ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست
بایگانی آذر ۱۳۹۵ :: ‌پنجره می‌چکد

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

چگونه خورشید را پیدا کنیم؟


اونی که تو کیفش چندتا انار داره و بی هوا به غریبه ها انار تعارف می کنه منم.



اونی که یهو وسط خیابون وایمیسه و زل می زنه یه گوشه و می خنده منم.



اونی که بی موقع زنگ میزنه و میگه بیا باهم آواز بخونیم منم.





+ دنباله ی   بهار پاتریکیان  و   علی گوهری   و   آقاگل   و  صبا

  • خورشید ‌‌‌
  • دوشنبه ۱۵ آذر ۹۵

که دشمن ترین دشمن تو نفس توست


خانم خورشید خانم، هر وقت که یاد گرفتی به خودت غلبه کنی، هروقت بی خیال شدی و گذشتی و چشم بستی، هروقت سر خودت داد کشیدی و قانعش کردی، هروقت که فهمیدی مهم تر کدومه و ارزش چی بیشتره، هروقت که بزرگ شدی خورشید خانم.. بعد بیا سر دنیا داد و هوار کن.

  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۱۲ آذر ۹۵

سلام بر تو که روی تو روشنایی ماست

همین که هستی، می تونم بیام و بشینم رو به روت، بپرسم و نپرسم و تو حرف بزنی از صمد و سایه و حافظ، از ادبیات، از شعر، از آدمها.. 

تو هستی و وقتی میام اشاره می کنی به صندلی روبه روت و می پرسی "خب خورشید خانوم اوضاع چطوره؟ همه چی خوب و عالی؟"

میگم که خدا رو شکر و نگاه می کنی با لبخند "خدا رو شکر برای چی؟"

تو هستی و من حتی بگم یا نگم می فهمی همیشه.

و اینکه یه نفر توی این دنیا خبر داره.. اینکه می دونی.. چقدر آرومم می کنه.


من که هیچ وقت یادم نمیره جلسه ی آخر ادبیاتو.

من که هیچ وقت یادم نمیره خوندی و اشاره کردی به من..


"این ذره ذره گرمی خاموش وار ما،

یک روز بی گمان،

              سر میزند ز جایی و 

خورشید می شود"



 خدا رو شکر عزیز من.. خدا رو شکر که هنوز تو هستی.




پی عنوان نوشت: این شعر سایه رو روی کارت پرنده ی آبی کنار هدیه ت نوشتم. نگفتی هیچی.. ولی من دیدم که چشمات چقدر خوشحال بود وقتی می خوندیش



تو با چراغ دل خویش آمدی بربام

ستاره ها به سلام تو آمدند ، سلام

سلام بر تو که چشم تو گاهواره ی روز

سلام بر تو که دست تو آشیانه ی مهر

سلام بر تو که روی تو روشنایی ماست..

  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۹ آذر ۹۵

دم مرگی یخ نزنی یه وقت


_کجا داری میری؟
+برم دیگه..
_ کجا؟
+ برم خودمو غرق کنم تو رودخونه..
..

_ سرده..
+ لباس گرم می پوشم.
_آره.. دستکش هم بردار. رودخونه خیلی سرده.





_ برادر جان ۶ سالشه :)

  • خورشید ‌‌‌
  • پنجشنبه ۴ آذر ۹۵
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.