ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست
بایگانی خرداد ۱۳۹۶ :: ‌پنجره می‌چکد

۱۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

خلاصه ی کلام یا پست قبل به عبارت دیگر

گفت که راجع به سفر بنویس.

همان طور که یک رفتگر، نیمه شب ها کوچه ها را جارو می زند؛ یک معمار فضاها را خلق می کند؛ یک باغبان دم دمای باهار بنفشه کاری می کند؛ من موظفم، مکلفم، از من خواسته شده و مسئولیت دارم که یک سر رسید تاریخ گذشته را باز کنم، ته خودکار مشکیم را بجوم و بنویسم. بنویسم از سفر..

  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۳۰ خرداد ۹۶

مفصل تر یا مرور سالیانی که گذشت

عرض سلام و ادب!

میخوام یه خبر مهم بهتون بدم.

بذارین از اولش شروع کنم. پنجم دبستان بودم، کتاب درسیمون ته هر درس، یه صفحه برای انشا داشت. اولین بار، دبستان حضرت رقیه، کلاس 5/1 ، وایسادم جلوی تخته و اولین انشامو از توصیف خونه ی قبلیمون، میون درختای توت و آواز گنجشک ها خوندم. وقتی تموم شد، همه برام دست زدن. خانم رضایی با لبخند گفت "چقدر قشنگ بود." تعجب کردم. اولین بار بود که رو به روی صفحه ی سفید می نشستم و چیزی رو خیال می کردم و کلمات رو می چیدم کنار هم. تشویق شدم ولی نمی دونستم چرا. 

نوشتن، به مدد زنگ انشای مدرسه ی راهنمایی ادامه دار شد. خانم رحیمی ادبیاتُ جدی می گرفت. سخت نمره می داد و آه و ناله ی بچه ها رو در می آورد. من تکیه می دادم به ستون وسط کلاس 1/1  و ریز ریز می نوشتم. یه بار موضوع داده بود "تنهایی". فکر کردم چرا راوی همیشه "او" یا "من" ـه؟ نوشتم، با زاویه ی دید دوم شخص. 20 شدم. خانم رحیمی گفت تو قلمت خوبه. 

سال بعد برای مسابقه ی منطقه شعر فرستادم. "شاداب باش.." اول شد. از همین حوالی به بعد، نوشتن و ادبیات خصلت من شد. از همون ساعت اول و روز اول، هرکس نقشی داره تو کلاس. یکی میشه اونی که میشینه نیمکت نزدیک معلم و داوطلب حل همه ی مسئله هاس. یکی هست که همیشه اون ته ها خوابه. من هم اونی بودم عشق ادبیات بود. سوگلی همه ی معلمای ادبیات. خطم خوب بود، یه عالمه کتاب خونده بودم و بهتر از همه انشا می نوشتم. 

سیزده سالگی یه نت بوک صورتی خریدم که اسمش لاله س. از روی دست بابا وبلاگی تو پرشین بلاگ ساختم به اسم شمس الملوک. خونده شدن بهم مزه کرده بود. دلم نوشتن می خواست. خواننده های اونجا بیشتر آشناهای وبلاگی بابا بودن. که جوان ترینشون ده سال از من بزرگتر بود. یه بار جعفری نژاد یکی از پستامو لینک کرد. محسن باقرلو (کرگدن معروف) اومده بود و کامنت داده بود (با همون مدل مختص خودش) "شما خیلی خوب می نویسی. آففرین." با دو تا "ف" .  خوشحال می شدم. خوشم میومد ولی نمی فهمیدم باز. چرا میگن نوشته های من خوبه؟

دبیرستانی شدیم. فرصت ها کمتر شد. مدرسه دیگه فقط به ما دستور زبان و کلیله و دمنه یاد می داد. خودآزمایی و شعر حفظی و همین چیزها. من آدم ول معطلیم. باید چیزی برام تکلیف باشه که پاش بشینم و انجامش بدم. به تفریحی و سرگرمی و وقت گذرونی اعصابم نمی کشه. وسطش ول می کنم میرم. وبلاگ برام فرصت بود. 4 سال اونجا نوشتم. و مثل همه ی وبلاگ نویسای عالم، رسیدم به اونجایی که وایمیسی و از خودت می پرسی "این چیزا چیه می نویسم؟ چرا کسی باید نوشته های منو بخونه؟" بزرگ شده بودم و بیشتر خونده بودم. نوشتن، هرچقدر لذت بخش، به نظرم کافی نبود. به نظرم من فقط در حد همون نوشته های 13 سالگی بودم.

درشو تخته کردم. بعد از اون فقط خوندم، پشت سر هم. هرچیزی که به دستم می رسید. ارزش کلمات رو فهمیدم. کلمات رو شناختم. و بیشتر تو خودم فرو رفتم. من هیچ چیز نمی تونستم بنویسم که در برابر این شاهکارهای بی نظیر، قابل قبول باشه. من یه خواننده ی قوی شدم. چشمام به نوشته های خوب عادت کرد و دیگه نتونستم بنویسم. که هرچی نوشتم، ناقص بود و کم و بی ارزش. 

سال پیش، همین موقع ها بود که دیدم اینطوری نمیشه. یک راه بیشتر نیست برای بهتر نوشتن. بیشتر نوشتن.. . سه ماه طول کشید تا با خودم کنار اومدم و این پنجره باز شد. سعی کردم با وسواس هام کنار بیام. اما هنوز نوشته های جِدیمُ نصفه رها می کنم و هنوز هم پای هر پست فکر می کنم خوندنشون ارزشی نداره. هنوز هم وقتی لطف می کنید و از نوشته هام تعریف می کنید، خوشحال میشم اما نمی فهمم چرا.

نوشتن برای من راه نفس کشیدنه. و حالا.. امروز ، دفتر یک نشریه بودم و قبولم کردن و قراره کمکم کنن جدی تر بنویسم. بسیار امیدوارم و میخوام سعیم رو بکنم. لطفا برام دعا کنید خوب باشم. 


 

  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۳۰ خرداد ۹۶

یه طوری نگاه کرد که از اینکه من خواهرشم خوشحاله

بهش گفتم سپهر، من همیشه دلم می خواسته یکی از این پیرهنای 7 آستین بلند داشته باشم. به کسی نگو.. خب؟









خ. مشکیش رو بیشتر..
  • خورشید ‌‌‌
  • دوشنبه ۲۹ خرداد ۹۶

arch daily

گردتم درد می کنه. اولین بار نیست که کار حالمو بد می کنه. وقتی مچت از درد نمی چرخه٬ وقتی انگشتات بی حس میشن و دیگه نمی تونی راپیدو بینشون نگه داری. وقتی نشستن برات سخت میشه. وقتی پاهات خواب میرن چون پیش میاد دو روز بایستی و کار کنی. وقتی درد مهره های گردنت یه همراه همیشگی میشه. تیر می کشه.. انگار خنجر فرو کرده باشن. وقتی خوابیدن یه آرزو٬ یه خیال میشه. وقتی تحمل می کنی و کار و کار و سر بالا می کنی می بینی صبح شد و هنوز تموم نشده..

من مال اینجا نیستم. همه ی سعیمو می کنم که خوب باشم اما نیستم. نمیخوام معمولی باشم. از معمولی بودن بیزارم. گردنم درد می کنه. نمی تونم تکونش بدم. از تو بیزارم. از تو که عاشقانه دوست دارم و مال من نیستی.‌.  برو به جهنم دانشکده ی معماری




خ. من هیچ وقت و در هیچ حالی کامنتا رو نمی بندم. بستن کامنتا یعنی رفاقت ممنوع. یعنی جلوی دهنتو بگیرم و نذارم حرفاتو بزنی. من دلم میخواد که حرف بزنی.. کامنت دونی رو هیچ وقت نمی بندم. لطفا خودت رعایت کن.

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۲۸ خرداد ۹۶

گوشه ی دفتر مشق خورشید





خ. عنوان. به یاد حمید باقرلو و گوشه ی دفتر مشق یک مملی

خ. ازت ممنونم.. خیلی خیلی

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۲۷ خرداد ۹۶

ای خدا ای خدا ای خدا

من یه عالمه دعا لازم دارم.


خ. خواهش می کنم یاد منم باشین.

  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۲۳ خرداد ۹۶

زندگی دست از سر ما برنمیداره

از بی پولی بدم میاد. از حماقت بیشتر..
  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۲۱ خرداد ۹۶

بی خانمان

مثل همیشه صفحه ی سفیدی باز کردم و در خودکار مشکی را چسباندم به تهش. عنوان٬ بالا سمت راست. شروع کردم به نوشتن جملات پراکنده ای که خط اصلی نوشته را ازشان بیرون می کشم. روال٬ عادی و همیشه بود. شب هم بود و چراغ کوچه روشن.

کلمه.. کلمات اوضاع را عوض می کنند. خواسته و ناخواسته می پرند بیرون و حمله ور می شوند. و هرچه کلمات واقعی تر٬ ضربات کاری ترمثل حرف زدن از آسمان پر ستاره با یک نابینا. چون یتیمی که به او فحش پدر داده کسی..

داشت پیش می رفت. کلمه ها پشت هم چیده می شدند. رفتم سر خط٬ خواسته یا ناخواسته٬ از دهانم در رفت. «مستاجر بودن همیشه این حس مزخرف را دارد.. » ..

کلمات.. به زبان آوردن یک واژه ی کوچک گاهی٬ سالها و روزها و بسیار لحظه ها را پیش چشم هایت زنده می کند. مثل گوشه ی ریش شده ی ناخن٬ یک لحظه اگر بکشیش.. 

نوشتم٬ نوشتم٬ ریز تر و تو در تو. نوشتم و دندان ساییدم. نوشتم و به خودم پیچیدم. نوشتم و فحش دادم و نفرین کردم. نوشتم و دیدم نوشتن جواب نمی دهد.. بالشم را بغل کردم و بلند بلند ضجه زدم و ترسیدم از نوشتن. 

بسته راه نفسم بغض و دلم شعله ور است..

کلمات وحشی اند. کلمات می توانند ما را به جنون بکشانند. حواستان به واژه ها باشد..

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۲۰ خرداد ۹۶

شهر من، من به تو می اندیشم

من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید.

 

سرتاسر وجود مرا
گویی
چیزی بهم فشرد

تا قطره‌ای به تفتگی خورشید
جوشید از دو چشمم
.
از تلخی
 تمامی دریاها
در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.


شاملو




خ. نوشته بود اگه دلت آروم نمی گیره، برو تو خیابون و بین مردم بچرخ. دلت قرص میشه.

نشسته م رو پشت بوم و نگاهشون می کنم که راه میرن و حرف میزن و می خندن و چراغ مغازه ها روشنه. دلم قرص میشه. خدا رو شکر.

  • خورشید ‌‌‌
  • پنجشنبه ۱۸ خرداد ۹۶

من میخوام، خودش نمیذاره

اولین بار، ده دوازده ساله بودم، مام بزرگ داشت دکتر سلام نگاه می کرد. آقای دکتر از اهدای عضو و نجات همنوع می گفت. گفت که بهتر است اهدا کننده، این تصمیم را با خانواده در میان بگذارد که پس از احیانا مرگ مغزی و برای احیانا اهدای عضو رضایت بدهند. 

رو کردم به اهل خانه و گفتم که من راضیم. اهدایم کنند. که گفتند اعضای بدن تو به درد مورچه های تصادفی می خورد فقط.   خنده شد.

دوم بار، همین نمایشگاه کتاب بود. یک گوشه ی سالن، دوتا خانم ایستاده بودند و جلویشان یک عالمه کاغذ بود. رفتم و گفتم سلام. گفت سلام. 

هرچه منتظر شدم چیزی توضیح نداد. گفتم "دارید چیکار می کنید؟"   گفت "اهدای عضویم."

گفتم "خب، منم میخوام."  یک سری توضیحات داد و گفت "..ما اسمتونو ثبت می کنیم و کارت می گیری" و فلان. 

گفتم "خب ثبت کن."   گفت" نمی تونم. سیستم خرابه. بعدا خودت برو تو سایت"  که من رفتم خانه و خب.. آن طوری نگاه نکن. یادم رفت.


بار سوم، آقاگل چالش کرده بود. توی سایت رفتم ولی وارد نمی شد. 

دوتا پست قبلی هم، آقاگل آمده بود و کامنت گذاشته بود که اگر من اهدا بشوم خوشحال می شود. (از کیسه ی خلیفه می بخشد :/)  دوباره پا شدیم رفتیم سایت اهدای عضو.. ولی باز هم نشد.اصلا وارد نمی شود. انصافا چطوری رفتید ثبت نام کردید؟ کمک کنید.


بعدا نوشت: موفق شدم 



خ.حرف بزنیم: ببینید بچه ها، ما باید بلد باشیم خوشحال شویم. باید بتوانیم خودمان و بقیه را خوشحال کنیم. نباید دنبال اتفاقات بزرگ برای شادی باشیم. من متوجه نیت های خیرخواهانه ی شما هستم. دمتان هم گرم که انقدر شریف و بزرگوارید. من سعی می کنم گرسنه های دنیا سیر بشوند، جنگ ها صلح بشوند، انسان های فقیر حسرت به دل نگیرند، من برای بچه های تنها لالایی می خوانم و تلاش خودم را می کنم که جهان آینده، جای بهتری باشد. می فهمم که خوشبختی یک مسئله ی جمعی ست. اگر دنیا خوشحال بشود، ما هم.. . منتها، اول از همه ما باید بتوانیم برای خودمان خوشحالی را تعریف کنیم. باید بتوانیم حال خوش تولید کنیم. باید بلد بشویم غم و غصه ی دل آدم کنار دستی مان را پاک کنیم. من عمیقا معتقدم که تغییر کل، منوط به تغییر اجزاس. 


خ. همه ی درخواست های دوستان به روی چشم. همه را با شوق انجام می دهم و بی اندازه ممنونم برای همراهی تان.  این چندتا خط بالا هم الکی است. گیر کرده بود توی گلویم. 


خ. لعنت به بازسازی و بنایی. لعنت به تحویل پروژه. لعنت به تنهایی و حال بد ماماا. لعنت به وقتی که همزمان می شوند :/ 

  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۱۶ خرداد ۹۶
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.