خانه ی عزیز،

چرا راهم نمیدهی؟

هروقت که میخواهم اسبابم را جمع کنم، بیایم سر خانه زندگیم، یک گیری گره ای می افتد به کار.

آن روز که آمدم، پسندیدم، دلم رضا شد به خانه کردن، هنوز بهار بود. یک تابستان گذشت، دنیا زیر و رو شد، پست اول، هنوز، به نیمه نرسیده، این گوشه باز است.

رک و راست حرفت را بزن. طفره نرو. نیمه نباش. اگر نمیخواهی بگو بروم یک جای دیگر خودم را چال کنم. اینطوری که نمی شود. از اولش که باهم سر جنگ داشته باشیم، خدا رحم کند به آخر و عاقبتش.

از آوارگی و درماندگی، به تو فرار کرده ام. آمدم که پناهم بدهی تا پخش و پلاهایم را از اینور و آنور پیدا کنم، بگیرم بچسبانمشان به هم. بلکم نیم منی صاحب شوم. همین هم از سرم زیاد است. باز خدا برکت بدهد.

چندتایی پست چرکنویس دارم. یک دنیا حرف نزده،  عالمی بغض خفه شده، قهقهه های لبخند شده. می ترکم ها.. آمدم اوضاع را مرتب کنم؛ هرچه دستم رسیده مچاله کرده ام و انداخته ام توی کمد. کمد کوچیکه هم تنگش می آید خب. فشار می آورد. ترسم یک روز بشکند، بیرون بریزد، ویرانه شود آخر. رحم کن.

من همینجا ایستاده ام. تویی که باید بیایی و در من خانه کنی. 

خانه جان،

بجنب تا قبل از آنکه این هم دیر بشود.