خوابی ولی مثل خدا بیدار


  در تو، پشت چشمان نجیبت، در پس چین‌های نشسته بر جبینت (عایدی از سپردن سال‌ها)، آرامشی بود دریاوار، بی‌کرانه؛ که نه هیچ طوفانی می‌توانست متلاطمش کند، نه آخر برج، نه مرگ. 

دیر رسیدم. خوابت برده بود. تا همیشه ماندم در حسرت بوسیدن دست‌های گره‌دارت، یک نگاه دیگر از آن چشم‌های مهربان و نجیب. چه راز پنهانی بود بین تو و خدا، که حادثه انگار برای تو خبری از پیش دانسته بود؟ و مصیبت یک مهمان ناخوانده، که با روی باز سر سفره‌اش می‌خواندی تا کاسه‌ی شله‌ات را با او قسمت کنی. «مهمان حبیب است بابا!» 

چگونه ترس ممکن بود در تو راه یابد؟ یا که اندوه تو را تسلیم کند؟ در تو دریایی بود بی‌کرانه، که سنگ‌پرانی‌های دست کودک روزگار، نمی‌توانست آرامشش را از او بگیرد.



خ. عکس را بابا برداشته و عنوان مصرع شعری از مرد سربی است. 

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۲۰ مرداد ۹۷

کوله‌پشتی مهر



کلیک

مسابقه‌عکاسی دکتر میم

  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۱۷ مرداد ۹۷

زمزمه‌های عصر جمعه (1)

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو سرودن مرا کم است

اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزل‌های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنار خود احساس می‌کنم
اما چه‌قدر دلخوشی خواب‌ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟


شعری از محمدعلی بهمنی

با صدای علیرضا قربانی، بشنوید.


  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۱۲ مرداد ۹۷

ای مه تو نشان دل عاشق داری



 + مغموم و دلسرد، در تاریکی نشسته بودم و قناعت کرده بودم به دیدارش از قاب تلویزیون. دوان آمد و صدایم کرد. مرا برد تراس طبقه‌ی بالا. گفت که بایستم آن گوشه‌ی گوشه. یادم رفت که در تمام این بیست سال، می‌ترسیدم از افتادن از بلندی‌اش. چشم و دل من در آسمان بود. در میان این همه تاریکی، این شب‌هایی که سر تمام شدن ندارند، ماه سرخ‌فام ایستاده بود در آسمان و دو قدم پایین‌تر، مریخ می‌درخشید. من تنها بودم و او آن‌جا. گفتم صدایم را می‌شنوی؟همان لحظه رسید. از دورها، از آن‌سوی شبی که سر تمام شدن نداشت. خم شد، گونه‌اش را بوسید. دل خونین آسمان، رنگ خورشید گرفت. دو قدم پایین‌تر از وصال خورشید و ماه، مریخ برای زمین دست تکان می‌داد. 



خ. می‌دونی عزیزم؟ خسوف کامل، غم‌انگیزترین اتفاق برای یک خورشیده.


  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۶ مرداد ۹۷

سخنی با آن‌سوی پنجره


چند وقتی‌ست با این‌که روزهای خوبی برای نوشتن دارم، دلم نمی‌آید کلمه‌هایم را این‌جا شریک شوم. این یعنی احساس ناامنی می‌کنم. که نمی‌دانم آن‌هایی که می‌خوانند چه تاثیری در ذهنشان شکل می‌گیرد و این بی‌خبری، هربار که می‌خواهم چیزی منتشر کنم، گریبانم را می‌گیرد و حال خالصانه‌ی نابم را هنگام نوشتن، خراب می‌کند. هی بیشتر دلم نمی‌خواهد این‌جا چیزی بنویسم. معنایش این است که نخ اتصالم با شما که این‌جا را می‌خوانید، بریده. ناتوان شده‌ام در دریافت انرژی خوانده شدن. چند وقتی‌ست که نه برای شریک شدن با دیگران، فقط برای خودم نوشته‌ام. نمی‌دانم که این روند را ادامه بدهم، اصلاحش کنم، یا که دیگر این‌جا ننویسم. فعلا می‌خوام خواهشی بکنم. کمی زمان و حوصله به من بدهید و اشاره کنید که از کدام پست‌ها لذت می‌برید و دلتان می‌خواهد بیشتر بخوانید. از حضورتان متشکرم.



  • خورشید ‌‌‌
  • پنجشنبه ۴ مرداد ۹۷

نشان یار سفر کرده از که پرسم باز؟


باز دیروز شهر دوازده میلیون و هفتصد و نود و شش هزار و پانصد و چهل و سه نفری تهران خالی بود، بس که در سفری.

   

    _مصطفی مستور

  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۲ مرداد ۹۷

امان از مام‌بزرگ (10)


از چند سال پیش که حسین‌عمو فوت کرده، زن‌عمو افتاده توی رخت‌خواب، بیمار و فرسوده و فراموش‌کار.

مام‌بزرگ رفته بود دیدنش. تعریف می‌کرد:

من رو هنوز یادش بود. می‌گفت آسیه، حسین کجاست؟ تو از حسین خبر داری؟

من هم بهش گفتم آره، بردیمش تهران، براش زن گرفتیم، دیگه برنمی‌گرده.

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۲۳ تیر ۹۷

حواست هست موستان‌ها بار داده‌ند؟


 مامانم می‌گفت:« خوش‌حالیت رو منوط به دیگران نکن.»


  • خورشید ‌‌‌
  • پنجشنبه ۲۱ تیر ۹۷

جوانا اسلون، تابستان کسالت‌باری دارد.



خ. خورشید پورامینی هم همین‌طور!


  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۸ تیر ۹۷

سرمون بالاست

الهی بمیرم من که بعد اون همه تلاش باید اشک‌هاتونو ببینیم. شما قهرمان‌های روزهای سخت ما هستید. پر از بغضم، از تنهایی‌تون، از ستم‌هایی که بر ما می‌ره و شما بودید که جنگیدید، با تمام وجود و امید رو، تا آخرین لحظه، توی دل‌هامون روشن نگه داشتید. امروز رو، این حال رو، یادگار نگه می‌دارم.

  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۵ تیر ۹۷
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.
پیشنهادهای هفتگی