پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

در کسری از ثانیه سوژه به باد می‌رود


یک لحظه‌‌ی لعنتی هست که وسط نوشته ذهنت گیر می‌کند. قفل می‌کنی. نمی‌دانی همین را ادامه بدهی٬ از اول شروع کنی٬ همین قصه‌ای را که پیش آمد کرده دنبال کنی٬ از سر همان سناریوی توی ذهنت را بنویسی...!! 

در همین لحظه‌ی نفرین شده‌ی لعنتی ست که خودکار را پرت می‌کنی و دفتر را می‌بندی و داد می‌زنی : « اصلا نخواستم بنویسم !» 




خ. از سری پست‌های گوشه ی دفتر مشق خورشید ٬ نسخه‌‌ی بدون اعصاب.

تا الان که یک ساعت زودتر رسیدم متروی فردوسی

از پیاده‌روی اون سمت دست تکون داد و بدو بدو از خیابون رد شد. در حین درگیری با آستین چپ ژاکت زرشکیه‌ش سلام داد و گفت : از کی اینجایی؟ دوباره یه ساعت زودتر اومدی؟ بابا آخه برای چی انقدر زود میای که معطل شی؟ اگه دیر بشه هم خب من منتظرت می‌مونم. 
که بهش گفتم ساکت شه و راه بیوفته٬ استرس دارم.



خ. دلم تنگ شده بود.. :)

مثل فرانس هلنز بی‌چاره




خ. نقاشی از آمادئو مودیلیانی

سالن کوچک بد شکل دبیرستان شرف الدین

اولین بار بود که حس کردم عضوی از یک جمعم. نه کم بودم و نه زیاد. نه وصله ی ناجور بودم نه مجبور به تحمل. اولین بار بود که بودن کنار آدم ها خوشحالم می‌کرد. معذب نبودم. خسته نبودم. اضافه نبودم. برای اولین بار تو زندگیم حس کردم جایی هستم که باید باش و این حرف ها٬ حرف های توی سر منه که داره زده میشه. 
من نمی دونم اینجا چیکار می‌کنم. من نمی‌دونم آینده چی می‌خواد بشه. ولی کاش مثل امروز لذت بخش باشه زندگی. کاش همین قدر نزدیک باشه به دل من. دلم برای امروز تنگ میشه :)

نشستم روی سکوی ورودی چهارم زیرگذر چهارراه ولیعصر

من نشستم وسط خیابون و دلم نمیخواد برم خونه. کسی این دور و ورا نیست ببینمش؟

نازلی سخن نگفت





تو هم با من قهری خانوم؟

چرا اسم من خورشیده ولی دوزار شبو نمی تونم سحر کنم؟




Tempest sonata n.17

جناب آقای بتهوون

زیاد زمزمه ش می کنم

حال من حال و روز خوبی نیست 
خسته ام، خسته، او نمی فهمد
این طبیعی است ببر زخمی را 
ببر روی پتو نمی فهمد

بین ما مرز درد فاصله بود 
مثل یک رشته کوه پیوسته 
مثل یک صهیونیست غمگین که 
به زنی توی غزه دل بسته

من به پایان خویش معترفم
جفت پرواز او نخواهم شد 
من همین جوجه اردک زشتم
حتم دارم که قو نخواهم شد

خسته ام مثل تیربار از جنگ 
مثل تیغ غلاف گم کرده 
مثل مردی که نصف دینش را 
در میان طواف گم کرده

حال من حال تخت جمشید است 
حال یک مرزبان ایرانی است 
آخرین تیر آخرین سرباز 
آخرین لحظه قبل ویرانی است 


ترس قبل از شکست را تنها 
مرد در حال جنگ می فهمد 
حال یک کوه رو به ریزش را
اولین خرده سنگ می ‌فهمد

زندگی! در لباس شعبده باز 
سر گرفتی کلاه پس دادی 
در ازای مداد رنگی هام 
تک مداد سیاه پس دادی 


زندگی! روزهای خوبت هم 
مثل این شعر تلخ و دلگیرند
قبل رفتن فقط بلندم کن 
شاعران ایستاده می میرند





شعر از رویا ابراهیمی فکر می کنم.

خ. به حال لحظه ها احترام بذار.

نامه ای به یک آبی یا اگه جرات داری تو٬ نیا دنبالش

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

در این کولاک دل آشفته ی دم سرد..

به نظرم می تونم با دستور زبان ازدواج کنم. 

زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan