برف در پایین شهر

بند کفشش را می بندد. خمیازه می کشد. پلک می زند. در را باز می کند. می ماند.. کف می کند..

  • خورشید ‌‌‌
  • دوشنبه ۱۶ اسفند ۹۵

این حجم از بیقراری چشم ها را که می فهمد؟


 شب ها که دریا، می کوفت سر را

     بر سنگ ساحل، چون سوگواران


 شب ها که می خواند، آن مرغ دلتنگ

     تنهاتر از ماه، بر شاخساران


 شب ها که می ریخت، خون شقایق

     از خنجر باد، بر سبزه زاران


 شب ها که می سوخت، چون اخگر سرخ

     در پای آتش، دل های یاران


 شب ها که بودیم، در غربت دشت

     بوی سحر را، چشم انتظاران


    ..






 شب ها که می سوخت..

فریدون مشیری

سهیل نفیسی


خ. بیقراری چشم ها، بیقراری دست ها، بیقراری آغوش سرمازده.. 

یادم هست.




  • خورشید ‌‌‌
  • جمعه ۱۳ اسفند ۹۵

یخ زدن در راهروی 2118


 ما منجمد می شویم. برف ما را دفن خواهد کرد و هزار هزار سال بعد، یا حتی دوهزار هزار سال بعد، تمدن جدید ما را پیدا می کند و می گذارد توی آفتاب تا یخمان باز شود و صدامان می کند اصحاب جلید که " اذ اوی الفتیه الی .الجلید. فقالوا ربنا آتنا من لدنک رحمه هیی لنا من امرنا رشدا"








پ.ن: جمله ی آخر آیه ی 10 سوره ی کهف است که یخ آمده جای غار.


خ. دسته ی "تاریخ گذشته" برای آن پست هایی ست که سر موقع پست نمی شوند اما دلشان می خواهد گفته شوند.

خ. این برای دوشنبه ی دوهفته پیش است که برف خفنی آمد.

  • خورشید ‌‌‌
  • دوشنبه ۹ اسفند ۹۵

گوش کن من چی میگم هیچ کجا تهرون نمیشه

 

 آقا ما هم بازی..  

گلستانو این بار بشنوید از بازار تهرون، سرای خورشید :)

 

 

 

  یه روز، یکی اَ شّاعرا رف پیش شاه دُزّا ءُ شروع کرد پاچه خواری. گف: عشقی، چه سری، چه دمی، عجب خنجری.. مصبتو قربون.

 آق رئیس، (نه که کار و بار دزّی یه چن وختی قاراشمیش شده بود،) حسابی قرم قات زده بود. گف: "این شِر و وِرا چیه میگی مرتیکه الدنگ؟" دس انداخ یَخَشو جر داد و پیرَنشو در آورد و با لقد پرتش کرد قاطی باقالیا.

 بدبخت بیچاره، لخت و عور، لِک و لک کنون، آواره شد تو بیابونو سگااَم پِیِش. دس انداخ سنگ ورداره، فراری بده سگای سمجو.. دید زِکّی.. زِمین یخ بسته چیجوری. 

بدبخت شاعر که پاک ضایع شده بود، بنا کرد به فوش دادن : قالتاقای دَگوری فُلان فلان، سگا رو وا گذاشتن و سنگا رو بستن به زِمین.

شا دُز که حواسش جَمِ ریگای بیابونم هَ ، (ناسلامتی شاه دزّاسا، کم الِکی نیست که) دید و شنفت و خنده کرد و گفت :" بی اینجا بینَم بزغاله، حال کردم باهات. هرچی میخوای لب تر کن." 

گف:"همون لباس زپرتی خودمونو بده بسّمونه. زَت زیاد.  چشِ امید آدمیزاد به خوبی دیگرونه. شما لازم نکرده خوبی کنی ولی. عجالتا کرم نریز :/ "

 سالار، که حسابی کیفش کوک شده بود از شیزین زبونیای شاعر، گف:"بابا دس مریزاد، دمت گرم." 

لباسشو که پس داد هیچ، خودشم پیرهن درید و پا بِرِهنه دویید تو بیابون دنبال سگا..

 

 

 

پی نوشت: تهرونیا بی ادب نیستن :/  این خودش می طلبید.. بلاخره حرف از زبون شاه دزدا و شاعر عصبانیه. 

پی عنوان نوشت: یه شعر فولکلور نژادپرستانه س :)

 

شنیدنیش:

  • خورشید ‌‌‌
  • پنجشنبه ۵ اسفند ۹۵

چه خبره هی شب همه ش شب؟؟

 


دلم روزای گرم و طولانی میخواد..


  • خورشید ‌‌‌
  • شنبه ۳۰ بهمن ۹۵

اثاث خانه را کشیدیم و سیگار را تا آخرین نخ


 خانه ی جدید حال مرا بهتر می کند؟

  • خورشید ‌‌‌
  • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۹۵

نکند رخنه کند در دل ایمانم شک*


 می دونی؟ چیزی که ما رو عقب میندازه ترسه. می رسیم به جایی که یک کوه کار نکرده داریم و نزدیکش که میشیم، فکر اینکه هیچ وقت اینها تموم نمیشن، از پا میندازتمون.

همه ش خسته ایم، همیشه خسته ایم، مشغول کاری نیستیم،درس نمی خونیم،اما خسته ایم. "کسالت می دونی از چیه؟ ناامیدی.   ناامیدی مال آدمای تنبله. آدمایی که حال ندارن تلاش کنن. مثل کسی که هواپیماش سقوط کرده تو کوهستان برفی. جون نداره دست و پا بزنه و خودشو نجات بده، همون جا هم تو برفا می میره.."

 گوش کن به حرف من.. بی خیال آخرش شو. فراموشش کن. فقط سعیی کن آروم آروم جلو بری. یه گوشه ش رو بگیر و شروع کن. فقط برای اینکه یه چاره ای کرده باشی. که آخرش نزنی تو سر خودت، به خودت بد و بیراه نگی که می دونستی این راهی که میری آخرش خیر نداره، ولی هیچ کاری براش نکردی.

 ببین، همیشه فکر کن به اون روز آخر.. وقتی که پاسخنامه رو تحویل میدی و میای بیرون. کاری کن که اون روز، به خودت بگی همه ی تلاشمو کردم. هیچ جا کم نذاشتم.

بذار بگم بهت که بدترین ساعتای عمرت میشه.. از خودت بدت میاد. خراب شده و تو دیگه هیچ کاری نمی تونی بکنی. 

من هم بچه ی درسخونی بودم. من هم زحمت کشیدم، خیلی زیاد. شب و روزامو گذاشتم.. اما بدترین زمان ممکن، شک کردم. همه چیز خراب شد.




* اون روز از وقتی که چشم باز کردم ، تا سوال اول ادبیات مدام با خودم زمزمه ش کردم.

شک بده.. گند میزنه به زندگی آدم.


خ. حریر، فائزه، باهار، مستر مرادی،بقیه.. خودتونو باور داشته باشین. این از همه چی مهم تره.

  • خورشید ‌‌‌
  • سه شنبه ۲۶ بهمن ۹۵

از سایت دانشکده به شما سلام می کنم

یکی از بچه ها اومده بیدارم کرده، میگه خورشید پاشو بریم استاد نمیاد. تو اینستاگرامش پست گذاشته "دانشگاه بی دانشگاه خانه نشینی بهتر است."

  • خورشید ‌‌‌
  • دوشنبه ۲۵ بهمن ۹۵

اولین روز از دومین ترم

 کلاس 2108 _ایستایی

 استادی که کلاسش را اینطور شروع می کند:

_ استاد یه نفر دیگه هم هست

+ به درک.. بره بمیره اون یه نفر. مگه تو وکیل وصیشی؟

سال بالایی که برای انتخاب واحد کمکم کرد ازش گفته بود " پیرمرده یکم مشتی میزنه ولی واقعا منصفه دستشم زیاد به انداختن نمیره مگه خیلی منگ بزنه طرف"

برایمان حرف زد. گفت باید جامعه شناس باشی، آدم شناس باشی. گفت که "هرمتر ریسمان آسانسور اگه 400 کیلو رو نگه میداره و تو بالاش بزنی ظرفیت 4 نفر؛ وقتی 8 نفر سوار بشن، ریسمان دیگه تحمل نداره.. نفهمن، باید بیوفتن بمیرن. ولی تو بیا دو متر ریسمان بزن و بنویس 4 نفر.. حساب بی شعوری کاربر رو تو باید داشته باشی."

" کارفرما، مجری، مصرف کننده.. خودتو بذار جای اونا."

"کارفرما پول داره میده. اگه a تومن میده میخواد 5a گیرش بیاد. وگرنه که میذاشت بانک پارسیان 2a سود می بُرد و زندگیشو می کرد.  وقتی تو طرحی میدی که کارفرمات ضرر می کنه، اونم میزنه پس کله ت که بری پی کارت.  برای چی کل دیوارو گرانیت میزنی؟ (دیوار کلاس) لازمه؟ نه.. اگه برای دیوار خارجی و عایق صدا و گرماس، که پشم سنگ میزنی و روش گچ می گیری. انقدر هزینه ی بیشتر و مصالح سنگین تر.. چرا؟ چون از عهد ننه ی من رسم بوده دیوار آجری می چیدن و روشم نما و سنگ و.. البته، اینم هست که ممکنه شما پسرخاله ت معدن سنگ داشته باشه، بخوای اونجوریَم یه پولی صاحاب شی"


" طرح باید صرفه ی اقتصادی داشته باشه و اجرایی هم باشه. اگرنه، نمی تونی کار کنی. مجبوری زمین بشوری زندگیتو بچرخونی. اگه هم بابای پولدار داشته باشی که یه مجله ی معمار میزنی می شینین با بیکارای دیگه بهم فحش میدین."

"هر خطی که می کشی، یا باید نفع اقتصادی داشته باشه، یا برای ایمنی و استحکام باشه یا برای زیبایی"

"یارو میاد سقف می کشه اینجوری اینجوری اینجوری (مثل موج سینوسی) . تو مقوا رو اونطوری نمی تونی دربیاری، من با آهن چجوری اینو بسازم؟  بعد میگم خب اینکه روی خرپشته س، دیده نمیشه اصلا. میگه نه، از دید پرنده.. کلاغ قراره لذت ببره از طرح سقف :| "

"یا میره از سایتای خارجی مصالح پیدا می کنه، 1 مترش هم تو ایران پیدا نمیشه"

"اینم باید در نظر بگیری که وقتی داری تو تهران بنا رو می سازی، امکانات خوب هست، دستگاه های جوش حرفه ای هست، میرن جوش میدن تمیز و محکم میارن.  ولی وقتی داری تو دهاتای میناب خونه می سازی که دیگه.. یارو داشته خرما می چیده تو باغ، حالا فصل خرما تموم شده، اومده یه الکترود گرفته دستش. تو باید برای این 10 سانت جوش بذاری که اندازه ی 1 سانت اون محکم بشه."


"باید به مصرف کننده هم فکر کنی. دراز کشیده رو تخت، چشماش تازه گرم شده، مجبوره بلند شه از جاش، بره اون سر اتاق برقو خاموش کنه. فحش می کشه به جد و آبادت."

"طرف پنت هاوس خواسته، متری 30 تومن پول داده که از منظره کیف کنه؛ معمار نفهم اومده دیوار کشیده تا اینجا (یه جایی 1 متر زیر سقف)، امر کرده که حق نداری بخوابی رو تخت از منظره لذت ببری. باید بیای وایساده پشت پنجره بیرونو نگاه کنی.

همینه دیگه.. شما دارین دستور میدین. پس دستورای خوب بدین.

فکر نکنین معماری یعنی بشینین تو آتلیه، فنجون قهوه تونو بگیرین دستتون، موزیک بذارین و خط بکشین.. اگه بشینین خونه بادمجون سرخ کنین، بیشتر بهتون خوش می گذره."



کلاس 2106 _ قرائت قرآن

من از کلاس های عمومی توقع جدی بودن دارم. که واقعا درس یاد آدم بدهند. به خصوص کلاس های قرآن و دینی و معارف که به حرف و بازی و قصه گفتن طی می شوند. ما دیگر گذشتیم از این حرف ها.. نشستن سر کلاسی که به من بگم تو بگو و حرف های صدبار زده شده و پیام های تلگرامی بگذرد، تلف کردن وقت است.

دلم برای کلاس های خانم تهرانی تنگ شده. معارف سال چهارم خانم عرفانی حتی.. که وسط داد بیداد کردن سرِ ما، یک وقت هایی هم حرف های خیلی خوب میزد از عشق، عدالت،..



کلاس 2103 جلسه ی دفاع ارشدها بود. کلاس 2119 _ مقدمات طراحی معماری 1

این زن همانی ست که قرار است خواب را از شب های من بگیرد، دلخوشی را از روزهای تعطیل. این زن همان است که اشکم را در بیاورد و فکرم را ببرد به احتمال آخر-انصراف-کنکور 97-دانشکده ادبیات



به این ترم خوش بین نیستم. می دانم که می گذرد.. خوب باشد یا بد. بلاخره تمام می شود یک روز. می روم بادمجانم را سرخ می کنم :)

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵

حق نداشت.. حق نداشت..

 _ تو خنگی

+ باشه

_ تو خیلی خنگی

+ آره آره باشه..

_خیلی خنگی

+ آره من خنگم اصلا

_ بلند تر بگو تو خیلی خنگی

+ من خنگم

_ خیلیشو هم بگو

+ من خیلی خنگم




خ. یادت نره.. 


خ.2

گوش کن

از گلوی من دستاتو وردار

  • خورشید ‌‌‌
  • يكشنبه ۱۷ بهمن ۹۵
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.
پیشنهادهای هفتگی