بود. (سرچ کردم :دی ) و خلاف کامنت های دور و درازش، سااااکت.. بی حررررف

فاطمه فوق العاده ست. از کنارش بودن ذوق می کنم. حرف های خوب بلد است. با جمع همراه است. همیشه در جست و جو و درحال تجربه ست و همه چیز برایش جالب به نظر می رسد. دوست دارم هی ببینمش. کشف فاطمه در این دورهمی ها اتفاق بسیار خوبی بود.

زمر 53 .. بسیار راحت و صمیمی از همان بدو ورود :) به موقع حرف میزند، به موقع شوخی می کند، طنز جالبی دارد.. من یکی دوبار ریسه رفتم آن گوشه. می گفت بلد نیست خوب بنویسد -_- هنوز آرشیوش را نخوانده ام ولی باور نکردم -_-

دکتر میم همان طورند که توی وبلاگشان هستند. یک عالم حرف ها و تجربه های جالب و عجیب دارند. خوب شد که حرفشان را گوش کردم و رگ خواب را دیدم. خیلی خوب بود آقاا. صحنه ی مورد علاقه ی من وقتی ست که داریم عکس می گیریم :)))
هش دار !  اگر دکتر پیشنهاد کرد بروید جمشیدیه املت بزنید، سریعا بلاکشان کنید، تلفن را از برق بکشید، چراغ ها را خاموش کنید و زیر پتو قایم شوید.

آقا مهدی را فرصت نشد بیشتر بشناسم ولی از آن طوری که از وبلاگشان برمی آمد، خودمانی تر و خوش خنده تر و صمیمی تر بودند. یادم رفت بپرسم برای تولد خواهر کوچولو چه کردند آخر :)

دکتر سروش 11 ترم بعد :)  صدر مجلس نشسته بودند و بحث را دست گرفته بودند. همه ی سر و صداها کار هولدن و ایشان بود و بخش زیادی از خوش گذشتگی ماجرا. فکر می کردند من دبیرستانیم :/   خدا رحمت کند عمه ی مادرشان را.

هولدن :)  .. هولدن :)   او فوق لیسانس دارد. ترس ندارد. مهربان هم هست و با اینکه علاقه دارد با این مرز سن قانونیش سر به سرم بگذارد (: ، لیدر خوبی ست. هوای مهمان هایش را دارد. البته اگر کافه ی مورد نظر را قبل قرار انتخاب کند خوشحال می شویم.  کاغذ هم آورده بود که یادگاری بنویسیم و 20 سال بعد نشان هولدنچه و لامپ (دختر من :دی) بدهیم. 





خ. عنوان قسمتی از ترانه ای ست که همایون شجریان وسط فیلم رگ خواب می خواند.

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۱۶ بهمن ۹۵
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.