پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

اسیر


ما را دیدند.

نشسته بر طغار زندگی، کاسه ی عشق لیسیده..

و هرچه گفتیم " الله وکیلی ما نکردیم.. چه می دانستیم؟ خبر نداشتیم اصلا "

کسی گوش نشد.

گرفتند و داغ زدند و برایمان ابد بریدند.

سکوت چه شکلیه؟

.

یکی باید صبر کردن یادش بدهد

امروز پسرجان را دیدم. نگاه کرد و حال نگاهش خوب نبود.




پی عنوان نوشت: یا که بیاید و قرارش بدهد.


حداقل..

من بودم، سپهر بود. در کوچه خیابان های پاییز تهران..
بعد از اینکه دور شهر را پیاده گشته بودیم، سر پایینی را برمی گشتیم به سمت اولین لوازم تحریری.
کیسه ی تخم مرغ ها و کالباس یک دستم بود، کیسه ی کاغذ و گوشی و شارژر و تمرین های بافت یک دستم.
هوا رو به تاریکی می رفت. آبان بود.. یک شب نه چندان خنک. سپهر ژاکتش را درآورده، گوله کرده بود زیر بغلش. تند قدم برمی داشت و سنگ های جلوی پایش را شوت می کرد. زیر لب مدام غر میزد..
_ اینم مغازه. بیا..
+ نه. من فقط مغازه ی همیشگی میرم خرید. من بهش خیانت نمی کنم.
صدایش آهسته و زیر می شد: اِاااا.. خب خیلی مونده تا اونجا
به احمقانه بازیش می خندیدم.
_ نخند.. دهنم کف کرده نگاا..  سه ساعت منو راه آوردی.. خسته شدم خب..
تند تند بیا حداقل.. زودتر برسیم. نخند.. دارم جدی میگم
و "جدی" گفتنش میان قهقهه ی من گم شد و خودش هم به خنده افتاد.
گفته بود "وقتی روسری سر می کنی، خوش اخلاق میشی، می خندی"
گفته بودم " نه دیوانه ، تاثیر هوای آزاده"
چه می شد کرد؟ آبان بود و روسری سر کرده بودم و هوای حالا کمی خنک، جانم را حال می داد.
می رفتیم.. پرسیدم: خب، حالا چیکار کنیم؟
_ بیا بریم یه گوشه پشت اون درختا بشینیم، کالباسا رو بخوریم..
+ سپهر.. کارت مامان دست منه. بیا تخم مرغا رو هم بفروشیم،  دو تا بلیت بگیریم واسه شمال ، بریم وسط جنگل یه خونه بسازیم، بمونیم همون جا، خلاص شیم از دانشگاه و خرج و مصیبت.. خلاص شی از اجتماعی و علوم و ریاضی..
_ چی بخوریم؟
+ یه مزرعه درست می کنیم توش کشاورزی می کنیم. حتی می تونیم یه شالیزار کوچیک داشته باشیم..
_  گرگ و گرازو چه می کنی؟
+ شمال گراز نداره دیگه.. یوزپلنگ داره :)))
_ :|
+ اهلیشون می کنیم..
_ :)))
+ گوش کن..  من میرم تو مدرسه های روستا به بچه ها درس میدم.. با حقوقم هم برای تو یه گوشی می خرم. اینترنت پر سرعت هم وصل می کنیم..
_ وااااای :)
+ بعد من تو همون مدرسه ی روستا با یه آقا معلم دیگه آشنا میشم. با هم میریم سر خونه زندگیمون و همه ی عمر برای بچه ها می نویسیم.. مثل بهرنگ
برای تو هم میرم خواستگاری یه دختر گیلک..
_ نه خیر. من زن نمی خوام.
+ خب حالا..  ما که میریم یه خونه ی جدید، خونه ی جنگل و مزرعه مال تو.
_ :))) بی خیال..
+ یعنی تو نمیای؟
_ یعنی عدس پلوهای مامانو ول کنم بیام تو جنگل؟
+ یعنی به خاطر عدس پلو حاضری بمونی و جاخالیای علومو پر کنی؟
_ آره..

طی بلوار را گذشته بودیم و رسیده بودیم خیابان خودمان، لوازم تحریری اول. رفتیم و دفتر سیمی شده ی پسره را گرفتیم.
آمدیم و باز رفتیم تا مغازه ی همیشگی.. و باز سر پایینی، رو به ساختمان..
کاغذهای پرینت لوازم تحریری سوم دستم بود و کیسه ی تخم مرغ ها.. نصفه ی نوشابه را می خوردم.
ژاکتش را گوله کرده بود زیر بغلش،  و نصفه ی کالباسش را می خورد..
پرسیدم "واقعا موندنو ترجیح میدی؟"
_آره..  واقعا می خوای بری؟
+ .. نه.. ولی حداقل.. می تونم که خیالش کنم.. هوم؟



*توی بهت جاده ها، هرجا که دیدنی نیست
چشمامو می بندم و .. جاش یه رویا میذارم 

حسن یزدانی



کاکتوس شده بود و دلش نوازش می خواست


بلاخره از یک جایی باید شروع کرد

نمی شود این طور. هر روزِ روز را بدوی و بچرخی که جا نمانی و باز هم نرسی و بترسی. و هر شب که خوابت نبرد و خوابت برد و پرید و کابوس شد؛ زانو بغل کنی و آه بکشی و همه خواب باشند.. که بیدار هم اگر بودند چه تفاوت؟ نه تو اهل حرف گفتنی، نه آنها اهل گوش کردن.

باید پشت کیبورد ها بازگردیم. باید تن های خسته مان را بچلانیم روی مانیتور؛ حس و حالمان بیرون بزند. شاید احساسات از دست رفته مان را باز پیدا کردیم.

برای دنیایی که گوش شنیدن ندارد، باید بنویسیم.

بنویسیم.. بنویسم..

برای من که نمی توانم داد بزنم، نمی توانم درد دل کنم، نمی توانم بگویم "دوستت دارم" ، نوشتن تنها راهی ست که می توانم خودم را بروز دهم. حالا بعد از یک سال ننوشتن، یک خورشید و یک کیبورد و یک وبلاگ، چه حرفی دارند برای هم؟

چندین بار قبل، به اینجای نوشته که می رسید، صفحه را می بستم و می رفتم پی زندگیم. اما این بار قصد کردم تمامش کنم. با اینکه مغایر اصل نوشتن است (حرف باید به دل بیاید، کلمه شود و دست، نقشش کند بر کاغذ)؛ من زورکی هم که شده، دل به شک هم که باشم، حتی اگر این خانه دلش با من صاف نباشد، می نشینم همین جا و آنقدر می نویسم، می نویسم، که دل، حرف و کلمات را باهم بسازد.

بلاخره روزی باید این پنجره را باز کرد.

پنجره را... بااز







زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan