ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست
بایگانی ارديبهشت ۱۳۹۷ :: ‌پنجره می‌چکد

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

گفتم دیگر نمی‌خواهم ادامه بدهم. کافی است دیگر. بیشتر از این نمی‌خواهم. گفتم برایم مهم نیست بقیه چه بگویند. برای چه خودم را اذیت کنم؟  گفت به‌خاطر من.

اولین‌بار بود که از من می‌خواست به‌خاطر او کاری انجام بدهم. خواست از تلاش دست نکشم.




خ. پانزده سال پیش٬ در همین خانه٬ زیر همین سقف٬ همین‌جا که حالا نشسته‌ام٬ با تن تبدار افتاده بودم. نیمه‌شب بیدار شدم توی بغل بابا٬ تو داشتی دستمال خیسی را به سر و پایم می‌کشیدی. صدایت زدم. دستم را گرفتی و آهسته آهسته با من حرف زدی. نمی‌فهمیدم چه می‌گویی ولی همین که صدایت را می‌شنیدم٬ کافی بود برای من.

من بزرگ شده‌ام مامان. زندگی را شروع کرده‌ام. اما هنوز٬ یک شب‌هایی از خواب می‌پرم٬ ترسیده٬ تنها٬ تبدار٬ تو را صدا می‌کنم. مامان بیا دستم را بگیر.

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۷

نوروز من، رمضان است.


 سال گذشته، من دانشجوی معماری بودم و در فاصله‌ی بین کلاس‌هایم، در راهروی 2118، دستور زبان دکتر خانلری را می‌خواندم. گوشه‌ی کاغذپوستی‌هایم، طرح چهره‌ی صمد بهرنگی را می‌کشیدم و در اینستاگرامم پست می‌گذاشتم:« من در تمامی بی‌تو، غمگینم.»

 سال گذشته، فرصت حضور در فضای مطبوعات را پیدا کردم. چندجایی رفتم و آمدم، کمی نوشتم، با بعضی آدم‌ها آشنا شدم که سرشان به تن‎شان می‌ارزید و بعضی‌ها که نمی‌ارزید. حس کردم برای من بی‌فایده است، رهایش کردم. دیگر به دانشکده‌ی معماری نرفتم. به اینستاگرام سر نزدم و ماندم خانه و تاریخ ادبیات دکتر صفا را خواندم. دبیرستانی که در آن درس می‌خواندم، پیشنهاد کرد برگردم و کنار بچه‌های پیش‌دانشگاهی باشم. قبول کردم و در سپردن روزها کنار دخترهای نوجوان، آن‌چه را که از زندگی می‌خواستم پیدا کردم.

 یک شب چندتا بستنی خریدم و رفتم خانه. به مامان گفتم دیگر پول تو جیبی نمی‌خواهم. برادرهایم برایم دست زدند و مامان خندید. با اولین حقوقم برای اولین‌بار، تنهایی سفر کردم، به اصفهان. با سی‌وسه پل درد دل کردم. برای یک پسر غمگین جنوبی، فال حافظ گرفتم. ایستادم در مرکز مسجد جامع عباسی و سکوت کردم. شب سردی، تنها، با دل تنگ، بستر خشک زاینده‌رود را پیمودم. برگشتم. از گذشته بریدم. ساکت‌تر شدم. چهارماه، جز با معدودی از نزدیکانم، با کسی سخن نگفتم. تنها ماندم.  او بود. عاشق تکرار نامم از دستان او شدم. زندگی را دیدم؛ چه زندگی شگفت‌انگیزی!

 دل گشودم به حوادث تازه. قدم پیش گذاشتم. دلم در دستم بود، چشم‌هایم بسته، بر لبم ذکر و دعا. خالی از ترس، از امید و یأس. «... خدایا، کسی که به تو شناخته شد، ناشناخته نیست. کسی که به تو پناه آورد، خوار نیست و آن‌که رو به سوی تو کرد، برده نیست.»*

 سال گذشته، از تو خواستم:« من رو نجات بده.» دستم را گرفتی و قدم‌قدم همراهم آمدی. در آستانه‌ی زندگی نو، رهایم نکن. من به دل بی‌قرارم قول داده‌ام تا زمانی که مهلت زیستن دارم، فرصت زنده بودن را از خودم نگیرم؛ به امید لطف و مهربانی تو، یا امان الخائفین!







*از مناجات شعبانیه. 


 خ. مخاطب این پست مشخص است و هدف آن جز ثبت حال این روزها برای آِینده‌ام نیست.

 خ. ماه رمضان مبارک. دل‌هایمان را صاف کنیم و برای هم دعا کنیم.


  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۷

مباش غره به سامان این بنا که نریزد

 یک پشتی می‌گذارد زیر سرم و می‌دود سمت کمد چادرها. تای چادر گل‌گلی را باز می‌کند و می‌کشد رویم، بعد آن یکی را که نقش و نگار سبز دارد. می‌رود سمت پنجره‌ها. زیر لب می‌گویم بگذارد باز بمانند. می‌ایستد، یک چیزهایی می‌گوید که نمی‌فهمم و دوتایی‌شان می‌روند. در نمازخانه‌ی آبی مدرسه، سست و بی‌جان افتاده‌ام. پرده‌های نازک آبی، در دست باد پرواز می‌کنند و فرومی‌افتند و آسمان، پیدا و پنهان می‌شود. دسته‌ی کلاغ‌ها در راه بازگشتند. روشنی درخشان روز، فرونشسته و هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رود. فکر می‌کنم« باید آرام باشی». در خیالم می‌گردم دنبال روان‌نویس نوک‌نمدی دو دهم، روی یک صفحه‌ی سفید A3، هزاربار می‌نویسم :"ای خیال عارضت آه ضعیفان را عصا"

 نگار می‌نشیند کنارم. بسته‌ی شکلات را از دست لرزانم می‌گیرد و کلنجار می‌رود برای باز کردنش. از هدیه می‌پرسم:« به سالن سر زدی؟» می‌گوید که همه دارند درس می‌خوانند. این‌طور می‌گوید تا بلند نشوم بروم بالای سرشان. با غصه می‌گویم:« بچه‌های مردم رو سپرده‌ند دست من.» نگار می‌گوید:« اصلا نگرانش نباش. این دیگه چه کوفتیه؟» کاغذش را پاره می‌کند و می‌دهد دستم. اصرار می‌کنم:« شما دیگه بفرمایید سر درس‌تون.» می‌خندند و نگار یک کیک از کیسه‌اش بیرون می‌آورد. « نه، ما این‌جا هستیم تا تو همه‌ی این‌ها رو بخوری!» می‌گویم:« نمی‌خورم، من از این کیک‌ها دوست ندارم.» گوشی‌ام را می‌دهم دستش تا با خانم امینی تماس بگیرد. در نمازخانه را که می‌بندد، اشکم روان می‌شود.

 خانم مصلحی آمده و یک بسته‌ی بزرگ پفک برایم آورده. همه‌ی توانم را جمع می‌کنم، می‌نشینم و تکیه می‌ذهم به کمد پرچم و اعلامیه‌های 22 بهمن. پفک را باز می‌کند، می‌نشیند رو‌به‌‌رویم و زانوهایش را بغل می‌کند. «باز یادت رفت غذا بخوری؟» به چشم‌های مهربان گوستاو فکر می‌کنم و اشک‌هایم می‌چکد. جلوی خودم را نمی‌گیرم. فکر کردن به این‌که جلوی خودم را بگیرم، تمام انرژی بازیافته‌ام را تحلیل می‌برد. دوباره دراز می‌کشم و چادر گلدار آبی را می‌کشم تا چانه‌ام. می‌گویم:« بچه‌ها توی سالن تنهااند.» می‌گوید:« نگران نباش.» نمی‌رود. با هم صحبت می‌کنیم. 

*

 سه و نیم صبح بیدار شدم. نامت را صدا کردم. خواستم بیایی و دستم را بگیری. خانه تاریک و ساکت بود، تنم تبدار و هوا گرم. خودم را کشیدم سمت پنجره و تا نیمه بازش کردم. لیوان نصفه‌ی آب را از روی میز برداشتم و خالی کردم روی سرم. جواب نداد. پتو را پیچیدم دورم و پاکشان رفتم سمت آشپزخانه. توی تاریکی، شربت آبلیمو درست کردم و دراز کشیدم روی زمین. گشتم دنبال تمام چیزهای کوچکی که در دل این روزهای خوب، آزارم داده‌اند. هیچ‌کدام آن‌قدر بزرگ نبودند. پس من ضعیف شده‌ام. وابسته شده‌ام به یک روال مشخص که اگر هر جزئش نباشد، از پا می‌افتم. برای خودم یک دستورالعمل خوشبختی نوشته‌ام و اگر طبق نقشه پیش نروم، احساس ناکامی و شکست می‌کنم. باید از بندها جدا شوم. از نیاز به حضور مام‌بزرگ سر سفره‌ی شام، از محبت بچه‌های سال چهارم دبیرستان ما، از دل‌مشغولی شیرین دوست داشتن، از انتظار کشیدن برای لحظه‌ی رسیدن، از شمردن لبخند دیگران، از احتیاج به شنیده شدن نامم، از بودن تنها دو دوست من در قسمتی از هرروزم. باید از وابستگی‌ام نسبت به آن‌ها جدا شوم. بعد نگرانی‌های دیگرم را حل می‌کنم.

 هوا روشن شده بود که تلفن خانه زنگ خورد. همکارهایم بودند. تلفن را گذاشته بودند روی اسپیکر و همه با هم داد می‌زدند که می‌خواهند مرا ببرند کله‌پاچه بخوریم. سفارش کردند استراحت کنم و اگر مواظب نباشم، به مادرم خبر می‌دهند. گفتم به مادرم خبر ندهند.

از کوله‌پشتی، سررسید اضافه‌ام را درآوردم و شروع کردم به نوشتن. شاید حالم را بهتر کند. 

  

  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۷

زمانی هنوز برای یک‌صد تردید٬ و یک‌صد تصور و یک‌صد تجدید

اسم من خورشید است. غروب‌ها با یک‌لیوان شیرکاکائو می‌نشینم روی کابینت آشپزخانه٬ پیشانی‌ام را می‌چسبانم به شیشه‌ی سرد پنجره٬  چشم می‌دوزم به آن تکه‌ی آسمان که از این‌جا پیداست٬ تا وقتی که تاریک تاریک بشود.

  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۱۲ ارديبهشت ۹۷

برای شیخ اجل، با احترام!

 به هرصورت، سعدی، جایی در زندگی تک‌تک ما حضور داشته. چه با آواز و موسیقی، چه در زمزمه‌های عاشقانه‌مان با دلبر و دلدار، میراثی که بزرگ‌ترهایمان به ما سپردند، شاید یادگار روزهای مدرسه کلاس‌های ادبیات؛ به شکل معلم اخلاق، استاد سخن، پیر دنیا دیده، یا عاشقی پرشور و یا مونس لحظه‌های تنهایی. 

از خاطره‌هایتان با سعدی برای‌مان بگویید. شعر یا حکایتی از او که دوستش دارید، با ما به اشتراک بگذارید. روز سعدی را با هم جشن بگیریم.

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۱ ارديبهشت ۹۷
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.