پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

شب آخر

تاریکه٬ تند بارون میزنه.. سرمو کردم زیر پتو که از نور گوشی کسی بیدار نشه. نمی دونی چقدر دلتنگم. دلتنگ بابا نه٬ دلتنگ ماماا نه٬ دلتنگ رفقایی که نزدیک بودن و حالا نیستن و دورن نه٬ دلتنگ شهرم نه.. این بار دلتنگ خود توام. خالص٬ بی بهونه٬ بی دروغ.. برگرد ٬ بیا.. خیلی وقته دلم منتظره.. خالص٬ بی بهونه٬ بی دروغ








آخرین پست سال نود و پنجه بچه ها. راستی راستی خوب نبود. بهار لعنتیش امیدمو برد و خاطره هایی داد که حالا مرورشون بیش از یادآوری دلخوشی لحظه هاش٬ آزارنده س. تابستونش شکست و تلخی بود. بریدن بود.. بدترین لحظه ها بود. پاییز عجیبی داشت. در شکنجه بود و حال خوش هم. دلخوری بود و لذت هم. موفقیت بود و زمین خوردن هم. و زمستون که یادم داد می گذره می گذره می گذره می گذره..

این بهاری که میاد اتفاق مهمیه.. میتونه یه آغاز باشه.. یه فرصت برای تغییر زندگی.  همیشه به خودم میگم اگه داره اذیتت می کنه چرا ادامه ش میدی؟ بهار شاید زمان ایستادن و جنگیدن باشه.. بهار شاید لبخند باشه..

برای وبلاگ٬ میخوام مرتب تر بهش فکر کنم. شاید چندتا دسته موضوع ادامه دار رو شروع کنم.. بخش طاقچه رو منظم و دقیق ننوشتم. کلا پاک میشه و سال ۹۶ دوباره از اول..  قالب رو دوست دارم. زیادی شلوغه می دونم.. ولی من که همیشه طرفدار سفید خالی و یه نقطه ای هام٬ این برام یه حس و تمرین خوبه که با وسواس هام بجنگم.  لینک ها هم باید سر فرصت مرتب کنم.. به مرور یه تغییراتی هم میدیم.

 [سرش را از پتو بیرون می کند و نفس می گیرد]

دلم میخواد امسال سال تغییر باشه.. به خودم یه قولایی دادم.. اینجا هم به مرور ازشون میگم و سعی می کنم عوض کنم اوضاعو.


چقدر پراکنده و مزخرف شد:/ 

همین ها باشه تا بعد..

سال خوبی داشته باشین.. خوشحال باشین.. کیف کنین..

بخند باهار جان ؛)







بغض بغض بغض

  • تالار وحدت٬ ردیف های جلویی٬ نیمه شب یکشنبه..
    انگار تمام شده بود. تشکرهاشان را٬ تعظیم ها و تشویق هاشان را کرده بودند. نصف سالن خالی شده بود. قربانی دوید روی سن.. «آخرین آهنگ امشبو میخوام خارج از برنامه بهتون هدیه کنم. می دونم که دوسش دارین.. اگه میخواین با من بخونین.. مدار صفر درجه..»
    سالن روی هوا رفت.. نصف ایستاده٬ نصفی نشسته٬ آرام تاب میخوردیم و فریاد می زدیم «وقتی گریبان عدم.. با دست خلقت می درید..»
    بلند بلند می خواندم و گریه می کردم..  به خودم گفتم این قشنگ ترین لحظه ای ست که تا حالا تجربه کردی.



خ. افشین یداللهی کسی ست که قشنگ ترین لحظه های من را ساخته.
  • آقای هندسه سر کلاس شب دهم می خواند. آخر نامه ام برایش سلام آخر می نوشتم.. آن روزهای صمد بهرنگی با ایران عقیلی برای بهرنگ گریه می کردم.. زنگ تفریح ها مدار صفر درجه می خواندیم.. گوشه ی همه ی جزوه هام نوشتم مستم از جام تهی حیرانی باده نوشیده شده پنهانی.. وای خدا.. اون یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت.. هرچی آرزوی خوبه مال تو.. تا فردا می تونم همین جوری بنویسم..


سازت را با بهار کوک کن

 فی الحال نوشتن از باهار ، صحیح نیست. به خصوص در حالِ آنکه جناب اسفند هنوز حی و حاضرند و گه گاهی هم نگران و پرتشویش، نیمه شبان، عصرگاهان، نیش سرما می زنند که "های فلانی، هوا برت ندارد با 4 تا لباس نو. هنوز زمستونه." اما رسم این است که به پیشواز عزیز تازه رسیده برویم، برای قدم مبارکش خانه را آب و جارو کنیم و لباس های مخصوص اتفاقات مهم مان را بپوشیم.

  روزهای آخر اسفند، در انتظاری آغشته به شوقند. انتظار یعنی همان "منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت". یعنی بی خیال شدن هرچه گذشت و شمردن لحظه ها تا که بیاید.. یک دو سه.. 

چشم به راه بهارم. راستیتش اما، بیش از اینکه شوق رسیدن او باشد، از رفتن زمستان خوشحالم. دل من هیچ وقت با او صاف نشد. قشنگیش همان دو هفته ی اول است فقط. آن سرمای تیز استخوان سوز که می چرخد دور گردن و می گردد بین موها و از گوش ها می رود توی کله ات و مغزت را منجمد می کند؛ گز گز خوشایند انگشتان سرما زده، آدمهای مماخ قرمز مچاله شده..  بعدش دیگر مسخره ی قضیه در می آید. هیچی نمی بینی، عینکت را بخار می گیرد و حال کسلی و خواب گرفته ی خرس خسته ای در خواب زمستانی، زمینت میزند.. بس که هی شب ، همه ش شب..

 اما.. بهار می رسد. بهار خود امید است. اینکه یک روز، می رود، تمام می شود  و یک روز می آید و فرصت است، فرصت.. به شرط آنکه بدانی.

 خوب بهار همین است.. خلاف آنچه همه تصویرش می کنند، که "یک اتفاق تازه.."،"یک نو.."، "یک جدید.." ؛ من عاشق بهارم چون تکرار می شود. بر می گردد. معطلمان نمی کند. نمی گذارد گرفتار زمستان بمانیم. زمستانش اگر سخت باشد، اگر یخی باشد، اگر گل های شمعدانی مان را بخشکاند.. باهار خودش را می رساند و درخت ها را زنده می کند. اصلا هرچه سخت تر باشد زمستان، بهارتر می رسد.

 امسال سال تلخی بود. چشم دوخته ام به راه، که بهار بیاید، بردارد ببردش دور دور دور.. که فقط قدر یک نقطه ی سیاه در خاطره ها باشد. منتظرم بیاید و حول حالنا مان کند الی احسن الحال.






خ.  باهار خوبی برسد به لطف خدا..

خ. این قطعه اسمش هست "زنگ شتر و بهار مست"  اجرای گروه شیدا..  سازتو کوک کن با بهار :)

خ. ممنون عارفه ، ممنون رادیو بلاگیها.  دقیقه ی نود دیگه نمیشه کسی رو دعوت کرد :/

الان من میخوام ترکی آذری یاد بگیرم کی رو باید ببینم؟

چرا؟

توی تهران به این بزرگی کلاس آموزش زبان هندی و چینی و هلندی هست..

ولی توی تهران به این بزرگی یک دانه آموزشگاه نیست که کردی و بلوچی و گیلکی یاد بدهد؟






خ. هست؟ می شناسید؟ معرفی کنید لطفا.

برو.. دور شو...

چقدر روز بدیه امروز مثل ترسناک ترین کابوس کودکی..

شاید..

قشنگ ترین حس دنیا اینه که از پشت پنجره های بلند دانشکده ی ادبیات به آسمون برفی نگاه کنی و خیال کنی این یه اتفاق روزمره س.


برف در پایین شهر

بند کفشش را می بندد. خمیازه می کشد. پلک می زند. در را باز می کند. می ماند.. کف می کند..

این حجم از بیقراری چشم ها را که می فهمد؟


 شب ها که دریا، می کوفت سر را

     بر سنگ ساحل، چون سوگواران


 شب ها که می خواند، آن مرغ دلتنگ

     تنهاتر از ماه، بر شاخساران


 شب ها که می ریخت، خون شقایق

     از خنجر باد، بر سبزه زاران


 شب ها که می سوخت، چون اخگر سرخ

     در پای آتش، دل های یاران


 شب ها که بودیم، در غربت دشت

     بوی سحر را، چشم انتظاران


    ..






 شب ها که می سوخت..

فریدون مشیری

سهیل نفیسی


خ. بیقراری چشم ها، بیقراری دست ها، بیقراری آغوش سرمازده.. 

یادم هست.




یخ زدن در راهروی 2118


 ما منجمد می شویم. برف ما را دفن خواهد کرد و هزار هزار سال بعد، یا حتی دوهزار هزار سال بعد، تمدن جدید ما را پیدا می کند و می گذارد توی آفتاب تا یخمان باز شود و صدامان می کند اصحاب جلید که " اذ اوی الفتیه الی .الجلید. فقالوا ربنا آتنا من لدنک رحمه هیی لنا من امرنا رشدا"








پ.ن: جمله ی آخر آیه ی 10 سوره ی کهف است که یخ آمده جای غار.


خ. دسته ی "تاریخ گذشته" برای آن پست هایی ست که سر موقع پست نمی شوند اما دلشان می خواهد گفته شوند.

خ. این برای دوشنبه ی دوهفته پیش است که برف خفنی آمد.

گوش کن من چی میگم هیچ کجا تهرون نمیشه


 آقا ما هم بازی..  

گلستانو این بار بشنوید از بازار تهرون، سرای خورشید :)




  یه روز، یکی اَ شّاعرا رف پیش شاه دُزّا ءُ شروع کرد پاچه خواری. گف: عشقی، چه سری، چه دمی، عجب خنجری.. مصبتو قربون.

 آق رئیس، (نه که کار و بار دزّی یه چن وختی قاراشمیش شده بود،) حسابی قرم قات زده بود. گف: "این شِر و وِرا چیه میگی مرتیکه الدنگ؟" دس انداخ یَخَشو جر داد و پیرَنشو در آورد و با لقد پرتش کرد قاطی باقالیا.

 بدبخت بیچاره، لخت و عور، لِک و لک کنون، آواره شد تو بیابونو سگااَم پِیِش. دس انداخ سنگ ورداره، فراری بده سگای سمجو.. دید زِکّی.. زِمین یخ بسته چیجوری. 

بدبخت شاعر که پاک ضایع شده بود، بنا کرد به فوش دادن : قالتاقای دَگوری فُلان فلان، سگا رو وا گذاشتن و سنگا رو بستن به زِمین.

شا دُز که حواسش جَمِ ریگای بیابونم هَ ، (ناسلامتی شاه دزّاسا، کم الِکی نیست که) دید و شنفت و خنده کرد و گفت :" بی اینجا بینَم بزغاله، حال کردم باهات. هرچی میخوای لب تر کن." 

گف:"همون لباس زپرتی خودمونو بده بسّمونه. زَت زیاد.  چشِ امید آدمیزاد به خوبی دیگرونه. شما لازم نکرده خوبی کنی ولی. عجالتا کرم نریز :/ "

 سالار، که حسابی کیفش کوک شده بود از شیزین زبونیای شاعر، گف:"بابا دس مریزاد، دمت گرم." 

لباسشو که پس داد هیچ، خودشم پیرهن درید و پا بِرِهنه دویید تو بیابون دنبال سگا..




پی نوشت: تهرونیا بی ادب نیستن :/  این خودش می طلبید.. بلاخره حرف از زبون شاه دزدا و شاعر عصبانیه. 

پی عنوان نوشت: یه شعر فولکلور نژادپرستانه س :)


شنیدنیش:

زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan