پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

چه خبره هی شب همه ش شب؟؟

 


دلم روزای گرم و طولانی میخواد..


اثاث خانه را کشیدیم و سیگار را تا آخرین نخ


 خانه ی جدید حال مرا بهتر می کند؟

نکند رخنه کند در دل ایمانم شک*


 می دونی؟ چیزی که ما رو عقب میندازه ترسه. می رسیم به جایی که یک کوه کار نکرده داریم و نزدیکش که میشیم، فکر اینکه هیچ وقت اینها تموم نمیشن، از پا میندازتمون.

همه ش خسته ایم، همیشه خسته ایم، مشغول کاری نیستیم،درس نمی خونیم،اما خسته ایم. "کسالت می دونی از چیه؟ ناامیدی.   ناامیدی مال آدمای تنبله. آدمایی که حال ندارن تلاش کنن. مثل کسی که هواپیماش سقوط کرده تو کوهستان برفی. جون نداره دست و پا بزنه و خودشو نجات بده، همون جا هم تو برفا می میره.."

 گوش کن به حرف من.. بی خیال آخرش شو. فراموشش کن. فقط سعیی کن آروم آروم جلو بری. یه گوشه ش رو بگیر و شروع کن. فقط برای اینکه یه چاره ای کرده باشی. که آخرش نزنی تو سر خودت، به خودت بد و بیراه نگی که می دونستی این راهی که میری آخرش خیر نداره، ولی هیچ کاری براش نکردی.

 ببین، همیشه فکر کن به اون روز آخر.. وقتی که پاسخنامه رو تحویل میدی و میای بیرون. کاری کن که اون روز، به خودت بگی همه ی تلاشمو کردم. هیچ جا کم نذاشتم.

بذار بگم بهت که بدترین ساعتای عمرت میشه.. از خودت بدت میاد. خراب شده و تو دیگه هیچ کاری نمی تونی بکنی. 

من هم بچه ی درسخونی بودم. من هم زحمت کشیدم، خیلی زیاد. شب و روزامو گذاشتم.. اما بدترین زمان ممکن، شک کردم. همه چیز خراب شد.




* اون روز از وقتی که چشم باز کردم ، تا سوال اول ادبیات مدام با خودم زمزمه ش کردم.

شک بده.. گند میزنه به زندگی آدم.


خ. حریر، فائزه، باهار، مستر مرادی،بقیه.. خودتونو باور داشته باشین. این از همه چی مهم تره.

از سایت دانشکده به شما سلام می کنم

یکی از بچه ها اومده بیدارم کرده، میگه خورشید پاشو بریم استاد نمیاد. تو اینستاگرامش پست گذاشته "دانشگاه بی دانشگاه خانه نشینی بهتر است."

اولین روز از دومین ترم

 کلاس 2108 _ایستایی

 استادی که کلاسش را اینطور شروع می کند:

_ استاد یه نفر دیگه هم هست

+ به درک.. بره بمیره اون یه نفر. مگه تو وکیل وصیشی؟

سال بالایی که برای انتخاب واحد کمکم کرد ازش گفته بود " پیرمرده یکم مشتی میزنه ولی واقعا منصفه دستشم زیاد به انداختن نمیره مگه خیلی منگ بزنه طرف"

برایمان حرف زد. گفت باید جامعه شناس باشی، آدم شناس باشی. گفت که "هرمتر ریسمان آسانسور اگه 400 کیلو رو نگه میداره و تو بالاش بزنی ظرفیت 4 نفر؛ وقتی 8 نفر سوار بشن، ریسمان دیگه تحمل نداره.. نفهمن، باید بیوفتن بمیرن. ولی تو بیا دو متر ریسمان بزن و بنویس 4 نفر.. حساب بی شعوری کاربر رو تو باید داشته باشی."

" کارفرما، مجری، مصرف کننده.. خودتو بذار جای اونا."

"کارفرما پول داره میده. اگه a تومن میده میخواد 5a گیرش بیاد. وگرنه که میذاشت بانک پارسیان 2a سود می بُرد و زندگیشو می کرد.  وقتی تو طرحی میدی که کارفرمات ضرر می کنه، اونم میزنه پس کله ت که بری پی کارت.  برای چی کل دیوارو گرانیت میزنی؟ (دیوار کلاس) لازمه؟ نه.. اگه برای دیوار خارجی و عایق صدا و گرماس، که پشم سنگ میزنی و روش گچ می گیری. انقدر هزینه ی بیشتر و مصالح سنگین تر.. چرا؟ چون از عهد ننه ی من رسم بوده دیوار آجری می چیدن و روشم نما و سنگ و.. البته، اینم هست که ممکنه شما پسرخاله ت معدن سنگ داشته باشه، بخوای اونجوریَم یه پولی صاحاب شی"


" طرح باید صرفه ی اقتصادی داشته باشه و اجرایی هم باشه. اگرنه، نمی تونی کار کنی. مجبوری زمین بشوری زندگیتو بچرخونی. اگه هم بابای پولدار داشته باشی که یه مجله ی معمار میزنی می شینین با بیکارای دیگه بهم فحش میدین."

"هر خطی که می کشی، یا باید نفع اقتصادی داشته باشه، یا برای ایمنی و استحکام باشه یا برای زیبایی"

"یارو میاد سقف می کشه اینجوری اینجوری اینجوری (مثل موج سینوسی) . تو مقوا رو اونطوری نمی تونی دربیاری، من با آهن چجوری اینو بسازم؟  بعد میگم خب اینکه روی خرپشته س، دیده نمیشه اصلا. میگه نه، از دید پرنده.. کلاغ قراره لذت ببره از طرح سقف :| "

"یا میره از سایتای خارجی مصالح پیدا می کنه، 1 مترش هم تو ایران پیدا نمیشه"

"اینم باید در نظر بگیری که وقتی داری تو تهران بنا رو می سازی، امکانات خوب هست، دستگاه های جوش حرفه ای هست، میرن جوش میدن تمیز و محکم میارن.  ولی وقتی داری تو دهاتای میناب خونه می سازی که دیگه.. یارو داشته خرما می چیده تو باغ، حالا فصل خرما تموم شده، اومده یه الکترود گرفته دستش. تو باید برای این 10 سانت جوش بذاری که اندازه ی 1 سانت اون محکم بشه."


"باید به مصرف کننده هم فکر کنی. دراز کشیده رو تخت، چشماش تازه گرم شده، مجبوره بلند شه از جاش، بره اون سر اتاق برقو خاموش کنه. فحش می کشه به جد و آبادت."

"طرف پنت هاوس خواسته، متری 30 تومن پول داده که از منظره کیف کنه؛ معمار نفهم اومده دیوار کشیده تا اینجا (یه جایی 1 متر زیر سقف)، امر کرده که حق نداری بخوابی رو تخت از منظره لذت ببری. باید بیای وایساده پشت پنجره بیرونو نگاه کنی.

همینه دیگه.. شما دارین دستور میدین. پس دستورای خوب بدین.

فکر نکنین معماری یعنی بشینین تو آتلیه، فنجون قهوه تونو بگیرین دستتون، موزیک بذارین و خط بکشین.. اگه بشینین خونه بادمجون سرخ کنین، بیشتر بهتون خوش می گذره."



کلاس 2106 _ قرائت قرآن

من از کلاس های عمومی توقع جدی بودن دارم. که واقعا درس یاد آدم بدهند. به خصوص کلاس های قرآن و دینی و معارف که به حرف و بازی و قصه گفتن طی می شوند. ما دیگر گذشتیم از این حرف ها.. نشستن سر کلاسی که به من بگم تو بگو و حرف های صدبار زده شده و پیام های تلگرامی بگذرد، تلف کردن وقت است.

دلم برای کلاس های خانم تهرانی تنگ شده. معارف سال چهارم خانم عرفانی حتی.. که وسط داد بیداد کردن سرِ ما، یک وقت هایی هم حرف های خیلی خوب میزد از عشق، عدالت،..



کلاس 2103 جلسه ی دفاع ارشدها بود. کلاس 2119 _ مقدمات طراحی معماری 1

این زن همانی ست که قرار است خواب را از شب های من بگیرد، دلخوشی را از روزهای تعطیل. این زن همان است که اشکم را در بیاورد و فکرم را ببرد به احتمال آخر-انصراف-کنکور 97-دانشکده ادبیات



به این ترم خوش بین نیستم. می دانم که می گذرد.. خوب باشد یا بد. بلاخره تمام می شود یک روز. می روم بادمجانم را سرخ می کنم :)

حق نداشت.. حق نداشت..

 _ تو خنگی

+ باشه

_ تو خیلی خنگی

+ آره آره باشه..

_خیلی خنگی

+ آره من خنگم اصلا

_ بلند تر بگو تو خیلی خنگی

+ من خنگم

_ خیلیشو هم بگو

+ من خیلی خنگم




خ. یادت نره.. 


#شخصی_تر


خ.2

گوش کن

از گلوی من دستاتو وردار

توی کوچه ها، یه نسیم رفته پی ولگردی..


  من وبلاگ خواندن را به وبلاگ نوشتن ترجیح می دهم. خواندن را به نوشتن ترجیح می دهم. شنیدن را به گفتن ترجیح.. دیدن را به دیده شدن.

 دنیای وبلاگی را دوست دارم. یک جورهایی به اینجا عادت کردم اصلا. خاطره درست شده، بچه ها برایم آشنا شده اند. همه آبی های دنیا مرا یاد نیکولا می اندازند. وقتی سعدی می خوانم، آقاگل گوشه ی فکرم است. هزار اتفاق کوچک روزانه شباهنگ را یادم می آورند. 

 بلاگرها اصلا یک طور بهتری هستند. به همه چیز حساسند. می بینند، می فهمند، حواسشان هست. هرلحظه درحال قصه ساختن اند. وقتی هم که جمع می شوند کنار هم، مثل یک خط اکسپرسیو نارنجی، وسط خطوط پشمالوی خاکستریند. مثل یک حباب رقصان نغمه سرا، که هر طرف می لغزد، به اطرافش رنگ و شور و خوشحالی پس می دهد. 

 دیروز کنارشان بودم. کنارشان آدم غریبگی نمی کند. خودش را قایم نمی کند. برای فرار کردن لحظه شماری نمی کند. داشتم نگاهشان می کردم.. خوب بودند :)

 شرح آنچه گذشت را کالفیلد حتما می نویسد. بگذارید که من برایتان بگویم نار خاتون چقدر مهربان است. همیشه لبخند دارد، وقتی حرف میزنی باعلاقه نگاهت می کند. چشم هاش می درخشد :)  باهمه ی شور و شیطنتش آارام است. 

که دخترک گرم و دوست داشتنی ست. حواسش هست. به اسکیس مدادرنگیت لبخند میزند و به نظرش قشنگ می آید.  بلد است به کردی بگوید "سلام ، خوبی؟ ، غرغر نکن :/" 

واران آمده بود مواظب من باشد :)  یک خوردنی جالب هم آورد که اسمش بژی برساق بود. (سرچ کردم :دی ) و خلاف کامنت های دور و درازش، سااااکت.. بی حررررف

فاطمه فوق العاده ست. از کنارش بودن ذوق می کنم. حرف های خوب بلد است. با جمع همراه است. همیشه در جست و جو و درحال تجربه ست و همه چیز برایش جالب به نظر می رسد. دوست دارم هی ببینمش. کشف فاطمه در این دورهمی ها اتفاق بسیار خوبی بود.

زمر 53 .. بسیار راحت و صمیمی از همان بدو ورود :) به موقع حرف میزند، به موقع شوخی می کند، طنز جالبی دارد.. من یکی دوبار ریسه رفتم آن گوشه. می گفت بلد نیست خوب بنویسد -_- هنوز آرشیوش را نخوانده ام ولی باور نکردم -_-

دکتر میم همان طورند که توی وبلاگشان هستند. یک عالم حرف ها و تجربه های جالب و عجیب دارند. خوب شد که حرفشان را گوش کردم و رگ خواب را دیدم. خیلی خوب بود آقاا. صحنه ی مورد علاقه ی من وقتی ست که داریم عکس می گیریم :)))
هش دار !  اگر دکتر پیشنهاد کرد بروید جمشیدیه املت بزنید، سریعا بلاکشان کنید، تلفن را از برق بکشید، چراغ ها را خاموش کنید و زیر پتو قایم شوید.

آقا مهدی را فرصت نشد بیشتر بشناسم ولی از آن طوری که از وبلاگشان برمی آمد، خودمانی تر و خوش خنده تر و صمیمی تر بودند. یادم رفت بپرسم برای تولد خواهر کوچولو چه کردند آخر :)

دکتر سروش 11 ترم بعد :)  صدر مجلس نشسته بودند و بحث را دست گرفته بودند. همه ی سر و صداها کار هولدن و ایشان بود و بخش زیادی از خوش گذشتگی ماجرا. فکر می کردند من دبیرستانیم :/   خدا رحمت کند عمه ی مادرشان را.

هولدن :)  .. هولدن :)   او فوق لیسانس دارد. ترس ندارد. مهربان هم هست و با اینکه علاقه دارد با این مرز سن قانونیش سر به سرم بگذارد (: ، لیدر خوبی ست. هوای مهمان هایش را دارد. البته اگر کافه ی مورد نظر را قبل قرار انتخاب کند خوشحال می شویم.  کاغذ هم آورده بود که یادگاری بنویسیم و 20 سال بعد نشان هولدنچه و لامپ (دختر من :دی) بدهیم. 





خ. عنوان قسمتی از ترانه ای ست که همایون شجریان وسط فیلم رگ خواب می خواند.

یک درد مطبوعی دارم الان


 انقدر خسته، انقدر خسته، انقدر خسته بود که ایستاده در اتوبوس خوابش برد. قبلش هم توی تاکسی، داشت خواب می دید که نباید بخوابد. تمام دیشب را ایستاده کار کرده بود. زانوهایش از ضعف می لرزیدند.

 

 انتخاب واحد شروع شده بود اما سایت برای من باز نمی شد. زنگ می زدم دانشگاه کسی جواب نمی داد. لیست دروس را نگاه کردم. استاد جان برگشته بود.. حرف هایمان اثر کرده بود. یعنی که برایش مهم بوده. یعنی که "جوجه"هاش را رها نکرده به امان خدا.

آن روز آخر که همه جمع شده بودیم دورش، ایستاد و گفت:" یه دلیل منطقی بیارین که بمونم." رو کرد به من"خورشید.." گفتم و گفتم و یک دنیا حرف زدم برایش. دست به سینه اش باز و شد و گفت "باز هم فکر می کنم"

حالا که برگشته بود، من نمی توانستم سر کلاسش باشم. هم صبح و هم بعدازظهر پر شده بود.


آلبوم را گذاشت رو به روی استاد. خانم ورق زد: +A+، A مدادی، A،.. . خانم، استاد هندسه بود. اسم زیبایی داشت. ارمنی بود. نگاهش کرد. فکر کرد "هی خانم، شما یک تنه جگر ما را در آوردی." و فکر کرد چقـــدر دلتنگ بشود برای طنز یواشکی حرکاتش.

شیت را نگاه کرد و گفت:"دوسش ندارم. خوبه ها.. ولی کار آلبومت فوق العاده بود. نمره ی آخر همونو درنظر می گیرم." 


تکیه داده بود به میله ی اتوبوس، آلبوم لوله شده را بغل کرده، آفتاب گرم می تابید پشت پلک های نیمه بسته ش. هیچ چیز آنقدر ها که فکر می کنیم بد نیست.


رسیدم خانه و غذا خورده/نخورده، فرو رفتم در بالش. چشم هام درد گرفته بود و جایی میان مهره ی سوم و چهارم گردنم انگار خنجر فرو کرده بودند. وسوسه ای گفت "یک بار دیگه چک کن. امروز آخرین روزه." 

صفحه ی انتخاب واحد را باز کرد.. بیان معماری 2، یکشنبه، استاد جان، ظرفیت 2 تا.. کلیک

بیهوش شد، بیهوش شدم.





خ. این روزو باید ثبت می کردم. به خاطر اون جمله ی "هیچ چیز آنقدر ها که فکر می کنیم بد نیست."

حتی شده با مقنعه و سر سفره ی صبحانه، 1 ساعت قبل از ژوژمان بعدی..


فضول خانم

 تو نمی دانی..

من هنوز از غوغا پناه می برم به هاول و قلعه ی متحرک

وقت ندارم کاملش کنم

۱ ۲
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan