۲۶ مطلب با موضوع «بلاگی‌ها» ثبت شده است

قدم زدن در باغ کتاب ملکه سرخ، به اتفاق کتاب‌فروش ساحر


 از بین قفسه‌ها راه پیدا می‌کردیم. ایستاد. کتابی را برداشت. برگه‌هایش را بو کشید. دستم داد. گفت بوی فلفل می‌ده. بو کشیدم. چشم‌هایم گرد شد. گفت پر از ترسه. نگاه کردم، اسمش بود خاموش‌خانه.  «چه‌طور این کار رو کرده‌ند؟» گفت بیا، بهت می‌گم. به دنبالش رفتم تا قفسه داستان‌های فارسی. کتاب نازکی دستم داد. گفت اسمش رو نبین. بو کردم. گفتم نمی‌دونم، بوی بهار می‌ده. گفت بوی چرکه. نامش چرک بود. خندیدم. دوباره بو کشیدم. گفتم نه واقعا، تلقینه. گفت آها. ولی تلقین شیرینیه. خندیدم. با آهنگ آکاردئون تاب خوردم.* دوباره گشت بین کتاب‌ها؛ بوی خاک، بوی موکت،... سورمه‌سرا را داد دستم:« بوی مرگ». بو کشیدم. دوبار، سه‌بار. نمی‌خواستم کتاب را زمین بگذارم. رفتیم. جا ماندم کنار کتاب‌ها. دیگر به خانه برنگشتم. 


*والس‌های تهران _ مهرداد مهدی

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۷ مهر ۹۷

فارنهایت 450

 

  پیش درآمد: قضیه از این قرار است.


 

  من از آن آدم‌هایی هستم که همه چیز را جدی می‌گیرند. پیش‌دبستانی که بودم، باری سر کلاس نقاشی رو به پشت سری‌ام پچ‌پچ کردم: با این‌که ریختن چسب مایع کف دست، فوت کردن و کندنش خیلی مزه می‌دهد، نباید همه‌ی چسب‌هایش را حرام کند. خانم صالحی که پای تخته با 14 اردک می‌کشید، ناگهان برگشت و سرم داد زد: ساکت!  من از هیبتش نمی‌ترسیدم یا از صدا بلند کردن و بدخلقی. این‌که کسی نگاه کند توی چشم‌هایم و بخواهد سرزنشم کند، برایم سنگین آمد. همین کافی بود که تا پایان دبیرستان، سر کلاس صدا از من درنیاید.

 کلام، به خصوص نوشتار، تاثیر زیادی روی من دارد. حساسیتم روی ظرایف، هنگام خواندن مرا به جملاتی می‌رساند که اندیشه‌ی متفاوتی در آن‌ها جریان دارد. در ذهن می‌سپارمشان. مدام با خودم تکرار می‌کنم و با آن‌ها کلنجار می‌روم. در سرم جان می‌گیرند و می‌رقصند و تجزیه می‌شوند تا با خودم حلشان کنم و مسیر جدیدی در ذهن من ایجاد می‌کنند. این رفتار به مطالعه‌ام روی طبیعت، آدم‌ها و دیگر چیزها هم سرایت کرده؛ لذا هر روز زندگی من پر از کتاب‌ها، آدم‌ها و چیزهای دیگری‌ است که حرف و رفتارشان مرا به سمت و سوی دیگری می‌برد. اما اگر مشخصا بخواهم از کتابی نام ببرم که زندگی مرا تحت تاثیر خودش قرار داده، قطعا باید بگویم: قصه‌های بهرنگ.



 خواندن را قبل از دبستان یاد گرفتم و خانه‌ی کوچک ما دنیای اسرارآمیز قصه‌ها بود. پدر و مادر جوان من، یک‌نمه حقوقشان را خرج نوار قصه‌ی عباس‌قلی خان و بزک زنگوله‌پا یا داستان‌های برادران گریم و رولد دال می‌کردند. مثل ماتیلدا، با یک لیوان شیر می‌نشستم گوشه‌ی اتاق و ستون کتاب‌های کنار دستم را سر می‌کشیدم. روزها همان‌جا می‌نشستم و بی‌خستگی می‌خواندم و هیچ چیز دیگری نمی‌خواستم. "قصه‌های بهرنگ" را خاله به من هدیه داده بود. تابستان‌ها که می‌رفتم روستا، پیش مام‌بزرگ و آقا و او، شب‌ها مرا پیش خودش می‌خواباند در آن اتاق خنک گچی که اجازه داده بود روی دیوارش نقاشی بکشم و پنجره‌اش، آسمانی شبق‌رنگ داشت که ستاره‌های درخشانش شمردنی نبودند. من چشم‌هایم را می‌دادم به آسمان و گوش می‌سپردم به خاله که برایم قصه‌ی اولدوز و یاشار را تعریف می‌کرد. یک روز دوباره سروقتش رفتم. یک بعد از ظهر احتمالا که مام‌بزرگ خوابیده بود و مامان و بابا سرکار بودند و من همه‌ی کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام را خوانده بودم و دوباره از نو شروع کرده بودم. 

چشم من در کندوکاو دنیای بیرون بود و گوشم پر از افسانه‌های کهن و قصه‌های پریون. می‌خواستم از چند و چون جهان پهناور سردربیاورم. اسرار درون آدم‌ها را می‌جستم. در سر آن‌ها چه می‌گذرد؟ زندگی از نگاه دیگران چگونه است؟ صمد، اولین کسی بود که با من حرف زد. "ببین بچه، اینا می‌گن تو نمی‌فهمی، ولی من می‌خوام بدونی."* گفت زندگی ساده نیست چون دنیا جای قشنگی نیست. البته تو می‌توانی از پس آن بربیایی و خیلی وقت‌ها هم نمی‌توانی. گاهی زندگی یک‌طوری است که کاریش نمی‌شود کرد. اما زیاد برای چیزهایی که از دست رفته، غصه نخور. نگذار بیشتر از آن از دست برود و سعی کن به فکر چیزهای مهم‌تر باشی. لطیف را، ننه کلاغه را، و بیشتر از آن، زن‌بابا را از یاد نبر... صمد با من حرف می‌زد و من ماهی سرخ کوچولویی بودم که هرچه می‌کرد خوابش نمی‌برد. همه‌اش در فکر دریا بود.

 سال‌های نوجوانی‌ام با حافظ گذشت. 14 ساله بودم که از حافظیه یک دیوان جیبی فیروزه‌ای رنگ گرفتم. همه‌جا همراهم بود. زیاد می‌خواندم و هیچ نمی‌فهمیدم. فقط عاشق تصویر حافظ خواندن بابا بودم. بعد از یک مدت اما، وزن شعر در آدم اثر می‌کند. ذهن، موزون می‌شود و خواندن ساده‌تر (حتی اگر چیزی از حرف‌هایش سرت نشود.) و آواها تو را دل‌بسته می‌کنند. در زمزمه‌های گاه و بی‌گاهم جای گرفتند و راه باز کردند در زندگی روزانه‌ام؛ صبح، شب، در مدرسه، اتوبوس، دانشگاه، هر وقتی که تنها بودم. با کلمات حافظ مأنوس شدم. راه را به من نشان می‌دادند، در غصه و دلتنگی همراهم بودند و هنگام ضعف و بی‌قراری، قوت و آرامشم شدند.

من 14 سال است هر روزم را با کتاب می‌گذرانم. این بهترین کاری بوده که می‌توانستم در حق خودم بکنم. امیرالمومنین(ع) می‌فرمایند:« آن‌که با کتاب آرامش یابد، هیچ آرامشی را از دست نداده.»غررالحکم و دررالکلم/ح8126



*بخشی از دیدگاه صمد بهرنگی در رابطه با ادبیات کودک که در مقدمه‌ی همین کتاب آمده: کلیک


 خ. این پست تقصیر چارلی بود و دلم می‌خواهد پای سارا و مانا را به ماجرا باز کنم. 


  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۲۰ شهریور ۹۷

پنجره هنوز می‌چکد.


 روزهایی که پر شده بودم از امیال پوچ و افکار پوشالی، خالی از اعتقاد و معنا، خالی از امید؛ دورترین نقطه از خودم ایستاده بودم، تکه و پاره، بی‌قرار، آواره، بی‌آشیانه؛ نه می‌دیدم، نه می‌شنیدم، نه کسی را می‌شناختم، نه نشانی بود از من که در این دنیا وجود دارم؛ نه می‌دانستم غریق دریای بی‌کرانه‌ی غم بودن یعنی چه و نه پرواز سبک‌بال در آسمان درخشان شادی را تجربه کرده بودم؛ نوشتن به من گفت در هرکجای زمان که می‌ایستم، چه فکر می‌کنم و به من نشان داد خورشید چگونه فکر می‌کند. در جهان پهناوری که کوه‌ها به هم نمی‌رسند و آدم‌ها هم‌دیگر را بلاک می‌کنند، دوست را به من برگرداند و انسان‌ها را به خود خواند تا از هم‌آوازی‌شان، نغمه‌ای خوش در زمین تاریک طنین گیرد. از میان آن‌ها، ستاره‌ی دنباله‌داری درخشید و ما را با خودش برد تا آن سوی کیهان، تا سرزمین بی‌زمان عشق و محبت جریان گرفت در تمام حروف من و جاری شد در انگشتانم، که پیوند می‌خورد به قلم به مثال جزئی از وجودم و من با نوشتن می‌دیدم، با نوشتن می‌شنیدم، دوست می‌داشتم و عبادت می‌کردم. دو سال است پنجره می‌بارد و تکه‌های ما کنار هم می‌نشینند به این امید که طرحی از مهر برجای بماند از همراهی ما.



  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۱۸ شهریور ۹۷

جام جهانی چشم‌هات

 دعوتم کرده‌اند از این نوشته‌هایی بنویسم که از همه‌چیز عاشقانه در می‌آورند. «چشمانت جام جهانی بود و من زلاتان» لابد. «جام جهانی چشم‌هات» یعنی چه اصلا؟ اضافه‌ی تشبیهی است؟ چشم‌هات مثل جام جهانی است؟ یا مثلا چشم‌هات جام جهانی راه انداخته؟ نه، تو خیلی آرامی برای این فتنه به‌پا کردن‌ها. 

 بلیچر ریپورت پرکار شده. توماس مولر شیرین‌کاری می‌کند. زلاتان نق می‌زند. بعضی‌ها این دم آخری مصدوم می‌شوند و فرصت را از دست می‌دهند. بعضی‌ها را دعوت نکرده‌اند و بهشان فرصت داده نشد اصلا. برادرم هرروز تحلیل‌هایش از آخرین تغییرات را ارائه می‌دهد. مغازه‌های منیریه، قیمت‌ها را برده‌اند بالا و حسابی همه‌جا را شور فوتبال گرفته. 

مثل یک ضیافت می‌ماند، یک عروسی. تنها یک تیم کامیاب می‌شود اما بقیه هم کیفش را می‌برند. آن‌ها که توی خانه‌شان جنگ و جدال دارند، آن‌ها که مشکلات اقتصادی دارند، آن‌ها که با سختی روز و شب‌ سر می‌کنند. فرصتی است که همه‌ی مردم، مدتی کنار هم خوش بگذرانند و بالا و پایین بپرند و همدل باشند. هنوز چیزی هست که آدم‌ها را سرتاسر دنیا به شوق بیاورد و به قول تو، «همه‌ی آدم‌ها را در برمی‌گیرد. خیال‌پردازها، وطن‌پرست‌ها، محقق‌ها، توریست‌ها، حتی قماربازها!» 

روز قرعه‌کشی بود. از شانس بد پرتغال غر می‌زدم. پرسیدم:« تو طرفدار کدوم تیمی؟» گفتی:« فرانسه.» نگاه کردم به پرو، دانمارک، استرالیا... «بد نگذره یک وقت!» 

عین بی‌انصافی است که همیشه طرفدار تیم‌هایی هستی که توپ تکان‌شان نمی‌دهد و نمی‌شود برایشان کری خواند و در برابر حرص خوردن‌های من، بعد از اعلام لیست نهایی فرانسه می‌گویی باید دشان را یک چای مهمان کنی! یا لطف می‌کنی در جریان نقل و انتقالات با اظهار نظرات گهربارت درباره‌ی «جنازه‌ی بی‌جان یونایتد»، خیالم را راحت می‌کنی که بهشت فرگوسن دیگر تکرار نمی‌شود.

به‌هرحال، هنوز می‌شود سر بازی‌های رئال تحملت کرد، اگر مثل بازی با یوونتوس فراموش نکنم. تو برایم بازی را تعریف می‌کردی و من بغ کرده بودم که چه‌طور یادم رفت آخر؟ گفتی:« از این به بعد یادآوری می‌شه.» 

پنج روز دیگر، جام جهانی شروع می‌شود. بیا بازی‌های مهم را یادم بینداز، که پیراهن منچسترم را بپوشم، بنشینیم پای تلویزیون، من و تو همراه میلیون‌ها نفر از مردم دنیا، در یک‌لحظه به یک تصویر نگاه کنیم. با هم نفس‌مان را حبس کنیم. با هم بالا و پایین بپریم. بعد از هر اتفاق، پیام بدهیم و تحلیلش کنیم. من گوش می‌شوم، تو برایم قصه بگویی و با هم، معجزه‌ی فوتبال را ستایش کنیم.

می‌گویی:« هر اتفاقی بیفته، امسال فرانسه جام رو می‌گیره.» باید بگویم، گرچه جام جهانی را دوست دارم و چشم‌هایت را، اما عزیزم، مال این حرف‌ها نیستید.





خ. بازی وبلاگی رادیو بلاگیها. با تشکر از حنانه :)


دعوت‌نامه : مشتاقم که سجل چه‌طور از این موضوع می‌نویسد و نارخاتون، عزیز تازه برگشته.

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۱۹ خرداد ۹۷

برای شیخ اجل، با احترام!

 به هرصورت، سعدی، جایی در زندگی تک‌تک ما حضور داشته. چه با آواز و موسیقی، چه در زمزمه‌های عاشقانه‌مان با دلبر و دلدار، میراثی که بزرگ‌ترهایمان به ما سپردند، شاید یادگار روزهای مدرسه کلاس‌های ادبیات؛ به شکل معلم اخلاق، استاد سخن، پیر دنیا دیده، یا عاشقی پرشور و یا مونس لحظه‌های تنهایی. 

از خاطره‌هایتان با سعدی برای‌مان بگویید. شعر یا حکایتی از او که دوستش دارید، با ما به اشتراک بگذارید. روز سعدی را با هم جشن بگیریم.

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۱ ارديبهشت ۹۷

اوسانه‌ی چغوکه

 

 سال گذشته، برای بازی "زبان مادری" ، من گلستان را از تهران تعریف کردم. ولی حقیقت این است که رگ و ریشه‌ی من از خراسونه. "..خراسان یعنی آن‌جا کو خور آسد /خراسان را بود معنی خور آیان / کجا از وی خور آید سوی ایران " فخرالدین اسعد گرگانی  و از قول یاقوت حموی "خور به فارسی دری نام خورشید و آسان، گویا اصل و جای شئ است."  

 این محبت عمیق، از سال‌های کودکی به جان من نشسته، که مامان‌بزرگ و باابزرگ با شیرینی متفاوت یک لهجه‌ی دیگر، قربان‌صدقه‌مان می‌رفتند. باباآقا می‌نشاندمان کنار خودش، با صدای پرطنین اطمینان‌بخشش که مثل خودش آرام بود، یک‌جور دیگری حرف می‌زد. من می‌دانستم پیرمرد از زاوه می‌آید. همان‌جا که رفته بودیم و زنبور بزرگی انگشت اشاره‌ام را نیش زده‌بود و عماد دایی ماشاالله، دستم را فروکرد در دیگ ربُی که مادرش تازه پخته بود.

تقصیر بهروز هم بود. عمو کوچیکه، که من و سپهر و پسرعموهای کوچک‌تر همه به دهان او نگاه می‌کردیم. شاید به‌خاطر تن صدای متفاوتش بود یا به‌خاطر باحال بودن یک عموی کم سن و سال؛ هرچه می‌گفت من و سپهر تکرار می‌کردیم و ریسه می‌رفتیم. "آخ کِمَرُم.." و ایراد می‌گرفتند که شما تهرونیا، مشهدی رو هم لوس و پر اطوار حرف می‌زنید.  یک جوجه داشت بهروز، من می‌ترسیدم. گرفت در مشتش گفت:« بیه اینجه عمو. نگاش کن. ترس نِدِره.» گفتم:« این چغوکه؟» خندید گفت:« نِه عمو، این عقاب بابایه.» 

 بیشتر از همه اما، گردن باباست. بابا خراسان است. بابا هرچه تهران نفس می‌کشید، خراسان بیرون می‌داد.. هوای ما، هوای خراسان بود و رفت و نشست در جانمان. بابا شعر بود، خراسان شعر شد، من عاشق شعر شدم.  " تا چشم کار می‌کند کویر و ماسه،/ دمن و گبن و کلپاسه./ از خراسان شعر می‌آیم.. "

گفتم:« بابا، برامون قصه‌ی چغوکه رو می‌گی؟»

 


دریافت

 

 

 خ. این تصنیف شیرین از جوانی‌های شجریانه. با شعر عماد خراسانی. 

دریافت

  • خورشید ‌‌‌
  • دوشنبه ۷ اسفند ۹۶

دیدن بلاگر صد در صد دل‌خواه در صبح سرد آذر، ماه آخر پاییز

   
خ. برای او و من، که دل‌مان پست‌های مفصل می‌خواهد و وبلاگ‎های پرحرف.



 گفت ده و نیم انقلاب می‌رسد. اول صبحی، هیچ آماده‎ی انقلاب نبودم. نوشتم:« من یک ساعت بیش‎تر می‎خوابم. » اما نخوابیدم. مثل یک سکانس ملال‎انگیز درباره‎ی روزمرگی، خیره شدم به سقف سفید اتاق. بیدار شدن از خواب در صبح سرد پاییز_زمستانی، مرگ‎بار است. یعنی می‌خواهم بگویم اگر روزی تن رنجور مرا در بستر، بی‌جان یافتید، در اثر کش‌مکش با پتو بوده. فقط بابای سرمایی من، می‎فهمد، از رنجی که می‌بریم. او هم آداب خاصی داشت. یک ساعت زودتر صدایش می‎کردیم؛ یک ربع، بیست دقیقه‌ای غلت می‎زد و پتو را به خودش می‌پیچید؛ بیست دقیقه، نیم ساعتی هم می ‌نشست در رخت‌خواب، به یک گوشه خیره، بعد یک‎باره "یاالله"ـی می‌گفت و به یک جست بلند می‌شد. به‌نظرم، بابا نیمی از شعرهایش را در همین مراقبه‌های صبح‌گاهی ترتیب داده. از بابا به من، سرمایی بودن رسید و خیره شدن. خیره شده‌بودم به سقف سفید اتاق و سناریوی احتمالی زندگی در پیش رو را ترتیب می‌دادم.

 اگر آدم کسل‌کننده‎ای باشید که مکالمات روزمره‌اش به طور معمول، دو صفحه‌ی word را هم پر نمی‌کند، قدم‌هایش هم صدا نمی‌دهد و ترجیحش این است که از مهمانی غافلگیری تولدش باخبر باشد و به موجودی جامیوه‌ای یخچالش مطمئن، درک می‌کنید که موقعیت ویژه‌ی "دیدار اول" چه‌قدر می‌تواند دلهره‌آور باشد. من هستم و می‌خواهم بگویم که اگر روزی گوشه‌ی خیابان تلف شدم، در راه رفتن به محل قرار بوده‌ام. 
البته از نظر من اشکالی ندارد که کسی بنشیند گوشه‌ی دفتر، سرش به کارش باشد و لزومی نبیند که در رابطه با هر مکالمه‌ای که در محیط شکل می‌گیرد، اظهار نظر کند. در اصول من، حرف باید به وقتش بیاید؛ به تناسب موضوع، لحظه، محیط و حس و حال مخاطب. باید از دل من باشد، بدانمش و باورش داشته‌باشم و سر آخر، وقتی از خودم می‌پرسم «خب، که چی؟ اصلا ارزشش رو داره؟» ، داشته‌باشد. طبیعی است که کم‌حرفی خصلت من باشد. ولی اجتماع، سکوت و درون‌گرایی را غیرطبیعی تلقی می‌کند. مثل عجیب‎الخلقه‎ها نشانش می‎دهد و صدایش می‎کند "خجالتی، کمبود اعتماد به نفس یا بی‎ادب".  به‎همین‎خاطر، قبل از این‎که به دیدارت بیایم، فکر می‎کنم به کلیدواژه‎های مشترک‎مان و جملاتی که به گفت‎و‎گو و معاشرت، راه باز می‎کنند. صبح آن روز هم، مثل همه‎ی اولین‎بارها.. اما، حقیقت این است که در ارتباط با آدم‎ها، پیش‎بینی معمولا جواب نمی‎دهد.

 زنگ زد. گفت کارگر منتظر است. من هنوز سوار تاکسی نشده‎بودم. زود رسید : انقلاب زودهنگام.

 من تو را ندیده‎ام هیچ‎گاه. تو، من را نمی‎شناسی. ممکن است هزاربار در خیابان از کنار هم عبور کرده‎باشیم. ممکن است امروز ظهر‎ تو، از من ساعت پرسیده باشی، یا آن شب که باران می‎آمد، من، از تو خواهش کرده‎باشم که همراه هم از خیابان رد شویم. تا به حال، نفهمیدیم. اما اگر بخواهی هم‌دیگر را ببینیم، در خیابانی که هردوی‌مان بارها از آن عبور کرده‌ایم، دیگر رفتارت متفاوت می‌شود. می‌ایستی یک گوشه، در محلی که مشخصه‎ای خاص برای آدرس دادن داشته‎باشد، سر تقاطع یا جلوی کتاب‎فروشی، کنار تابلوی حمل با جرثقیل و در جواب نگاه‎های عذاب‎آور مردم (طوری عجیب که انگار همه باید همیشه، باعجله درحال رفتن باشند،) این پا و آن پا می‌کنی که منتظر کسی هستم، می‌آید الآن. و سرک می‌کشی میان آدم‌ها و ماشین‌ها و مغازه‌ها، در کوچه‌ها، خانه‌ها، آجرها، سنگ‌فرش پیاده‌روها، می‌گردی به دنبال من، دنبال هر خصلتی که از من می‌دانی، عینکم، کفش‌های خاکی‌ام، پنجره‌ها، پنجره‌های آبی، پنجره‌هایی که شب‌ها چراغ اتاق‌شان روشن می‎شود و سایه‌ی تیره‌ی گلدان‎های شمعدانی، اسمم خورشید.. و من از چشم‌هایت که اسمم را تکرار می‎کنند، پیدایت می‎کنم. لبخند می‎زنم و جلو می‎آیم و خب اگر وسط خیابان در انتظار باشی و کسی مستقیم نگاهت کند و به سمتت بیاید، قطعا هم‌اویی‌ست که باید. با کمی تردید، لبخند می‎زنی و سلام اول، رنگ آشنایی می‎گیرد. "مثل دو غریبه که در خیابان به هم برسند و بگویند:« پخش اسب.»" (چهرازی)

 او آمد. گفته‌بودم که ایستاده‌ام کنار خیابان ادوارد براون. با یک لحن عجیب، جواب داده‌بود:« چی؟ افراسیاب؟» ایستاده‌بودم و سعی می‌کردم مهربان و صمیمی و آشنا به‌نظر برسم و دزدانه در انتهای خیابان، دنبالش می‌گشتم. تصور می‌کردم که احتمالا بلند بلند می‌خندد و جست‌و‌خیزکنان می‌آید و دست‌هایش در طرفین، تاب می‌خوردند. چشم‌هایم از دور، شمایلش را محو و تار، تشخیص داد. قدبلندتر از آن بود که فکر می‎کردم. افتاده، با گام‌های بلند پیش می‎آمد و یک‎باره، قدم‎هایش را آهسته می‎کرد و گنگ و نگران، نگاه می‎انداخت به این‎طرف و آن‎طرف. دیدمش، با دنیاهایی که به دنبالش می‎کشید؛ ننه دلاور، استراگون و ولادیمیر که کلاه‎های‎شان را با هم عوض می‎کردند و زنی که صورت نداشت، اما موهایش به طرز غمگین‎کننده‎ای در طول آسمان امتداد پیدا کرده‎بود. در ضمن جست‌و‌جوی قدم‌های کش‌دارش، پیدایم کرد، شک‌دار و خجالتی. جلوتر رفتم و به سمتم آمد. شبیه انقلاب نبود، اگر هم بود، انقلاب میخک، 1974 لیسبون. بدون گلوله، با شاخه‌های میخک، در استقبال از سربازان.




 
 عذرخواهی کرد، به‎خاطر گم‌و‌گورشدنش. فکرش را هم نمی‌کردم. شاید این‌طور فکر می‌کردم که بیاید و بابت گم‌شدن‌ و بلد نبودنش کلی بخندد. دوست داشتم همان‌جا، دوباره بغلش کنم که مثل دخترهای کارت پستالی اینستاگرام، براق و سرخوش و تزئینی نیست. هرقدم که بیش‌تر کنار هم بودیم، به این فکر می‌کردم که چه‌قدر از آن چیزی که فکر می‌کردم بهتر است. نشستیم سر آن میز، که اگر مدیریت جدید نمی‎آمد و هنوز هر میز اسم یک کتاب داشت، نامش می‎شد: "گل‎ها همه آفتاب‎گردانند". تفأل به قیصر زدیم. گفت:« این شعرش رو دو سال قبل از این‎که من به دنیا بیام گفته.» گفتم:« خیلی عجیبه. نه؟» فکر کردم همه‎چیز عوض شده، اما هنوز قیصر می‎خوانیم و حسش می‎کنیم. گفت:« این‎که هنوز هم شعرهاش رو می‎خونیم و می‎فهمیم‎شون؟»  و زبان‎مان باز شد به گفتن از همه‎ی دنیا، همه‎ی آدم‎ها، شعر، سینما، ادبیات، بلاگرها. دو لیوان بزرگ، چای نوشیدیم، من با دارچین، او با دوتا دانه هل و با چوب نبات‌مان، تفاله‌های‎شان را نجات دادیم. برایش قصه‌هایی از زندگی‌ام را گفتم که معمولا پنهان‌شان می‎کنم و این شاید، به‌خاطر آن بود که او کسی بود که حقیقت زندگی را می‌فهمید. تعبیرشان نمی‎کرد، تغییرشان نمی‎داد، جور دیگری نگاهشان نمی‎کرد. این اولین قانون زندگی زمینی‏‎ست و تعداد آدم‎هایی که آن‎ را بلدند، زیاد نیست. دوست داشتم کنارمان بودید وقتی از وبلاگ‌نویسی صحبت می‌کردیم. اشک‌ها و لبخندهای ما را می‌شنیدید. خاطره‌های‌مان را، گله‌های‌مان را، یأس و تقلای‌مان را، بودید و می‌دیدید.
آن‌جا بودیم که حرف آرزوهای‌مان بود. پرسیدم:« دوست داری کجا باشی؟» گفت:« هنرهای زیبا.» گفتم:« بیست دقیقه وقت داریم. دوست داری بریم اون‌جا؟» مکث کرد، نگاهم کرد و بلند شدیم. نگاهش را فراموش نمی‌کنم. 

 مثل یک اتفاق عجیب رسید. مثل سکانسی که تعلیق و غافلگیری را، با هم دارد. سر صبحی، بلند می‌شوی، می‎روی کسی را ببینی که خوب می‌نویسد. از سینما می‎داند، ادبیات را دنبال می‎کند. تنها کسی که در این حوالی، می‎توانی نظرش را درباره‌ی جکسون پولاک بپرسی؛ و با چیزی مواجه می‎شوی که تصورش را هم نمی‎کردی. دختر هجده ساله‎ای که دنیا را همان‎طور نگاه می‎کند که تو می‎بینی. از نگرانی‎های تو دارد، غصه‎های تو را دارد و هرچند که دنیای متفاوتی از احساسات و تجربه‎ها دارید، توانسته دو ساعت بی‎وقفه حرف‎زدن خورشید را ببیند.

 حرف صدتا یه غاز تا ابد است. مثل کلی‎گویی که آفت شعر است و حرف مفت، آفت ذهن. ذهن الکن ستاره بشمارد، ذهن یاغی ستاره، می‎چیند. گفتم:« خداحافظ نرگس، ولی باز برگرد.»  همه آیند و باز، باز روند. زنده بودن که خود منازعه است، ولی خب به‌هرحال، عشق همیشه در مراجعه است. *










خ. سلام عرض می‌کنیم خدمت زمستون. از قیافه‌ی جدید پنجره خوشتون میاد؟ سر در وبلاگ رو ملاحظه می‌کنید؟ اون یکی بلاگر موردعلاقه‌م به پنجره هدیه داده.
خ. این یکی بلاگر موردعلاقه‌م برگشته. هرچند که به‌نظر من "شوالیه‌ی افسرده‌سیما" خیلی هم اسم برازنده و تو دهن بچرخیه (:/) ، اما باورم نمی‌شه که تونسته یک اسم خوب و برازنده و توی دهن بچرخ (مجددا :/) دیگه پیدا کنه.
خ. اصلا بنده، همین‌جا، هفته‌ی آخر پاییز رو، هفته‌ی بلاگر موردعلاقه نام‌گذاری می‌کنم نقطه


  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۱ دی ۹۶

لطفا یک جور کامنت نگذارید که آدم کهیر بزند!

بعضی وبلاگ ها را بسیااار دوست دارم و به همان اندازه، بسیااار، از کامنت هایی که می گیرند متنفرم. بعضی ها در این بلاگستان واقعا حیف شده اند.

  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۲ آبان ۹۶

همون خونه‌ی کلنگی که از سقف ترک‌خورده‌ش چیکه چیکه آب می‌چکید

می‌دونی؟  من همیشه در مقابل تغییر گارد گرفته‌م. همیشه سخت بوده برام. دلم نمی‌خواد این امکانات جدید بیان رو.  دلم می‌خواد صبح که چشمامو باز می‌کنم وبلاگ تو رو رفرش کنم٬ شب که می‌خوام بخوابم هم.. ببینم تو این چندساعته که خواب من رو برده بوده چیزی نوشتی یا نه..

دلم می‌خواد تو اتوبوس و مترو٬ تو دفتر وسط کار و بارها٬ هرجا که دو دقیقه وقت اضافه میارم٬ صفحه‌ی آخرین پستت رو رفرش کنم٬ ببینم چیزی گفتی در جواب کامنت من. 

دلم نمی‌خواد یکی اون بالا کارای منو کنترل کنه. دلم نمی‌خواد اون حواسش به تو باشه و به من خبر بده. دلم اون امیدی رو می‌خواد که هربار دستم آزاد میشه٬ تو سرم می‌خونه «برو یه بار دیگه نگاه کن٬ شاید جواب داده باشه.» 

تغییر خوبه. تغییر مثبت همیشه خوبه.. من فقط دلم تنگ شده برای پرشین بلاگ٬ که وقتی نظر جدید می‌اومد٬ نوشته‌ش قرمز می‌شد.




خ. سرمان درد می‌کند و درد می‌کند و درد می‌کند.. بی‌خواب شده‌ایم. خدا رو شکر کنید اگر خواب راحتی دارید.


خ. رادیوبلاگیها.  گپ و گفتی داشتیم باهم. اگر مایل بودید بشنوید.

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۲۵ شهریور ۹۶

پنجره می‌چکد

وزی که گذشت یک‌سالگی پنجره بود.

خواهش می‌کنم که حرفی بزنید. 

اگر پستی رو دوست داشتید٬ اگر دوست نداشتید٬

خاطره‌ای اگر دارید٬

حرفی که توی دلتون مونده٬

اگر اینجا رو دوست دارید٬ یا ندارید٬

اگر از من بدتون میاد٬  اگه ناراحتتون کردم٬

اگه دلتون می‌خواد بهم فحش بدید٬

اگه به نظرتون من یه آدم قلابی‌م٬

اگر از قالب بدتون میاد٬ اگه خوشتون میاد٬

اگه می‌خواین حلالیت بگیرین٬ یا اگه موردی هست که حلالیت بگیرم٬

اگه به‌نظرتون در این‌جا رو تخته کنم٬ اگه نکنم٬ ...



من اینجا نشستم که به حرف‌های شما گوش بدم.






خ. فکر کنم بهتر باشه که نظرات تایید نشن. اگر موردی بود خصوصی پاسخ میدم.

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۱۹ شهریور ۹۶
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.