پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

گفت مثه خانجونا تو کیفش همیشه خوراکی داره

دیروز نشسته بودیم پشت میز سه نفره ی مسخ و سعی می کردیم دنیایی برای ایده های کوچیکمون بسازیم.

میرمعین گفت از هرکدوم بخواه شخصیت خودشون رو تو یه پاراگراف بنویسن و برداشت خودتو بهشون اضافه کن.

رو کردم به سبحان. "برداشت تو از من چیه؟"

حرفایی که زد برام خیلی جالب و ارزشمند بود.



..


میخوام یه خواهشی بکنم. اگه دوست دارین شما هم یه پاراگراف از خودتون بنویسین و اینجا، خصوصی یا عمومی کامنت بذارین. برام جالبه که هرکس خودشو و من رو چجوری می بینه. 

hello world

بلاخره اومد.

شما نمی دونین چقدر سخته کیبورد نداشتن. چقدر عذابه با صفحه کلید صفحه ی نمایش تایپ کردن. مکافاته.. دونه دونه کلیک کنی روی حروف.. چه حرف ها که موند توی گلوم. چه نوشته ها که پست نشد. چه کامنت ها که بی خیال نوشتنشون شدم. چه دعواها که تا میومدم از خودم دفاع کنم جمله به آخر نرسیده، ماجرا تموم می شد میرفت پی کارش.

الان احساس می کنم دستم فلج بوده و حالا دوباره به حرکت افتاده.

صدای کیبورد.. صدای تق تق دوست داشتنی کیبورد.. الان دلم میخواد بشینم تا آخر عمرم تایپ کنم.

ساقی به دست باش که این مست می پرست.. چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست


زنگ خورد. کتابُ بغل زدم و دویدم طرفش. آرام نشسته بود ، یکوری. آرام جلو رفتم و صداش زدم. برگشت و از زیر سبیلش یواشکی لبخند زد. 

صفحه رو باز کردم و تند تند یک چیزی بافتم " بیت دومو ببینین. نمی دونم چجوری خونده میشه. جز باده ای که در.."

_ "باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست

                    وین جان برلب آمده در انتظار توست

 در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست

                    جز باده ای که در قدح غمگسار توست.."


بچه ها جمع شدن. عینکشو به چشم زد و گفت "شعر قشنگیه. علیرضا قربانی خیلی قشنگ خونده اینو."

از دهنم پرید "بله خیلی خوب خونده.."  نگران نگاهش کردم. از بالای عینک نگاهم کرد. اون می دونست که من مشکلی تو خوندن شعر ندارم. اون می دونست چرا هرجلسه کتاب به دست می خزم کنارش. اون می دونست که من فقط، دلم میخواست سایه رو با صدای اون بشنوم. 


_"هرسوی موج فتنه گرفته ست و زین میان

                    آسایشی که هست مرا، درکنار توست

   سیری مباد سوخته ی تشنه کام را

                   تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست

   بیچاره دل، که غارت عشقش به باد داد

                    ای دیده، خون ببار که این فتنه کار توست

   هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت

                    این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست"


اشاره کرد. " گوش کن.. این بهترین بیتشه.

  

   ای سایه، صبر کن که برآید به کام دل

                    آن آرزو که در دل امیدوار توست"







خ. آخه از کجا می فهمیدی؟ آخه همیشه؟ آخه.. آخه من که دلم تنگه برای اون نگاهِ "هی من میدونم چی تو فکرته" و اخم هشدار و لبخند پشت سبیل..

خ. گفته بودی صبر. چشم.


  بشنوید


کی به انداختن سنگ پیاپی در آب، ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟


  از آدمی که گذاشته و رفته، فقط چندتا عکس و آهنگ مانده بود که سراغشان نمی رفتم. هربار که نگاهشان می کردم، انگار دورتر می شد. هربار که جایی غیر از کنار او می شنیدمشان، خاطره ی دیگری، از تنهایی و دلتنگی به جای تصاویر گذشته می نشست روی وزن و کلمات. 

 الان داشتم فولدرهایم را خانه تکانی می کردم؛ خوردم به یک عکس، بی هوا. "ثبت مکالمات یک روز مهرماه گذشته"

برایم نوشته چطوری دخترجان علامت سوال دونقطه لبخند. نگاه می کنم به کلمه هایش.. چطوری دخترجان؟ :) 

حس می کنم آنجاست. نشسته آن طرف و با من حرف میزند. 




خ. آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست   هرکجا هست، خدایا..

از این کلمه های مدت دار


 میگه من هنوز دوسش دارم. 

 می شنوم منم میخوام بذارم برم.





+ میشه یه مدت مزخرف بنویسم؟ از این پستای بی معنی.. دلم سنگین شده، سیاه شده.

چرا نبودن تو عادت نمی شود؟

  از اینجا تا به تهرون خیلی راهه

  توی هفت آسمون فقط یه ماهه

  دو ماه دارُم که خورشید و سپهرن

  خدا دارم که رحمان گناهه




   دو بیتی های بابا لهجه داره

   کمی غم داره گاهی خنده داره

   نه معماره، نه شاعر، نه هنرمند

   گنه کاره ولی امیدواره


 





خ. او یک بابای بلاگر است.  چندتا پدر، دختر وبلاگ نویس می شناسید؟


یک وقت هایی، یک حرف هایی، گوله می شوند توی گلوت

امشب ابرها بسیار نزدیک زمین شده اند. آنقدر نزدیک که بتوان حرکت شان را روی پوست صورتت حس کنی..  



خ. وقتی می بینی حرف های گیر کرده در گلوت را بلاگر دیگری نوشته.

خ. دل من مانده در آن جاده ی پر پیچ و خم در دل کوه های جنگلی (یا جنگل های کوهی) . آن بالا، پیش آدمهای پرلبخند پرتلاش، پشت خانه های چوبی، روستا و گاو و بوقلمون و اردک هاش.. و آن کانکس کوچک بی مناسبت.. که مدرسه ی بچه های روستا بود.   خدایا شما که خبر داری از بزرگترین آرزوی من.

خ. پر آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل..

اینجایی که هستم خونه ی بچگیامه.. خونه مام بزرگ اون موقع طبقه ی بالا بود. شبا میترسیدم تو راه پله ها.. مامانم می گفت بلند بگو من از هیچی نمی ترسم. نه از تاریکی نه از تنهایی.



خ. من دارم می ترسم یکم :.

زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan