پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

لولاک لما خلقت الافلاک

کوچک که بودم، برایم قصه هایش را می گفت. سوادم که به خواندن رسید، ده تا کتاب برایم خرید که از او می گفتند، از تولد تا سال یازدهم هجری. بعدتر، قرآن که می خواند، صدایم می زد و می گفت:« گوش کن، از او گفته "و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین"». دیشب، سرم به کار بود که پیامش رسید:« سلام بابا. میلاد فرخنده مسعود نبی اکرم، راهبر راه هدایت که هر که او را پیروی کرد خرسند شد و نجات یافت، مبارک :) »

من مردمم رو دوست دارم.

هیچی سخت تر از دیدن اشک هاشون نیست، وقتی که هیچ کاری ازم برنمیاد.

:لبخند

یک بشقاب گاتا٬ دو لیوان شربت بیدمشک نسترن. جلفا بود آن‌جا. از دیدار کلیسای وانک برگشته بودیم که لحن و هوایش آمیخته بود به سکون و سکوتی که راه به گذران زمان نداده‌بود. بیرون که آمدیم گفتم انگار از یه دنیای جادویی رونده شدیم. 

بعدش پناه بردیم آن‌جا‌. دو لیوان شربت بیدمشک نسترن که رویش کمی گل خشک بود و یک بشقاب از گاتاهایی که دلشان گرم بود هنوز.


خ.دوستی.

گرم یاد آوری یا نه...

ماه کامل امشب مهمون آسمون منه.

یادته تو بچگیا٬ تو قصه‌ها٬ خورشید خانوم بود ماه آقا.. 

یادته قصه‌ی شب یلدا رو؟ 

یکی بود یکی نبود٬ خورشید خانوم بود که همه روز صبح تا غروب می‌نشست چشم به راه که ماه سر برسه. اما کیه که ندونه؟ تا خورشید تو آسمونه٬ ماه بیرون نمیاد..

ربطش به یلدا چیه؟ یادم نیست. از اون قصه‌ قدیمیاس. فقط تو یادم مونده که خورشید هیچ‌وقت به ماهش نرسید. چرا قصه‌های قدیمی ان‌قدر غصه دارن؟


تو که ماه بلند آسمونی 

منم ستاره می‌شم دور دور دور دورت می‌گردم..


دست خط بابا بود٬ اول کتاب سهراب٬ کتاب نقاشی‌هاش. گفت که هدیه‌ش داده بود و ( این‌جا آه کشید. از چی؟ غم؟ حسرت؟ خاطره..) بهش برگردونده.

این یکی هم عنوان یکی از پست‌های بابا بود. یک عکس٬ یک شب٬ که مثل حالا تیره بوده مثل یک آه غلیظ. ابر بوده آسمان شب٬ بی ستاره.. ماه٬ قرص کامل٬ می‌درخشیده تو دل آسمون. بغض هم داشته شاید.. نه٬ رگه‌هایی از اندوه در انبوهی از حیرت. مثل همیشه که نگاه می‌کرد به دنیا٬ اون‌طوری که هیچ‌کس نمی‌بینه٬ انگشت‌های کشیده و سرخش (چرا دست بابا همیشه سرخه؟) اشاره می‌کرد به مرکز دنیا٬ جایی که آیه‌ای الهی نزول کرده بود و کسی حواسش نبود. و سرشار می‌شد از حیرت٬ از شکر٬ از دعا٬ فتبارک‌الله احسن الخالقین.. یا به قول خود دوتاییمون٬ چیه این زندگی؟ 

شبم را تو روشن‌ترین ماه باش.


کورمال کورمال دستمالی پیدا می‌کنم و می‌کشم به چشم‌هام. اگه من خورشیدم و تو ماه منی٬ بابا آسمونه. 


شب سرده٬ ماه فقط یه گوی کوچیک نورانیه٬ تو آسمون بزرگ تاریک.. چطور ان‌قدر روشن می‌کنه این شب سرد رو؟

اصلا ببینم٬ تو هیچ حواست هست؟


میرم می‌شینم تو حیاط٬ سر پله‌ی اول. اون‌جا که بابا همیشه کنارم می‌نشست. اون‌جا که تو هیچ‌وقت کنارم نمی‌شینی.


تو را من چشم در راهم شباهنگام٬

که می‌گیرند در شاخ تلاجن

 سایه‌ها رنگ سیاهی.

وز آن دل‌خستگانت راست٬ 

اندوهی فراهم.

تو را من چشم در راهم.





خ. لااقل این عاشقانه را گوش کن. 

Sonata pathetique

حضرت آقا بتهوون

دهنتو ببند و بحث نکن

اصلا ما با اختلاف نظر زاده‌ایم. تقریبا هرچیز که او بگوید من مخالفم و اگر نباشم حتما یک جوری می‌گویدش که مخالفش بشوم.

  داستان هم کهنه ست٬ از زمان کودکی های من٬ یا پوریا٬ یا درواقع همه‌ی بچه‌های کوچک‌تر از او در فامیل. چشم‌مان به او بود همه. حرف‌هایش حرف ما می‌شد. علاقه‌مندی‌هایش سلیقه‌ی ما بود. چرا؟ چه می‌دانم. شاید چون نوه بزرگه بود. شاید چون یک کتابخانه ی غول‌آسا (در نظر بچه‌سال ما) داشت با همه جور کتاب. شاید چون قبل از آن‌که ما حالی‌مان بشود کامپیوتر یعنی چی٬ یک دانه خفنش را گوشه‌ی اتاقش داشت. شاید چون توی مهمانی‌ها می‌نشست کنار باباهای ما و از همه چیز حرف داشت و راجع به همه‌ی عالم می‌دانست. امام و مقتدای ما بود دیگر.. در هر مسئله‌ای ما آن را قبول داشتیم که او می‌گفت. (و بزرگ‌ترهای‌مان هم آن را قبول داشتند که او می‌گفت.) در هر زمینه‌ای.. سیاسی٬ مذهبی٬ فرهنگی٬ هرچی.

تا این‌که بزرگ شدم و فکر کردم «چرا»؟ و زدم همه‌ی چارچوب‌هایی که عقاید او برای ما ساخته بود را شکستم. آدم‌های تازه‌تری دیدم و حرف‌های دیگری شنیدم و عقاید دیگری را پذیرفتم. 

بعد از این دوره‌ی مباحثه‌ها بود. این‌که وقتی توی مهمانی نشسته کنار بزرگ‌ترها و جدیدترین تحلیل‌هایش را تدریس می‌کند٬ از آن گوشه کنارها بپرم میان بحث و حرفم را بزنم. یک حالت بدی داشت حرف مخالف زدن در جمعی که همه مثل هم فکر می‌کنند. بدی‌اش هم این بود که من نمی‌توانستم محکم و قاطع حرف بزنم. من فقط تا شک رفته بودم. نمی‌دانستم کدام طرف٬ کدام راه درست است٬ فقط به نظرم همه‌ی ماجرا آنی نبود که این‌ها حرفش را می‌زدند.

در تلگرام گروه خانوادگی دارید؟ حقیقتا که فاجعه است. اگر چندوقتی یک بار در مهمانی‌ها جمع می‌شدیم و گذری و از سر تعریف حرفی می‌زدیم و کل کل فوتبالی و تحلیل سیاسی ای و تمام می‌شد و می‌رفت٬ همه‌ را هر روز٬ باید در این گروه تلگرام «ابراهیمی خودمونی» بکشیم. اختلاف نظرها این‌جا جان آدم را به لب می‌رساند.

اوایل بحث نمی‌کردم‌. حرفی نمی‌زدم. می‌گفتم« عیسی به دین خود٬ موسی به دین خود.. لکم دینکم و لی الدین »  ولی دیدم نمی‌خواهم سپهر (برادر کوچک بنده) شبیه این‌ها باشد. نمی‌خواهم شبیه جمع فکر کردن را بپذیرد. می‌خواستم یادش بدهم مخالفت کردن عیبی ندارد. که باقی هم‌سالان فامیل هم که پشت سر و گوشه و کنار غر می‌زدند٬ توی جمع حرف‌شان را بزنند و از عقیده‌ی خودشان دفاع کنند.  اما خب رسیدم به جایی که فهمیدم حرص عبث می‌خورم. از خانواده‌م دور شدم. در خودم فرو رفتم. به حنا سپردم چند وقت یک بار یادم بیندازد که «دهنتو ببند و بحث نکن.»  گروه خانوادگی را mute کردم و ترجیح دادم که روابط‌مان به حداقل برسد.  

چند شب پیش باز با او درباره‌ی مولانا حرف زدیم و باز به اختلاف نظر رسیدیم. خسته بودم خیلی.. گفتم:« بحث کردن بی‌فایده‌س وقتی که ما از بنیاد متفاوت فکر می‌کنیم.» جواب داد:« درست میگی. اما بهتر نیست دنبال شباهت‌ها باشیم؟»

دلم تنگ شد. من خانواده‌م را دوست دارم. ما با هم خوشحالیم. ما کنار هم و پشت هم هستیم همیشه.. اما ان‌قدر بدبین شدم و ان‌قدر اختلاف نظرها درگیرم کرده بود که بین‌مان فاصله افتاد. شاید در روابط خانوادگی اهمیتی نداشته باشد که چه گرایش سیاسی‌ای داریم. شاید باید لکم دینکم و لی الدین. شاید اشکالی ندارد.. باید فکر کنم. 




خ. پاسخ کامنت‌ها را دادم. همه‌ی آن‌هایی که مانده بود.. عرض عذرخواهی برای تاخیر.

لطفا بیشتر اسممو صدا کن

تو مثل نم نم بارونی عزیزم، روی چشمای بسته م.

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب، ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟


  از آدمی که گذاشته و رفته، فقط چندتا عکس و آهنگ مانده بود که سراغشان نمی رفتم. هربار که نگاهشان می کردم، انگار دورتر می شد. هربار که جایی غیر از کنار او می شنیدمشان، خاطره ی دیگری، از تنهایی و دلتنگی به جای تصاویر گذشته می نشست روی وزن و کلمات. 

 الان داشتم فولدرهایم را خانه تکانی می کردم؛ خوردم به یک عکس، بی هوا. "ثبت مکالمات یک روز مهرماه گذشته"

برایم نوشته چطوری دخترجان علامت سوال دونقطه لبخند. نگاه می کنم به کلمه هایش.. چطوری دخترجان؟ :) 

حس می کنم آنجاست. نشسته آن طرف و با من حرف میزند. 




خ. آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست   هرکجا هست، خدایا..

به یاد مادرجان بهار


  تازه از سر ساختمون اومده بود. چادرشو از سر برداشت. وایسادم رو به روش و گفتم :"چیکار کنم خوشحال شی؟"  سپهر خندید. خودشم خندید. رفت تو اتاق، گفت:"غذا رو گرم می کنی؟" 

  پرسیدم:"خونه چه خبر؟"  تعریف کرد که صاحب خونه رفته سرخود برای سقف کاذب پلکسی ابر و آسمون آبی خریده، کارو خراب کرده.  گفت:"حیف حموم به اون قشنگی.. ظرفا رو بذار باشه. خیلی خسته م. یه ساعت دیگه بیدارم می کنی؟ "   

  پسرا رو به خط کردم. مجبورشون کردم کمدشونو مرتب کنن. چایی گذاشتم، مخزن آبو پر کردم، به گلای قاشقی گفتم"چه بزرگ شدین قشنگا"، مشغول شدم به شستن ظرفا. داشتم فکر می کردم که چقدر سخته فهمیدن مامان.

  مامان بزرگو اگه بی هوا بغل کنی، می خنده. اگه از دستش سیب پوس کنده بگیری، اگه بگی قیمه هاش نیست در جهانه، اگه بشینی که موهاتو ببافه و از بچگیاش قصه بگه، خوشحال میشه. مامان بزرگ اگه زنگ بزنی احوالشو بپرسی، میگه دستت درد نکنه زنگ زدی. اگه بمونی خونه ش و کمکش کنی، دعات می کنه. 

مامان اما پیچیده س. هیچ وقت حرف نمیزنه از حس و حالش. خیلی وقتا گله می کنه این چرا اینجوریه؟ چرا اون طوری می کنی؟ و اینا.. اگه خوشحال بشه هم نمیگه. خیلی سعی می کنم راضی باشه، اما انگار همیشه کمه. بعد مثلا وقتی فکر می کنی مامان دوست نداره و نداشته و هق هق،  می بینی که از طرح ها و کارات عکس می گیره و می فرسته برای دوستاش، می شنوی نوشته هاتو نشون همکارش داده، می فهمی بهت افتخار می کنه.. این لحظه ها همیشه برام بهت آور بوده.

  میاد تو آشپزخونه و قیافه ش یه طوری میشه که "فهمیده م ولی به روی خودم نمیارم"  از کابینت یه قوطی درمیاره میگه" از این به بعد از این یکی چاییه دم کن"  تو دلم غر میزنم که "خب یه بار بگو خدا خیرت بده" برمی گردم و می بینم دوتا چایی ریخته :)   میگم "چیکار کنم خوشحال شی؟" میگه" بگرد گوشیتو پیدا کن"  با سپهر ریسه میرن از خنده.

  در حال شامه. میگه"چقدر اینجا خرده نون ریخته" بلند میشم، جارو رو میزنم به برق. ابروهاش میره بالا. 

  خوشش اومده. انگار که بازی باشه. هرچی میگه انجام میدم. وقتی دیگه چیزی به فکرش نرسید، رفتم سمت اتاق.. برگشتم و نشستم کنارش. سرش تو گوشی بود، حواس نداشت. چشماش قشنگه. داشت یادم می رفت.. چشماش چقدر قشنگه. بغض می کنم. دلم تنگ شده برای بچگی هام. اون موقع ها خیلی نزدیک تر بودیم. چقدر کم شده وقتای دوتاییمون. حالا با این همه کاراش، با وجود پسرا،.. من کجای دنیاشم؟ 

  میگم مامان.. سرشو میاره بالا.

  میگم چیکار کنم خوشحال شی؟

  چشماش قشنگه. نگام می کنه. میگه  هیچی منو خوشحال نمی کنه.






 خ. مادر جان بهار، می بینید چندتا مامان خوشحال شدن؟ خیلی به یادتون بودم. 

 

 تولدت مبارک جولیک. 


قدردان همه دوستی و جنون و دلتنگی هستم


 _  خورشید

  ی چی بگم؟

  دلم تنگ شده برا اون طولانی حرف زدن هامون

  اون موقع که چند ساعت حرف میزدیم تا من پشت تلفن خوابم میبرد

  تا شارژ هر دو مون تموم میشد

  قشنگ دلم تنگ شده براش


 + اون شب که نمیرفتی شام بخوری :)
    اون شب که زیر بارون می لرزیدم ولی قطع نمی کردم برم خونه..

 _ اون شب که گفتم صداتُ ضبط کردم و میفرستم برا همه بچه ها  :)

 + لعنت بهت لعنتی

 _ اون شب که گربه دیدیُ ترسیدی
    اون شب که همسایه مو فرفریتون گیتار میزد

...

آنه.. تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت؟

او قشنگ است.

عزیز است.

مهربان است.

او یک دلخوشی در مور مور خاکستری روزهاست.

او آرام، متین، صمیمی و دوست داشتنی ست.

او ساده رنگ است.. خود خالص آبی

او خوب است

و همه ی خوب ها می روند  و می روند

و به چشم های اشکی، لبخند مهربان دلبر می زنند و با لحن آرام مهربان دلبر دلداری می دهند "تموم که نشده.. هستیم هنوز. ارتباطمون ادامه داره. حرف میزنیم، همدیگه رو می بینیم"

همه شان همینند. کارشان است.

می گذارند و می روند همه قشنگ های خوب و مهربان.




پ.ن. عنوان الکی ست

پ.ن.۲ اسم سرخپوستی: زار زنان در راهرو ۲۱۱۸

۱ ۲
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan