پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

تو بگو عزیزم٬ من چطور بذارمت و برم؟


دوباره به پشت سر نگاه می‌کند. می‌خواهد تصویر پل نورانی را  بر رود زاینده‌ی خشک ٬ زیر نور لطیف قرص کامل ماه که می‌درخشد در پهنه‌ی آسمان تیره‌ی نیمه‌ابری٬ به جانش حک کند.

عزیزممم
زاینده رود عشق منه
چون خاطرات کودکیم مال زاینده روده
:)
پس  شهر ما بودید :)
آخ آخ.. یادم نبود اصلا. ای بابا چه حیف شد. قسمت نبود از حضورتون فیض ببریم استااد.
منم واقعا با این لحظه های خداحافظی مشکل دارم. میخواد با یه دوست باشه یا یک منظره. تقلا میکنم با ولع ثبت کنم تمام تصویر و تمام حسش رو. معمولا هم راضی کننده نیست.
چه حیف که خشک بوده. نصف زیباییش به عکس روشن پله که بیفته روی آب.
سخته. دل کندن سخته واقعا.

این طور هم یه جور قشنگ بود. مدل خودش. ذهنم خسته ست نمی تونم بنویسم ولی انگار خاطره ی آب رو با خودش داشت.

اون جمله ی آخر منو یاد این شعر و یکی از پست های وبلاگ سابق انداخت.. مثل عکس رخ مه تاب که افتاده در آب/ در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست.
خوب میفهمم. خیلی سخت از اصفهان و کاشان کنده شدم.
برگردیم ایشالا:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan