پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

جرات آغاز را از من نگیر

و بزرگ‌ترین اشتباه من٬ سد راه من٬ آن بود که نتوانستم فراموش کنم. بار عذاب اشتباهاتم همیشه بر دوشم بود. و هروقت که در اتاق خیال می‌نشستم و برای آینده رویا می‌بافتم٬ در وهله‌ی شوق‌ناک آغاز قصه‌های دشوار٬ تک تک پیش چشمم آمدند و توان قدم‌های پیش‌رو را گرفتند.

I can't take my mind off you

شاید که تو دیگر پیدایت نشود که در روزهای من سرک بکشی٬ شاید که دیگر نتوانم از پشت این پنجره‌ی آبی نگاهت کنم. یادت اما٬ هنوز روشن و گرم٬ عزیزترین دل‌خوشی لحظه‌هاست.

مرگ بر این ننگ روزنامه‌نگاری

«برزخ بود٬ میان برزخ بودیم. چگونه آمدیم آن‌جا؟ خدایا چگونه رفتیم؟ یادم نیست قیصر.. سه نفر بودیم یا پنج نفر؟ سواره بودیم یا پیاده؟ با قلب‌هایی که هروله می‌کرد..»

نتوانست. بغض نگذاشت ادامه بدهد. لب گزیدم. نمی‌توانستم سر بالا بگیرم٬ نگاهش کنم. «نتوانستن»

سرش را جلو آورد و گفت: گوشی همراته؟ سر تکان دادم که آره٬ چرا؟  لب زد: فیلم بگیریم ازش.  نگرفتم. ندادم که بگیرد. «نتوانستن»

«تو٬ قیصر٬ در بیمارستانی که چرک و نکبت از سر و رویش می‌بارید٬ خوابیده بودی٬ بی‌قدرتر از بی‌نام‌ترین آدم‌ها..» 

بغض٬ چکه چکه بارید روی شیشه‌های عینکش٬ روی میز٬ روی کلمات٬ خاطره‌ها.. تقصیر من بود. نشانده بودم و نوشته‌هایش را گذاشته بودم جلویش و مجبورش کردم بخواند. مجبورش کردم به او فکر کند.. همه‌ی روزهای‌شان٬ خاطره‌های‌شان را دوره کند. دوباره درد آن روز لعنتی ده سال پیش را حس کند. تازه بود هنوز٬ بعد ده سال. تقصیر من بود. حالا چطور می‌توانستم گوشی‌ام را دربیارم و از سوگ مرد در هجر عزیز از دست رفته‌اش فیلم بگیرم؟




خ. من روزنامه‌نگار نیستم. عنوان رو هم با خودم نیستم. با اون نگاه لعنتی‌ام که کار در شاغلان این حرفه ایجاد می‌کنه٬ که همه‌چیز رو به چشم سوژه نگاه کنند. این نگاه بی ملاحظه که در معماری هم بود.


خ. اگر که بخواهم صادق باشم٬ ندیدم که بغض‌ها بچکند روی کلمات و میز و شیشه‌ی عینک.. شاید اصلا عینک نزده‌بود. نمی‌دانم. من فقط می‌شنیدم که صدای سالیانی خاطره می‌لرزد و فرو‌می‌رود و آرام نفس‌هایش را فرو می‌برد در تقلای آرام شدن. چشم‌هایم را بسته بودم و سرم پایین. نمی‌توانستیم. «نتوانستن»

روزهاست روی دلم سنگینی می‌کنه

گاهی یه اشتباهی می‌کنیم که تقصیری در وقوعش نداریم. یا شاید هم مقصریم اما اتفاقاتی که بعدش پیش میاد و همه‌چی رو خراب می‌کنه٬ خواست ما نبوده.

گاهی اشتباهی پیش میاد از جانب ما و به عزیزان‌مون و دوستان‌مون آسیب می‌زنه و ما هیچ کاری٬ هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم. 

کاش فقط بدونه من اون آدمی نیستم که لحظه‌ای رو حتی بد بخوام برای کس دیگه‌ای. من فقط بچه‌م و شاید ساده‌تر نگاه می‌کنم به همه‌چیز و شاید خیلی چیزها رو نمی‌تونم از پیش بفهمم. متاسفم برای هرچی که پیش اومده و متاسفم که نمی‌تونم کاری بکنم و اگه که ذره‌ای هم در ناراحتی‌ت تاثیر گذاشته باشم٬ هیچ وقت خودم رو نمی‌بخشم.

کاش این اتفاق اون قدر تکرار نشه که از من آدمی بسازه که برای رنجش دیگران تقلا می‌کنه.

قصه‌های من و مام‌بزرگ (۵)

و من مادر بزرگی دارم که به‌های باغ خواهرزاده‌اش را جمع می‌کند٬ خشک می‌کند٬ نگه می‌دارد که یک شبی٬ امشبی٬‌ سه‌شنبه‌ی پاییزی شبی که تا دیروقتش سرکار بودم و خسته و دلتنگ٬ با قوری به‌لیمویش به استقبالم‌ بیاید.



خ. پاییزتون خوش.

ببار ای بارون ببار..

از پله‌ها پایین می‌رم. می‌‌ایستم وسط حیاط که دونه دونه نم نم بارون نشسته روی موزاییک‌هاش. سرم خیسه. رفته بودم حمام که شاید حالم بهتر بشه. به‌نظر من آب گرم٬ مسکن تمام کسالت‌های جهانه. سرم خیسه٬ باد میاد یکم. نگاه می‌کنم به آسمون که قرمزه٬ بنفشه. آسمون مدرسه هم بنفش می‌شد اون شبا. بهونه میاوردم٬ از کتاب‌خونه می‌زدم بیرون به هوای چای. لیوان محبوب طرح نستعلیق رو پر می‌کردم و می‌نشستم رو نیمکت فلزی کنار دیوار٬ یا تراس کلاس  ۱۰۳.. یا هیچ‌کدوم٬ کز می‌کردم گوشه آبدارخونه و گوش می‌دادم به ضرب بارون رو شیشه‌ی کوچیکش و می‌دونستم آسمون بنفش شده.

فکر کردم می‌ارزه به تب و لرز؟ ایستادم وسط حیاط و دست‌هامو باز کردم. سعی کردم آواز بخونم. صدام در نیومد. سرفه سرفه سرفه. آروم نفس کشیدم. گردش هوا رو حس کردم از دهان تا ریه‌ها.. می‌سوخت و دردناک بود. سعی کردم فکر کنم. هیچی تو ذهنم نمی‌اومد. فکرم رو ابرهای کمرنگ بنفش گرفته‌بود. مثل آسمون آبرنگی که دیروز کشیدم. آسمون بنفش٬ آسمون صورتی٬ آسمون آبی حتی. فابریانو چین خورده‌بود از خیسی آبرنگ. انگار که از اون آسمون آبی چیک چیک بارون باریده  و تر شده. من چه می‌دونستم که آبرنگ رو تاب نمیاره؟ باید یه دونه دیگه می‌خریدم٬ با گرم بالاتر. نمی‌شد ولی. بیشتر از این نمی‌شد. باید بچسبونمش روی مقوا ماکت٬ یا چوب بالسا٬ یا فوم بردایی که آقای کارگاه که همیشه بوی سیگار می‌داد (اسمش چی بود خدا؟ چرا یادم نمیاد؟) آخرین روز کارگاه ترم اول٬ یه خروار ازشون بهم داده بود. بارون میومد اون روز هم. تند می‌اومد. گفتم آقای بیگی اینا رو چطوری ببرم؟ کاور A1 ندارین؟ نداشت. رفتم از بوفه.. رفتم بوفه چیکار کردم؟ فوم بردا رو سالم رسوندم خونه. 

چرا ان‌قدر دلبری تو آسمون بارونی؟ سرفه سرفه سرفه. رعد و برق بلند.. مام بزرگ سر کشید تو بالکن: بیا تو مامان٬ بیا خونه٬ حالت بدتر می‌شه‌ها..

رعد و برق بلندتر.. مثل این‌که وسط یک رویای وهم‌آلود رنگارنگ از خواب بپری.  برس رو نشون دادم: فقط داشتم موهامو شونه می‌کردم مامان.

گرم یاد آوری یا نه...

ماه کامل امشب مهمون آسمون منه.

یادته تو بچگیا٬ تو قصه‌ها٬ خورشید خانوم بود ماه آقا.. 

یادته قصه‌ی شب یلدا رو؟ 

یکی بود یکی نبود٬ خورشید خانوم بود که همه روز صبح تا غروب می‌نشست چشم به راه که ماه سر برسه. اما کیه که ندونه؟ تا خورشید تو آسمونه٬ ماه بیرون نمیاد..

ربطش به یلدا چیه؟ یادم نیست. از اون قصه‌ قدیمیاس. فقط تو یادم مونده که خورشید هیچ‌وقت به ماهش نرسید. چرا قصه‌های قدیمی ان‌قدر غصه دارن؟


تو که ماه بلند آسمونی 

منم ستاره می‌شم دور دور دور دورت می‌گردم..


دست خط بابا بود٬ اول کتاب سهراب٬ کتاب نقاشی‌هاش. گفت که هدیه‌ش داده بود و ( این‌جا آه کشید. از چی؟ غم؟ حسرت؟ خاطره..) بهش برگردونده.

این یکی هم عنوان یکی از پست‌های بابا بود. یک عکس٬ یک شب٬ که مثل حالا تیره بوده مثل یک آه غلیظ. ابر بوده آسمان شب٬ بی ستاره.. ماه٬ قرص کامل٬ می‌درخشیده تو دل آسمون. بغض هم داشته شاید.. نه٬ رگه‌هایی از اندوه در انبوهی از حیرت. مثل همیشه که نگاه می‌کرد به دنیا٬ اون‌طوری که هیچ‌کس نمی‌بینه٬ انگشت‌های کشیده و سرخش (چرا دست بابا همیشه سرخه؟) اشاره می‌کرد به مرکز دنیا٬ جایی که آیه‌ای الهی نزول کرده بود و کسی حواسش نبود. و سرشار می‌شد از حیرت٬ از شکر٬ از دعا٬ فتبارک‌الله احسن الخالقین.. یا به قول خود دوتاییمون٬ چیه این زندگی؟ 

شبم را تو روشن‌ترین ماه باش.


کورمال کورمال دستمالی پیدا می‌کنم و می‌کشم به چشم‌هام. اگه من خورشیدم و تو ماه منی٬ بابا آسمونه. 


شب سرده٬ ماه فقط یه گوی کوچیک نورانیه٬ تو آسمون بزرگ تاریک.. چطور ان‌قدر روشن می‌کنه این شب سرد رو؟

اصلا ببینم٬ تو هیچ حواست هست؟


میرم می‌شینم تو حیاط٬ سر پله‌ی اول. اون‌جا که بابا همیشه کنارم می‌نشست. اون‌جا که تو هیچ‌وقت کنارم نمی‌شینی.


تو را من چشم در راهم شباهنگام٬

که می‌گیرند در شاخ تلاجن

 سایه‌ها رنگ سیاهی.

وز آن دل‌خستگانت راست٬ 

اندوهی فراهم.

تو را من چشم در راهم.





خ. لااقل این عاشقانه را گوش کن. 

Sonata pathetique

حضرت آقا بتهوون

از پاییزترین لحظه‌ی سال صدایت می‌زنم.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

یا وتر الموتور

سلام٬

از من که ناراحت نیستی؟ امسال هیچ عزاداری نرفته‌ام. حتی آن شب که هیئت زنجانی‌ها٬ شور به پا کرده بود توی کوچه و مام‌بزرگ و صندلی‌اش را نشانده بود جلوی در٬ به هروله و زاری؛ من نشستم توی اتاقم و سایه‌ی مردان عزادار را نگاه کردم. مام‌بزرگ با دو لیوان شیرکاکائو برگشت. گرم بود لیوان و من فکر کردم به بزرگی تو٬ که اگر من هم بی‌وفایی کنم و نرسم به حضور٬ لطف شماست که محروم نمی‌کنی از برکت‌تان. همان‌طور که سالی یک‌بار٬ شب تاسوعا٬ هیئت زنجانی‌ها را می‌کشانی تا کوچه باغ٬ که پیرزن‌های این خانه‌های عهد عتیق هم صندلی‌های‌شان را بکشانند جلوی در و مشت به سینه بکوبند با ضرب طبل که محروم نمانند از اشک ریختن برای شما.

نمی‌خواستم امسال عزاداری کنم. امسال که داغ دلم از همه وقت بیشتر بود و شما می‌دانید. نمی‌خواستم ده شب تمام٬ خون دلم را بگریم برای شما و آرام بشوم تا سال بعد. می‌خواستم این داغ به دلم بماند و درد شما هم مضاعف شود (ای درد و بلای‌تان به سرم)٬ تمام وجودم بشود رنج و کبودی٬ که درد یک لحظه از خاطرم نبرد شما را٬ عشق را٬ حقیقت٬ روز واقعه٬ این پسره.. محسن را.

از روزی که رفته٬ از روزی که آمده٬ خیالش یک لحظه دست از سرم برنمی‌دارد. همه‌جا هست٬ هر طرف که چشم بگردانی٬ با آن چفیه‌ی مشکی دور گردنش ایستاده٬ می‌خندد٬ نگاهت می‌کند. مثل همان شب تاسوعا که هندزفری را چپانده بودم توی گوشم و صدا را تا آخر برده بودم بالا که فریاد بکشد و فکرش را چند دقیقه‌ای از سرم بپراند. شجریان خواند و من دست خودم نبود٬ بالشم را بغل گرفتم و زار زدم. میان هق هق صدای‌تان کردم. این پسرک٬ محسن را صدا کردم٬ زار زدم و گفتم و گفتم؛ ان‌قدر که دیگر نفس نمانده‌بود. ان‌قدر که یادم رفته‌بود برای که حرف می‌زنم٬ برای که می‌گریم؟ محسن یا شما؟ یکی شده بودید. شب بود و درد بود و باران... .


امسال از همان اول قول دادم به شما که عوض عزاداری٬ همه‌ی سعی‌ام را پای هدفم بگذارم و شما هم کمک کنید٬ آن‌جاهایی که پایم سست می‌شود. این‌که چقدر مهم است برای من را٬ خدا می‌داند٬ شما می‌دانید.

حالا که نذر هلیم هرساله‌ی مام‌بزرگ ادا شده و همه جمع کرده‌اند و رفته‌اند تا سال دیگر و دیگ‌های شسته کله‌پا شده‌اند گوشه‌ی حیاط٬ من نشسته‌ام روی پله‌ها و می‌خواهم یک‌بار دیگر خواهش کنم. می‌دانم که ما هرچه داریم از وجود مبارک شماست. اگر سلامتیم٬ اگر عاطفه داریم که از هم جدای‌مان نمی‌کند٬ اگر دست‌مان خالی نمی‌شود٬ اگر این درد ما را نمی‌کشد٬ از ذکر هر روزه‌ی مام‌بزرگ است و دعای کودکانه‌ی هرساله‌ی من: همه‌مان را در پناه خودت حفظ کن یا سید الشهدا. مبادا لحظه‌ای بی یاد شما بگذرد٬ یادت برکت دارد.







خ.شاید مهم‌تر از آن هدف٬ این است که پای قولم به شما بایستم. خدا کند که سال بعد رو سیاه نشوم.

خ. به آن پسرک٬ محسن٬ .. سلام برسان.


خ. یک زینب و یک کاروان..

شدیم سراسر بی‌قراری

دعا کنیم برای هم.

۱ ۲
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan