پرنده‌ها به تماشای بادها رفتند

 
 
 

 

 

 

دریافت     

 

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۱۲ فروردين ۹۷

تاریخ شفاهی ایران

(از سال‌های گذشته می‌گوید، از داریوش و داود و فریده.)

 _ این‌ها خدا و پیغمبر حالی‌شون نبود. یک روز نشسته بودیم توی حیاط، از میون حرف‌هاشون شنیدم «ما انقلاب کردیم که خودمون حکومت کنیم، نه که افسار رو بدیم دست آخوندا ». فهمیدم این‌ها توده ایَن.

+ توی حیاط شما چی‌کار می‌کردند مام‌بزرگ؟ 

_ فراری بودند. یک سال توی خونه‌ی ما قایم شدند.

+ ...

_ بعد انقلاب بود که چند نفرشون رو گرفتند. سعید رو هم گرفتند. ما نمی‌دونستیم. یک روز توران‌خاله اومد این‌جا. گفت «سعید رو برده‌ند، پیداش نکردیم، نمی‌دونیم چه بلایی به سرش اومده.» من نشسته بودم جلوی در، اصلا حال نداشتم. یک همسایه داشتیم ته کوچه‌مون، دادستان بود. گفت «چی شده آسیه خانم؟» گفتم این‌جوریه، پسرخاله‌م رو برده‌ند. گفت «من می‌رم خبر می‌گیرم.» 

عصری، زنگ زد به خانمش که «به آسیه خانم بگو پیداش کرده‌م. زنده‌ست. اگر چند روزی زودتر گفته بودند، آزادش می‌کردیم. همین‌جا، میدون گمرک بوده، اما حالا بردندش اوین.»

چند وقتی گذشت و آزاد شد. لاغر، مثل مرده‌ها. از آفتاب فرار می‌کرد. مدت‌ها می‌نشست توی اتاق تاریک، خیره می‌شد به یک گوشه.

بعد هم رئیس‌شون رو (اسمش یادم نمیاد) گرفتند. الحمدلله مملکت نیفتاد دست این‌ها.


  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۱۲ فروردين ۹۷

ماییم مست و سرگران


این روزها که می‌گذرد٬ شادم

که می‌گذرد این روزها٬

شادم

که می‌گذرد.


قیصر امین‌پور

  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۱۰ فروردين ۹۷

سرو چمان من چرا.. سرو چمان من چرا..

 

      "هل أعترفُ بأنـِّی

       لم أحبَّ أبدًا

       مثلما أحبـُّک؟

       و هل أقولُ:

       و لن؟.. " _ ترکی عامر

 

 

      

 


دریافت

 

 

 

 

 

+ پست‌های ماه اسفند پیش‌نویس بوده‌اند و به مرور منتشر شده‌اند. سال جدید برمی‌گردم و کامنت‌ها را پاسخ می‌دهم. 

 

 سال نو مبارک.

 

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۲۷ اسفند ۹۶

قصه‌های خورشید (7)

طبق معمول، داره دعوام می‌کنه که چرا سه‌تا بشقاب لوبیاپلو نخوردم. یا چرا صبحانه، خامه و عسل و گردو و ارده شیره و پنیر و کره و چی و چی و چی رو با هم نمی‌خورم. می‌گه: آخرش می‌افتی می‌میری مجید.  می‌گم: مجید؟ گوشه‌ی لبش خنده می‌شینه: همون پسره که با بی‌بی زندگی می‌کرد. 




خ. یک‌بار دیگه پیش از این هم، از اشاره‌ی مام‌بزرگ به قهرمان‌های من (که البته فکر نمی‌کردم اون‌ها رو بشناسه،) ذوق کرده بودم. "حیدربابا" خوندم و گفتم از یک شاعره که شعرهای ترکی قشنگی داره. چشم از میل بافتنی‌هاش برداشت و پرسید: استاد شهریار؟

  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۲۳ اسفند ۹۶

نقطه‌ی آبی کمرنگ


از این دیدگاه مسلط دورافتاده، زمین ممکن است هیچ علاقه خاصی را برانگیخته نکند. اما برای ما، این فرق می‌کند. دوباره به آن نقطه نگاه کن. آن [نقطه] همین جاست. آن [نقطه] خانه است. آن [نقطه] ماییم. بر روی آن هر که را که دوست داری، هر که را که می‌شناسی، هر آن که تا به حال نامش را شنیده‌ای، هر انسانی که تا کنون بوده‌است، زندگیشان را سپری کرده‌اند. جمع تمامی خوشی‌ها و رنج‌هایمان، هزاران دین مطمئن، ایدئولوژی‌ها، و دکترین‌های اقتصادی، هر شکارچی و کاوش‌گری، هر قهرمان و بزدلی، هر خالق و نابودکننده تمدنی، هر شاه و رعیتی، هر زوج جوان عاشقی، هر مادر و پدری، هر بچه امیدواری، هر مخترع و کاشفی، هر معلم اخلاقی، هر سیاست‌مدار فاسدی، هر «فوق ستاره‌ای»، هر «رهبر معظمی»، هر قدیس و گنه‌کاری در تاریخ گونه ما، آنجا زندگی کرده‌است – بر روی ذره گردی معلق در یک شعاع نور.

زمین صحنه بسیار کوچکی در عرصه وسیع گیتی است. به رودهای خونی که بدست ژنرال‌ها و امپراتورها ریخته شده تا، در شکوه [با افتخار] و پیروزی، بتوانند اربابان زودگذر جزیی از یک نقطه شوند، به بیرحمی‌های بی‌شماری که از ساکنان یک گوشهٔ این نقطه بر [علیه] ساکنان غیرقابل تمیز گوشه‌ای دیگر سرزده، بیندیش، چه مکرر است عدم تفاهم‌شان، چه مشتاق‌اند به کشتن یکدیگر، چه پرحرارت است نفرت‌هایشان. رفتارهای‌مان، خود مهم‌بینی خیالی‌مان، توهم اینکه یک جایگاه اختصاصی در عالم داریم، توسط این نقطه کم نور به چالش کشیده شده‌است. سیاره ما یک ذره تنهای احاطه شده در تاریکی عظیم کیهانی است. در گمنامی‌مان، در تمامی این وسعت، هیچ نشانی از اینکه کمکی از جایی دیگر برای حفظ‌مان از خودمان برسد نیست.

زمین تنها دنیای شناخته شده‌ای است که تا کنون زندگی را پناه داده‌است. هیچ کجای دیگری نیست، حداقل در آینده نزدیک، که گونه ما بتواند به آن هجرت کند. سرزدن، شاید، اقامت هنوز خیر. خوشتان بیاید یا نه، در حال حاضر زمین جایی است که ما موضع‌مان را می‌گیریم. گفته شده‌است که نجوم یک تجربه متواضع کننده و شخصیت‌ساز است. شاید هیچ اثباتی برای حماقت غرور بشری بهتر از این تصویر دور از دنیای کوچک‌مان نباشد. برای من، این تأکیدی بر مسئولیت‌مان است که با یکدیگر مهربان‌تر رفتار کنیم و نقطه آبی کمرنگ، تنها خانه‌ای را که تاکنون شناخته‌ایم، گرامی داشته، محافظت کنیم.

— کارل سیگن، سخنرانی در دانشگاه کرنل ۱۳ اکتبر ۱۹۹۴


  • خورشید ‌‌‌
  • پنجشنبه ۱۷ اسفند ۹۶

تابستانم را پس بده



 از بالای دیوار، سرک کشید، یواش خندید و گفت:« دارم برمی‌گردم.»

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۱۳ اسفند ۹۶

اوسانه‌ی چغوکه

 

 سال گذشته، برای بازی "زبان مادری" ، من گلستان را از تهران تعریف کردم. ولی حقیقت این است که رگ و ریشه‌ی من از خراسونه. "..خراسان یعنی آن‌جا کو خور آسد /خراسان را بود معنی خور آیان / کجا از وی خور آید سوی ایران " فخرالدین اسعد گرگانی  و از قول یاقوت حموی "خور به فارسی دری نام خورشید و آسان، گویا اصل و جای شئ است."  

 این محبت عمیق، از سال‌های کودکی به جان من نشسته، که مامان‌بزرگ و باابزرگ با شیرینی متفاوت یک لهجه‌ی دیگر، قربان‌صدقه‌مان می‌رفتند. باباآقا می‌نشاندمان کنار خودش، با صدای پرطنین اطمینان‌بخشش که مثل خودش آرام بود، یک‌جور دیگری حرف می‌زد. من می‌دانستم پیرمرد از زاوه می‌آید. همان‌جا که رفته بودیم و زنبور بزرگی انگشت اشاره‌ام را نیش زده‌بود و عماد دایی ماشاالله، دستم را فروکرد در دیگ ربُی که مادرش تازه پخته بود.

تقصیر بهروز هم بود. عمو کوچیکه، که من و سپهر و پسرعموهای کوچک‌تر همه به دهان او نگاه می‌کردیم. شاید به‌خاطر تن صدای متفاوتش بود یا به‌خاطر باحال بودن یک عموی کم سن و سال؛ هرچه می‌گفت من و سپهر تکرار می‌کردیم و ریسه می‌رفتیم. "آخ کِمَرُم.." و ایراد می‌گرفتند که شما تهرونیا، مشهدی رو هم لوس و پر اطوار حرف می‌زنید.  یک جوجه داشت بهروز، من می‌ترسیدم. گرفت در مشتش گفت:« بیه اینجه عمو. نگاش کن. ترس نِدِره.» گفتم:« این چغوکه؟» خندید گفت:« نِه عمو، این عقاب بابایه.» 

 بیشتر از همه اما، گردن باباست. بابا خراسان است. بابا هرچه تهران نفس می‌کشید، خراسان بیرون می‌داد.. هوای ما، هوای خراسان بود و رفت و نشست در جانمان. بابا شعر بود، خراسان شعر شد، من عاشق شعر شدم.  " تا چشم کار می‌کند کویر و ماسه،/ دمن و گبن و کلپاسه./ از خراسان شعر می‌آیم.. "

گفتم:« بابا، برامون قصه‌ی چغوکه رو می‌گی؟»

 


دریافت

 

 

 خ. این تصنیف شیرین از جوانی‌های شجریانه. با شعر عماد خراسانی. 

دریافت

  • خورشید ‌‌‌
  • دوشنبه ۷ اسفند ۹۶

پدرا، یارا، اندوهگسارا، تو بمان


دریافت

 

 

خ. حالا من فقط تو رو دارم.

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۶ اسفند ۹۶

تمام جاده‌ها از من، آغاز می‌شود.

 آن‌چه مرا فریفته‌ی پدیده‌های دنیای بیرون می‌کند، نه آن‌چه هستند، بلکه ظرفیت‌هایی‌ست که آن‌ها را در دسته‌بندی‌های چیزی بودن، متمایز می‌کند. نگاهی که هنر در انسان پرورش می‌دهد که هرچیز را، طوری که هست ببینی و آن‌گونه که، می‌توان تغییرش داد و به معناهای تازه رسید. بخش اول نیازمند درک عمیق دنیاست؛ در برابر تکرار، عادت و چشم‌پوشی‌های در پس آن. 
 بهرام دبیری را از سال 90 می‌شناسم، نمایشگاه "خروس‌ها"یش در شهر کتاب مرکزی، که بابا گذرش افتاده بود و برایم دفترچه‌ای با طرح جلد یکی از نقاشی‌ها خریده بود. همان موقع، برایم سوال بود که چه چیزی در خروس، نگاه این مرد را جلب کرده. هنوز هم به نظرم تمام نمادها و پیشینه‌ای که تعریف می‌کنند، الکی‌ست. بهرام دبیری، خروس‌ها را به‌خاطر شمایل‌شان کشیده. (چندتا از کارهایش را ببینید: 1 ، 2 ، 3 ، جلد کتاب مجموعه‌ی گفت‌وگوهایش .) 

 هنرمندها، پدیده‌های جالبی هستند، غالبا بیشتر از آثارشان. چه‌طور می‌بینند؟ چه می‌خوانند؟ این‌که بهرام دبیری به دیوار آتلیه‌اش چه شعری چسبانده، جالب‌تر است از معرفی سبک و نقاشی‌هایش. چون که هنرمند، عقب‌تر از اثرش ایستاده. و من، وقتی به یک اثر انسانی نگاه می‌کنم، به ماجرایی می‌اندیشم که درون فرد رخ داده و ترشح آن مقابل چشمان من است. 
 نمایشگاه "پاکت‌سیگارهای بهرام دبیری" مربوط به آبان سال 94 است:

 
 استاد علاقه‌ی زیادی به سیگار کشیدن در حین کار داشتند، ولی از تصویر ریه‌های سیاه و هشدار بی‌مزه‌ی "سیگار کشیدن بسیار اعتیادآور است." ، چندان خوش‌شان نمی‌آمده. برای همین، بسته به حال و هوایشان، تصویری از روزنامه‌ی دم دستشان می‌چیدند و روی پاکت‌ها می‌چسباندند، سال‌ها.







 این نگاه جاری در زندگی روزمره، مثالی‌ست که می‌خواستم برای خط سوم بزنم. "..و آن‌گونه که می‌توان تغییرش داد و به معناهای تازه رسید.. " منتها، نه تغییر بسته‌های سیگار؛ تاثیر هنر بر ذهنیت فرد ، که مثل بیماری، تمام وجود را پر می‌کند و دیگر هیچ‌چیز در نگاهت ساکت و ساکن نمی‌شود، مانند آن‌چه پیش از این بود.


 + البته، من این‌ها را، آثار بهرام دبیری نمی‌دانم؛ شاید، شوخی کوچک هنرمندی که عکس لیموی قاچ شده چسباند روی ریه‌های سیاه، تا با خیال راحت سیگارش را بکشد.  





خ. عنوان، بخش دیگری از این شعر شفیعی کدکنی است و صحبت‌های این پست، وقتی به ذهنم آمد که به این گزارش قدیمی رسیدم.
  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۱ اسفند ۹۶
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.