پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید


بشنوید


خ. بننده خوبم. درحال بازسازی بعضی جنبه های زندگی می باشم. تشکر از احوال پرسی هاتان.

خ.. می بخششید برای پست قبلی و پست بعدی. و معذرت خواهی که فرصت نمی کنم کامنت ها رو پاسخ بدم.

خ. نظر بنده اینه که دیازپام وبلاگ خوبیه.. بشنویدش.

آبی میگه...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

شب یکشنبه بیست و پنج تیر

چادرش رو سر کرد. حسابی گنده شده بود. تک تکمون رو بوسید. وقتی گفت خداحافظ مثل خودش جواب دادم به سلامت.  نگاهش کردم که آروم آروم از پله ها پایین رفت. 

گفتن برامون لالایی بخون. لالایی خوندم٬ یه شعر کودکانه خوندم و گفتم علی کوچولو رو می خونم بعدش بخوابین. 

رسیده بود به اونجا که خونه شون در داره.. در خونه شون کلون داره.. حیاط داره ایوون داره.. 

یاد صداش افتادم. بغضم ترکید.

هیچ وقت انقدر حس نکرده بودم که جونم به جونش بسته س. 

هیچ وقت انقدر دلم برای کودکی هام تنگ نشده بود.




تلاش نافرجام در باب طنزنویسی

همه چیز از ذات فضول انسان شروع شده. از روزی که این موجود بی زبان نادان، به سرش می زند که دنیا شاید چیزی بیشتر از غار و چهارتا درخت دورش باشد. بار، برمی بندد و نیزه به دست و لاشه ی گراز شکار شده بر دوش، به کشف و جستجو٬  به سمت سرسبزی پای کوه ها راه می افتد. چند شب و روزی را در جنگل ها به کشف تمشک و آلوی وحشی و شنل قرمزی و آتش دادن جمع کثیری از درختان بلوط می گذراند و کم کمک می رسد آنجا که درخت و سبزی ندارد و پای آدم در خاک نرمش فرو می رود. جا به جا، پوست چی توز موتوری افتاده و رو به رویش یک محوطه ی بی انتهای آبی رنگ، که ناگهان قرص زرد درخشانی از دلش بیرون می آید و به آسمان می رود. انسان اولیه، از دیدن این صحنه دیوانه می شود. احساس می کند این همان چیزی ست که در تمام زندگی اش می خواسته و "اگر او به یادش باشد، عین خیالش نیست که همه فراموشش می کنند" و "از تمام چیزهایی که دیده، تنها این است که می خواهد به دیدنش ادامه دهد"*. لذا، پاچه ی شلوارش را می زند بالا و ده سال اول را اینطور طی می کند که بایستد در کم عمق تا موج نزدیک شود و از رویش بپرد. 

پدیده ی دریا، انقدر انسان را شگفت زده می کند که تصمیم می گیرد انقدر آنجا بماند تا تلف شود. بدین سبب، یکجانشینی باب می شود و انسان برحسب نیاز، به تولید سیخ، منقل کباب و شلوارک نائل می آید. منتها، با رشد روزافزون جمعیت، ظرفیت سواحل تکمیل و باقی بشریت مجبور می شوند در زمین های دورتر، به چشمه و رودخانه و جوی آب رضایت بدهند. ولی اجازه یافتند که هرازچندگاهی که یک شنبه ای، سه شنبه ای، تعطیل می شود، بین التعطیلین را بپیچانند و چند روزی با مایو، لب ساحل قصر شنی بسازند؛ به شرطی که بعدش برگردند سر شهر و خانه ی خودشان و این عمل شنیع را "سفر" نام نهادند. 

زمان می گذشت و جمعیت زیاد می شد و همین طور شهر و روستاهای جدید، دور و دورتر ایجاد می شدند تا این که از آن طرف خوردیم به یک دریای دیگر. و ما و آن همه خوشبختی.. 

مسئله ای بود. حافظان سنت و مداومان راه پیشینیان، از آنجا که دیگر راه طولانی شده بود و مقصد بس بعید، دستشان کوتاه بود از سواحل شمالی. سفر، یک حرکت لوکس و مخصوص جیب پُرها شده بود. آنها که ماشین داشتند و در صندوق عقبشان، یک باکس پپسی می گذاشتند با زغال لیموی اعلا و آنجا می رفتند هتل و متل و ویلای رو به دریا. این اما باعث شد که باقی انسان ها پی ببرند جاهای دیگری هم هست که می شود بزنی بغل و جوجه باد بزنی. و اصولا سفر یک معانی دیگری می دهد.

البته امروزه، بشر یک اداهای جدید از خودش درآورده که هرکسی خون آریایی در رگ هایش هست، بتواند با فراغت بال هر آخر هفته اش را شمال باشد. از جمله اینکه یک تدبیری اتخاذ کرده اند که همه ماشین دار بشوند و هرکسی هم که ندارد، می تواند کوله اش را بردارد ، بایستد لب جاده و شستش را بگیرد بالا. می آیند می برندش شمال و کوچسرفینگ می کند در خانه ی مردم، با جیب خالی. 

و نتیجه این می شود که ما سیزده به در بچه ها را ریختیم توی ماشین و زدیم به جاده، و حالا هم چنان از پشت ترافیک برای شما می نویسیم، در حالیکه هنوز به پیچ اول چالوس هم نرسیدیم و ستون فقرات و عضلات نشستنکی مان پودر شده است.

هرچه می کشد انسان از جهل و فضولی اش است. می نشستی گوشه ی غارت، کاهو سکنجیبنت را می زدی دیگر..




خ. ببین دختر٬ پای نوشته های ضعیفت هم وایسا. 

خ. ءون یکی ستون چاپ شده در چلچراغ از بنده شماره ی ۷۱۲

ساعت چای

سه تایی نشستیم پشت میز آشپزخونه. سه تا فنجون چای و ظرف سوهان و چهارتا چشم کوچک پر برق که بخارچای رو دنبال می کنن.  
به اونی که قد بلندتره میگم که دیشب نباید اون طوری رفتار می کرد. میگم که باید مواظب مامان باشه. مرد شده دیگه.. داره میره کلاس اول.  تازه دیشب که نیومد پیش ما بخوابه چه شعر و قصه های قشنگی رو از دست داد.
اونکه مهربون تره گفت که آره.. شکوفه ی گلابی خیلی قشنگ بود.
اون که دیشب نحس شده بود چشماش فضول میشه و میگه میشه الان بخونیش؟ 
میگم نه .. اون لالایی شبانه س. میگم که بذار یه شعر دیگه بخونم. 
اونکه آروم و حساس تره باهام زمزمه می کنه : کاش می شد با تو مثل خودت بود. کاش چشمام مثل چشای خوشگلت بود.. دو تا آب نبات مشکی٬ آلویی یا تمشکی. که صدتا برق میزنن مثل میوه ی بهشتی..
وقتی که شعر تموم میشه٬ اون که کنجکاوتره و از شعر جدید خوشش اومده میگه خورشید٬ توی چشمای تو عنکبوته. 
بعد نگاه می کنه به اونکه قدش کوتاه تره و میگه تو چشمای تو.. تو چشمای تو صادقه.. خود منم. 
اونکه تو چشماش صادق میگه تو چشمای تو پنجره و گلدونه.
اونکه فضول تره و قدش بلند تره و حق به جانبه میگه ولی من دوست دارم تو چشمام عنکبوت باشه.
اونکه مهربون تره جواب میده من دوست دارم تو چشمام گل باشه٬ که هروقت چشمامو بو کنن بوی خوب بده.

نگام می کنه و می خنده. تو چشماش دو تا ستاره می درخشه. چشماش قشنگه. بس که چشماش قشنگه٬ همه دنیا قشنگ میشن وقتی نگاشون می کنه. 
می خنده.. میگه خورشید فکر کنم چاییمون خنک شد.

بیم است که یهو نخیزد از رخوت بدن.. بیا او را صدا بزن

دلم میخواد کلمات رو بغل کنم. 


خ. فقط همین.
خ. متوجه هستم که انقدر بامزه هستین که بیاین تو کامنتا اسممو صدا کنین :) نکنین آقا.. نگارنده اعصاب ندارد.

تمام راز سفر فقط خواب یک ستاره بود

من یک آدم خانه ای بودم و او یک آدم بیرونی. دنیا را اگر قسمت می کردند، سهم من همین گوشه ی امن خانه بود. دریچه ی کولر را تنظیم کنم روی تخت خوابم، پتو گلبافت بکشم تا بالای گردن و بخوانم "در سالهایی که جوانتر و به ناچار، آسیب پذیرتر بودم، پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در ذهن خود مزه مزه می کنم. او گفت:«هروقت دلت خواست عیب کسی را بگیری، یادت باشد که در این دنیا، همه ی مردم مزایای تو را نداشته اند.»"*

مأمن او خیابان های شهر بود. غمگین اگر بود، عصبی می شد؛ می زد بیرون و کنار مردم راه می رفت و می رفت تا دردش ته نشین بشود. یک روز هم، زد به سیم آخر و کوله اش را برداشت و رفت. آن روز داشتم جین ایر می خواندم. پرسیدم:«کجا؟» گفت شهر تنگش آمده. باید برود در پناه خیابان های شهری دیگر. 

از آن روز، من ماندم و آب دادن به گل های شمعدانی، در حریم امن خانه ای که همه چیزش برای من، تحت امر من بود و او، که گاه به گاهی برمی گشت و از سفر می گفت. از دیدنی های جدید، آدم های جدید، از پیرزنی که نان را از تنور درآورده و داده دستش، از بادبادک هوا کردن در ساحل و خوابیدن توی چادر، و باز، بی تاب می شد و می رفت. من نمی فهمیدم بر زمین سخت و سرد خوابیدن، چه لذتی دارد وقتی می توانی بالشَت را بغل بگیری و هر صبح برایش عاشقانه بخوانی که امشب زودتر به دیدارش می آیی. هیچ کجا که تخت خواب خود آدم نمی شود. زندگی را قسمت کرده بودیم. خانه، و هرچه در درونش برای من؛ بیرون از خانه و هر چه که ندارد برای او. 

هربار که برمی گشت، سعی می کردم سر عقل بیاورمش. نو غنچه های تازه رسیده ی باغچه را نشانش می دادم و می گفتم:« ببین، اسمش را گذاشته ام "تو".» که ببیند در گِل این خانه ریشه کرده. پاگیر شود و سربلند کند. برایش چای باهارنارنج دم می کردم که بو بکشد و بماند، اما مشامش را عطر وطن های دیگر پر کرده بود. بخار چای را بو می کشید، لبخند می نشست به صورت آفتاب سوخته اش، چشم هایش را می بست، چشم هایم را می بستم، می گفت که کویر، خالی و سکوت است. که هرچقدر هم داد بکشی، گوشه ای از سکوتش را پر نمی کند. آنقدر بزرگ است که خودت را گم می کنی و آسمانش، بزرگتر.. بزرگتر. آخر ندارد. هرچقدر که چشم، می گردد و ذهن، خیال می کند، به ته نمی رسد. مثل دریا.. 

پرسیدم:« دریا؟ دریا را برایم بگو.» می گفت :« روشن است، صاف و زلال. انگار که همه ی زنان تاریخ، نشسته اند در مجلس روضه ی مردان باز نامده شان از جنگ و سل و سرطان، های های گریسته اند و مشت کوبیده اند به سینه هاشان از داغ سیاوش ، از مرگ سهراب، "آه و واویلا، کو جهان آرا".  دریا، شور است. آب شور می کشد به لباست، سنگینت می کند. خورشید می تابد، نور تلألو می کند و آب روشن، می درخشد. می دانی؟ نگاهش که می کنی، دلت هم می گیرد، هم می خندد. چیز عجیبی ست دریا.. مثل همان کویر.»  و من برایش زمزمه می خواندم :« دریا خندید، در دور دست. دندان هایش کف و لب هایش آسمان..»**

ماجراهایش شبیه داستان های من بود. او، خودش، بزرگترین قهرمان قصه ها. من، کسی که در دلش همه ی عالم می تپد. بزرگترین گنجینه ی آدم ها را در کتاب خانه ام داشتم، قصه هایشان را. در خطوط و صفحات کتاب، در دل شخصیت هایش زاده می شدم و آن نوشته ها، من بودم که روایت می شدم. می گفت:« نمی فهمی، نمی توانی درک کنی که یک لیوان چای دارچین، در شب سرد جنگل های تودرتوی هول انگیز، چطور دلت را روشنی و زندگی می دهد.» او نمی دانست که من، شب ها، در جنگل های هول انگیز، در وجود گیله مرد اسیری کشیده ام از جیغ ترسیده ی صغرا.  من در حضور کلمات، خیال می کردم. و تخیل، محدود نمی شود به لحظه و محیط و فضا. من، که هزاربار دیگر می توانم در آن شب تیره ی یخ زده، به جای هرکدام از آنها، جنگل را تجربه کنم. محمد ولی، مأمور دوم یا صغرا، که صدای جیغ ترسیده اش مو به تن راست می کرد. 

سفر همیشه رفتن نیست. سفر، هجرت و کاوش و تجربه کردن اگر باشد، اگر دیدن و شنیدن و مزه کردن، سفر فرار کردن از هرچه که هست اگر باشد؛ من گوشه ی اتاق، پتو را می کشم تا زیر چانه و در صفحات سفر می کنم. من، از غم و دلتنگی او، که خیابان ها و شهر و کوه و بیابان ها را پشت سر می گذراند، به کتاب هایم سفر می کنم. او نمی داند. هر چقدر هم که هربارِ بدرقه، در گوشش زمزمه کردم "کوچ تا چند؟ مگر می شود از خویش گریخت؟/ بال، تنها غم غربت به پرستوها داد." 

آخر، یک روز یکشنبه، در خانه را زدند و خبر مرگش را آوردند. به مادرش گفتم:« دیدی که سفر عاقبت نداشت؟ زیادی با دریای عجیب، به درد دل نشسته بود.»





*سطور اولیه ی داستان گتسبی بزرگ

**بخشی از شعر آب دریا از فدریکو گارسیا لورکا



خ. قدم اول.. این نوشته در شماره ی 712 هفته نامه ی چلچراغ چاپ شده :)

گاهی به کتابات سر بزن

در ادامه ی بازی های تابستانی بلاگستان، در کتاب بازی هولدن شرکت می کنیم نقطه


دسته ی یکم: هدایا

  • شاخه ی اول: بابا  
  من خوندن و نوشتن رو از روی دست بابا یاد گرفتم. پررنگ ترین لحظات پدر_دختری ما وقتایی بوده که بی مناسبت، دستمو می گرفت و می رفتیم بوستان، یا شهر کتاب شریعتی. عجیب ترین کتاب ها رو به من هدیه داده بابا. تولد 6 سالگیم برام کلیله دمنه خرید :) 8 سالگی کتاب کامل و مفصل دیوید کاپرفیلد و آخرای دبستان یک کنت منت کریستوی هزار صفحه ای با جلد کهنه که چاپ سالهای 60 بود. بین کتاب های دم دستم این دو تا بودن. اولی کتاب مادر از ماکسیم گورکی (سال 89 من 12 ساله بودم) که اولش رو خودم امضا کردم :دی. پس زمینه ش هم دید و بازدید جلال آل احمده.  دومی داستان سیاوش، از مجموعه ی داستان های شاهنامه برای نوجوانان، که با خودکار اکلیلی امضا کرده برای خورشید :))





  • شاخه ی دوم: محمود
  پسرخاله ی بزرگ من تنها کسیه که در فامیل کتاب می خونه. تنها کسیه که سالی یک بار زمان تولدم برام کتاب می خره.  شازده احتجاب یکی از اونهاس. یکی از محبوب ترین کتاب های من.. صفحه هاش بوی تابستون 94 رو میده. ماه رمضون بود و من تازه کنکوری شده بودم. عصرها می نشستم روی اون نیمکت رو به روی آتش نشانی، بلوار کشاورز، می خوندم و حظ می بردم از نوشتار هوشنگ گلشیری. 






دسته ی دوم: امضا شده ها
چندتا کتاب هست که نویسنده یا مترجمشون صفحه ی اولش برام چیزی نوشتن که دلبرترینشون یادگار امیرخانی صفحه ی اول "من او" ئه :))))



دسته ی سوم: خودنوشته ها 
آغاز همه ی کتاب های من، چیزی به خط من هست. یک مسئله ای که برای ما آدمای کم پول هست، اینه که بی حساب خرج نمی کنیم. خیلی کم پیش میاد که بگم خب، برم امروز چندتا کتاب بخرم. همه ی کتاب های من یادگار از یه اتفاقن. یک روزی که احساس خاصی داشتم، یک اتفاق ویژه ای افتاده یا مناسبتی هست. معمولا نشونه ای از اونها در آغاز کتاب هست. گاهی هم فقط تاریخ و امضا.

  • شاخه ی اول: نمایشگاه کتابی ها


نامه ها از سید علی صالحی  و پایینی، فرهنگ عامیانه ی مردم، صادق هدایت، نشر چشمه





  • شاخه ی دوم: یادگار از یک اتفاق
  رونوشت، بدون اصل از نادر ابراهیمی. برگشتنی از دفتر مجله، وقتی که خواستند بنویسم. فردا چاپ میشه راستی :)



از نسیم مرعشی، یادگار روزی که مشهد بودم و با عمه رفتیم کافه ی آفتاب کوچه ی کتاب.




  • شاخه ی سوم: سال کنکور
  سال کنکور من مهم ترین، عزیزترین و بهترین سال زندگی من بود. پست طولانی شده، خسته شدین، دیگه کش نمیدم.. اینا بخشی از یادگاری های منن از خالصانه ترین احساسات اون روزهام.


قطار به موقع رسید ، هاینریش بل



فارنهایت 451 ، ری بردبری



سمت تاریک کلمات، حسین سناپور



سانست پارک ، پل استر




آیا از کادر بندی چندتا عکس آخر کیف نمی کنید علامت سوال :دی

منو کسی دعوت نکرده بود، خودم خود جوش پست گذاشتم. دعوت می کنم از اونایی که کسی دعوتشون نکرده ولی دوست دارن بازی کنن.

لطفا بیشتر اسممو صدا کن

تو مثل نم نم بارونی عزیزم، روی چشمای بسته م.

دوستان اهل قلم..

... 

هر کسی را،

هر قبیله‌ای را

توتمی است،

توتم من،

توتم قبیله من

قلم است.

قلم زبان خداست

قلم امانت آدم است

قلم ودیعه عشق است

هر کسی را توتمی است

و قلم توتم ماست…

دکتر علی شریعتی




خ.امروز٬ ۱۴تیر٬ روز قلم.

خ.عنوان. تلاش زمر برای صدا زدن صبا و شهناز که زیادی از ما جلو افتاده بودن. نمایشگاه کتاب٬ اردیبهشت ماه.


خ. داشتم با حریر حرف میزدم. از طرف شما قول دادم که براش دعا می کنیم. برای دخترک و همه ی کنکوری های وبلاگی از خدا خوب تر ها رو بخوایم.

۱ ۲
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan