ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست
‌پنجره می‌چکد

حق نداشت.. حق نداشت..

 _ تو خنگی

+ باشه

_ تو خیلی خنگی

+ آره آره باشه..

_خیلی خنگی

+ آره من خنگم اصلا

_ بلند تر بگو تو خیلی خنگی

+ من خنگم

_ خیلیشو هم بگو

+ من خیلی خنگم




خ. یادت نره.. 


خ.2

گوش کن

از گلوی من دستاتو وردار

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۱۷ بهمن ۹۵

توی کوچه ها، یه نسیم رفته پی ولگردی..


  من وبلاگ خواندن را به وبلاگ نوشتن ترجیح می دهم. خواندن را به نوشتن ترجیح می دهم. شنیدن را به گفتن ترجیح.. دیدن را به دیده شدن.

 دنیای وبلاگی را دوست دارم. یک جورهایی به اینجا عادت کردم اصلا. خاطره درست شده، بچه ها برایم آشنا شده اند. همه آبی های دنیا مرا یاد نیکولا می اندازند. وقتی سعدی می خوانم، آقاگل گوشه ی فکرم است. هزار اتفاق کوچک روزانه شباهنگ را یادم می آورند. 

 بلاگرها اصلا یک طور بهتری هستند. به همه چیز حساسند. می بینند، می فهمند، حواسشان هست. هرلحظه درحال قصه ساختن اند. وقتی هم که جمع می شوند کنار هم، مثل یک خط اکسپرسیو نارنجی، وسط خطوط پشمالوی خاکستریند. مثل یک حباب رقصان نغمه سرا، که هر طرف می لغزد، به اطرافش رنگ و شور و خوشحالی پس می دهد. 

 دیروز کنارشان بودم. کنارشان آدم غریبگی نمی کند. خودش را قایم نمی کند. برای فرار کردن لحظه شماری نمی کند. داشتم نگاهشان می کردم.. خوب بودند :)

 شرح آنچه گذشت را کالفیلد حتما می نویسد. بگذارید که من برایتان بگویم نار خاتون چقدر مهربان است. همیشه لبخند دارد، وقتی حرف میزنی باعلاقه نگاهت می کند. چشم هاش می درخشد :)  باهمه ی شور و شیطنتش آارام است. 

که دخترک گرم و دوست داشتنی ست. حواسش هست. به اسکیس مدادرنگیت لبخند میزند و به نظرش قشنگ می آید.  بلد است به کردی بگوید "سلام ، خوبی؟ ، غرغر نکن :/" 

واران آمده بود مواظب من باشد :)  یک خوردنی جالب هم آورد که اسمش بژی برساق بود. (سرچ کردم :دی ) و خلاف کامنت های دور و درازش، سااااکت.. بی حررررف

فاطمه فوق العاده ست. از کنارش بودن ذوق می کنم. حرف های خوب بلد است. با جمع همراه است. همیشه در جست و جو و درحال تجربه ست و همه چیز برایش جالب به نظر می رسد. دوست دارم هی ببینمش. کشف فاطمه در این دورهمی ها اتفاق بسیار خوبی بود.

زمر 53 .. بسیار راحت و صمیمی از همان بدو ورود :) به موقع حرف میزند، به موقع شوخی می کند، طنز جالبی دارد.. من یکی دوبار ریسه رفتم آن گوشه. می گفت بلد نیست خوب بنویسد -_- هنوز آرشیوش را نخوانده ام ولی باور نکردم -_-

دکتر میم همان طورند که توی وبلاگشان هستند. یک عالم حرف ها و تجربه های جالب و عجیب دارند. خوب شد که حرفشان را گوش کردم و رگ خواب را دیدم. خیلی خوب بود آقاا. صحنه ی مورد علاقه ی من وقتی ست که داریم عکس می گیریم :)))
هش دار !  اگر دکتر پیشنهاد کرد بروید جمشیدیه املت بزنید، سریعا بلاکشان کنید، تلفن را از برق بکشید، چراغ ها را خاموش کنید و زیر پتو قایم شوید.

آقا مهدی را فرصت نشد بیشتر بشناسم ولی از آن طوری که از وبلاگشان برمی آمد، خودمانی تر و خوش خنده تر و صمیمی تر بودند. یادم رفت بپرسم برای تولد خواهر کوچولو چه کردند آخر :)

دکتر سروش 11 ترم بعد :)  صدر مجلس نشسته بودند و بحث را دست گرفته بودند. همه ی سر و صداها کار هولدن و ایشان بود و بخش زیادی از خوش گذشتگی ماجرا. فکر می کردند من دبیرستانیم :/   خدا رحمت کند عمه ی مادرشان را.

هولدن :)  .. هولدن :)   او فوق لیسانس دارد. ترس ندارد. مهربان هم هست و با اینکه علاقه دارد با این مرز سن قانونیش سر به سرم بگذارد (: ، لیدر خوبی ست. هوای مهمان هایش را دارد. البته اگر کافه ی مورد نظر را قبل قرار انتخاب کند خوشحال می شویم.  کاغذ هم آورده بود که یادگاری بنویسیم و 20 سال بعد نشان هولدنچه و لامپ (دختر من :دی) بدهیم. 





خ. عنوان قسمتی از ترانه ای ست که همایون شجریان وسط فیلم رگ خواب می خواند.

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۱۶ بهمن ۹۵

یک درد مطبوعی دارم الان


 انقدر خسته، انقدر خسته، انقدر خسته بود که ایستاده در اتوبوس خوابش برد. قبلش هم توی تاکسی، داشت خواب می دید که نباید بخوابد. تمام دیشب را ایستاده کار کرده بود. زانوهایش از ضعف می لرزیدند.

 

 انتخاب واحد شروع شده بود اما سایت برای من باز نمی شد. زنگ می زدم دانشگاه کسی جواب نمی داد. لیست دروس را نگاه کردم. استاد جان برگشته بود.. حرف هایمان اثر کرده بود. یعنی که برایش مهم بوده. یعنی که "جوجه"هاش را رها نکرده به امان خدا.

آن روز آخر که همه جمع شده بودیم دورش، ایستاد و گفت:" یه دلیل منطقی بیارین که بمونم." رو کرد به من"خورشید.." گفتم و گفتم و یک دنیا حرف زدم برایش. دست به سینه اش باز و شد و گفت "باز هم فکر می کنم"

حالا که برگشته بود، من نمی توانستم سر کلاسش باشم. هم صبح و هم بعدازظهر پر شده بود.


آلبوم را گذاشت رو به روی استاد. خانم ورق زد: +A+، A مدادی، A،.. . خانم، استاد هندسه بود. اسم زیبایی داشت. ارمنی بود. نگاهش کرد. فکر کرد "هی خانم، شما یک تنه جگر ما را در آوردی." و فکر کرد چقـــدر دلتنگ بشود برای طنز یواشکی حرکاتش.

شیت را نگاه کرد و گفت:"دوسش ندارم. خوبه ها.. ولی کار آلبومت فوق العاده بود. نمره ی آخر همونو درنظر می گیرم." 


تکیه داده بود به میله ی اتوبوس، آلبوم لوله شده را بغل کرده، آفتاب گرم می تابید پشت پلک های نیمه بسته ش. هیچ چیز آنقدر ها که فکر می کنیم بد نیست.


رسیدم خانه و غذا خورده/نخورده، فرو رفتم در بالش. چشم هام درد گرفته بود و جایی میان مهره ی سوم و چهارم گردنم انگار خنجر فرو کرده بودند. وسوسه ای گفت "یک بار دیگه چک کن. امروز آخرین روزه." 

صفحه ی انتخاب واحد را باز کرد.. بیان معماری 2، یکشنبه، استاد جان، ظرفیت 2 تا.. کلیک

بیهوش شد، بیهوش شدم.





خ. این روزو باید ثبت می کردم. به خاطر اون جمله ی "هیچ چیز آنقدر ها که فکر می کنیم بد نیست."

حتی شده با مقنعه و سر سفره ی صبحانه، 1 ساعت قبل از ژوژمان بعدی..


  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵

فضول خانم

 تو نمی دانی..

من هنوز از غوغا پناه می برم به هاول و قلعه ی متحرک.

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۹ بهمن ۹۵

وقت ندارم کاملش کنم

  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۵ بهمن ۹۵

در راه که می آمدی سحر را ندیدی؟


 مام بزرگ توی خواب غلت می زنه. گوشه ی پرده رو کنار میزنم. ابره.. 

اگه پارسال بود، فردا امتحان عربی داشتیم و شیمی.. only مسئله. و خراب می کردیم و می نشستیم تا آقای شعبانی بیان و بگن "باز چی شده؟"

تهران قبل بارون یه حالی میشه،پر خواهش و نیاز. نگاه می کنم.. کجا اینطور مستانه، آسمونش قبل باریدن، بنفش میشه؟ این شهر دلبر..

فکر می کنم اگر بباره، کار امداد سخت تر میشه یا ساده تر؟

خواب، نرم و نرم چشم هامو هم میذاره. زیرلب با خودم می خونم" لک لک ناز قندی/ یه چیزی میگم نخندی/تو این هوای تاریک/ دالون تنگ و باریک/ وقتی که می پریدی/ تو زهره رو ندیدی؟"

مام بزرگ دیروز میون حرفاش پرسید:"مهشیدو یادته؟" که برم دور دور.. یه تصویر مبهم از دخترکی که نشسته بود روی قالیچه، جلوی در ؛ کنار من که داشتم به یک پسرک عینکی چندسال بزرگتر می گفتم "اسمت دخترونه س محیا"

صدای بارون روی پلاستیک، صدای بارون روی نرده، مثه بارون توی ناودون.. تو گنگی بیدار خوابی به خودم میگم" داری خواب می بینی" 

زار می زد. میون هق هق حرف می زد:"گفتم علی، بیا الان آتیش بالا می گیره. گفت نه، مال مردم داره از دست میره"

صدای هلهله ی بارون..

تکیه داده بودم به دیوار آبی. تند می بارید. می لرزیدم. گفت"گوش کن.. یادت میاد این آهنگو؟" صدای پشت گوشی آشنا بود. مثل یه خاطره ی مبهم از کودکی. حرفی نزدم. گفت"دیگه همه ش بارونه.." 

"حوصله داری بچه؟

 مگه تو بیکاری بچه؟

نمی بینی کار دارم من؟

دل بی قرار دارم من؟

تو این هوای گریون،

شر شر لوس بارون،

که شب سحر نمیشه

زهره به در نمیشه "

بابا بغلم می کرد و می دوید. می خندیدم. بغل گوشم می خوند" بارون بارونه زِمینا تر میشه/ گلنسا جونُم کارا بهتر میشه/.."  

بلند شدم و پرده رو زدم کنار. می بارید. دویدم تو حیاط. تاریک بود، همه خواب بودن. سر بالا کردم رو به آسمون. 

مام بزرگ نشسته بود روی میز. شبکه ی خبر ، همون حرفای تکراری، همون عکسا، تل آوار،هنوزم بی خبری.. مام بزرگ نشسته بود رومیز، آروم تاب میخورد و می کوبید رو زانوش.

سرد و نمناک.. به صورتم می نشست، داغ دلم آروم می شد. تند می بارید. "..دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش"

دختر بچه ی سه ساله با ماشین پلاستیکیش دور این حیاط کوچولو می چرخید. قان قاان..


سه نیم شبه. همه خوابیدن..

"بارون میاد جرجر
رو گنبد و رو منبر

رو پشت بون هاجر

رو خونه های بی در

ساحل شب چه دوره

آبش سیا و شوره

جاده ی کهکشون کو؟

زهره ی آسمون کو؟

خروسک قندی قندی

چرا نوکتو می بندی؟

خورشیدو روشنش کن

فانوس راه منش کن

گم شده راه بندر

بارون میاد جرجر.."







خ. عنوان آخرین جمله ی سووشونه.

  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۲ بهمن ۹۵

به یاد مادرجان بهار


  تازه از سر ساختمون اومده بود. چادرشو از سر برداشت. وایسادم رو به روش و گفتم :"چیکار کنم خوشحال شی؟"  سپهر خندید. خودشم خندید. رفت تو اتاق، گفت:"غذا رو گرم می کنی؟" 

  پرسیدم:"خونه چه خبر؟"  تعریف کرد که صاحب خونه رفته سرخود برای سقف کاذب پلکسی ابر و آسمون آبی خریده، کارو خراب کرده.  گفت:"حیف حموم به اون قشنگی.. ظرفا رو بذار باشه. خیلی خسته م. یه ساعت دیگه بیدارم می کنی؟ "   

  پسرا رو به خط کردم. مجبورشون کردم کمدشونو مرتب کنن. چایی گذاشتم، مخزن آبو پر کردم، به گلای قاشقی گفتم"چه بزرگ شدین قشنگا"، مشغول شدم به شستن ظرفا. داشتم فکر می کردم که چقدر سخته فهمیدن مامان.

  مامان بزرگو اگه بی هوا بغل کنی، می خنده. اگه از دستش سیب پوس کنده بگیری، اگه بگی قیمه هاش نیست در جهانه، اگه بشینی که موهاتو ببافه و از بچگیاش قصه بگه، خوشحال میشه. مامان بزرگ اگه زنگ بزنی احوالشو بپرسی، میگه دستت درد نکنه زنگ زدی. اگه بمونی خونه ش و کمکش کنی، دعات می کنه. 

مامان اما پیچیده س. هیچ وقت حرف نمیزنه از حس و حالش. خیلی وقتا گله می کنه این چرا اینجوریه؟ چرا اون طوری می کنی؟ و اینا.. اگه خوشحال بشه هم نمیگه. خیلی سعی می کنم راضی باشه، اما انگار همیشه کمه. بعد مثلا وقتی فکر می کنی مامان دوست نداره و نداشته و هق هق،  می بینی که از طرح ها و کارات عکس می گیره و می فرسته برای دوستاش، می شنوی نوشته هاتو نشون همکارش داده، می فهمی بهت افتخار می کنه.. این لحظه ها همیشه برام بهت آور بوده.

  میاد تو آشپزخونه و قیافه ش یه طوری میشه که "فهمیده م ولی به روی خودم نمیارم"  از کابینت یه قوطی درمیاره میگه" از این به بعد از این یکی چاییه دم کن"  تو دلم غر میزنم که "خب یه بار بگو خدا خیرت بده" برمی گردم و می بینم دوتا چایی ریخته :)   میگم "چیکار کنم خوشحال شی؟" میگه" بگرد گوشیتو پیدا کن"  با سپهر ریسه میرن از خنده.

  در حال شامه. میگه"چقدر اینجا خرده نون ریخته" بلند میشم، جارو رو میزنم به برق. ابروهاش میره بالا. 

  خوشش اومده. انگار که بازی باشه. هرچی میگه انجام میدم. وقتی دیگه چیزی به فکرش نرسید، رفتم سمت اتاق.. برگشتم و نشستم کنارش. سرش تو گوشی بود، حواس نداشت. چشماش قشنگه. داشت یادم می رفت.. چشماش چقدر قشنگه. بغض می کنم. دلم تنگ شده برای بچگی هام. اون موقع ها خیلی نزدیک تر بودیم. چقدر کم شده وقتای دوتاییمون. حالا با این همه کاراش، با وجود پسرا،.. من کجای دنیاشم؟ 

  میگم مامان.. سرشو میاره بالا.

  میگم چیکار کنم خوشحال شی؟

  چشماش قشنگه. نگام می کنه. میگه  هیچی منو خوشحال نمی کنه.






 خ. مادر جان بهار، می بینید چندتا مامان خوشحال شدن؟ خیلی به یادتون بودم. 

 

 تولدت مبارک جولیک. 


  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۲۸ دی ۹۵

مثل کودک بی سواد وقتی دلش میخواد شعر بنویسه


 لال شده ام. سپهر یک چیزهایی از آرمیچر می گوید، روی کاغذ کاهی مچاله یک نمودار سینوسی می کشم و سر تکان می دهم. شیوا دارد از بی پولی و بی حوصلگی و خستگی هاش حرف می زند، نگاهش می کنم، برایم مهم است.. اما تنها چیزی که می گویم یک اوهوم نصفه نیمه ست.

فلج هم شدم انگار.. هرچه می نویسد، جوابش را استیکر می فرستم. به حنا می گویم از طرف من برای پریسا کامنت بگذارد. ترجیح می دهم مسئله ها را ذهنی حل کنم.  

بیست دقیقه طول کشیده این چهارخط. توی سرم پر شده از دود سفید. همه محو و دورند.

صبح کنکور هم همین جور بودم. توی تاکسی، سر تکیه داده به شانه ی ماماا، کتاب را چسبانده بودم به صورتم و صفحه هاش را بو می کردم. مامان بهم خندید. آن شعر را برایش خواندم..

 "از نهفت پرده ی شب / دختر خورشید، / نرم می بافد / دامنه رقاصه ی صبح طلایی را.

 وز نهانگاه سیاه خویش، / می سراید مرغ بد اندیش: /  چهره پرداز سهر مرده ست / چهره ی خورشید افسرده ست/ .. "

بعد از آن روز هم.. تقریبا همیشه ی وقت ها دودهای سفید که بوی آب مانده ی چند روزه می دادند، می آمدند توی سرم و می چرخیدند و من خیلی زمان ها می نشستم و به هیچ چیز فکر نمی کردم. همین طور لال و فلج و یک گوشه افتاده.. مثل یک نازبالش که پنبه هاش گوریده توی هم.

صبر، حوصله و فکر منعطف از قشنگ ترین ویژگی های من بود و .. ادامه که ندارد :)

نوشتن سخت شده. اما می دانم که راه روشن خنکی برای خوب شدن است.

می نویسم آرام آرام.. قول


  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۲۴ دی ۹۵

فردا باید کارت امتحانتو پرینت بگیری


  او یک گیج است..

  که راه افتاده و به تمام دنیا برگه ی یادآوری می چسباند.

  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵

مامان بودن درد داشتنه


  قابلمه ی سنگین را بلند می کنم؛ درد از دست چپم می گذرد، رهایش می کنم..


  مامان یک بار خورده بود به یک اتوبوس؛ دستش ضرب دیده بود. کار که می کرد، درد کهنه زنده می شد. چشم هایش را می بست و لب می گزید. کوچک بودم. می گفتم "مامانم شیکسته"


فکر می کنم به آن تصادف احمقانه؛ به قصه هایی که بر من گذشت..

فکر می کنم به آن کودکی که دارم "مامان شیکسته"اش می شوم :)









خ.  به سبحان گفتم اگه یه وقت خواستی مامان پیدا کنی، یکی رو بیار که حالش خوب بمونه.

گفت اونا ک حالشون خوب میمونه شبیه مامانا نیستن.صرفن زنن.



  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۱۹ دی ۹۵
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.