پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

ببار ای بارون ببار..

از پله‌ها پایین می‌رم. می‌‌ایستم وسط حیاط که دونه دونه نم نم بارون نشسته روی موزاییک‌هاش. سرم خیسه. رفته بودم حمام که شاید حالم بهتر بشه. به‌نظر من آب گرم٬ مسکن تمام کسالت‌های جهانه. سرم خیسه٬ باد میاد یکم. نگاه می‌کنم به آسمون که قرمزه٬ بنفشه. آسمون مدرسه هم بنفش می‌شد اون شبا. بهونه میاوردم٬ از کتاب‌خونه می‌زدم بیرون به هوای چای. لیوان محبوب طرح نستعلیق رو پر می‌کردم و می‌نشستم رو نیمکت فلزی کنار دیوار٬ یا تراس کلاس  ۱۰۳.. یا هیچ‌کدوم٬ کز می‌کردم گوشه آبدارخونه و گوش می‌دادم به ضرب بارون رو شیشه‌ی کوچیکش و می‌دونستم آسمون بنفش شده.

فکر کردم می‌ارزه به تب و لرز؟ ایستادم وسط حیاط و دست‌هامو باز کردم. سعی کردم آواز بخونم. صدام در نیومد. سرفه سرفه سرفه. آروم نفس کشیدم. گردش هوا رو حس کردم از دهان تا ریه‌ها.. می‌سوخت و دردناک بود. سعی کردم فکر کنم. هیچی تو ذهنم نمی‌اومد. فکرم رو ابرهای کمرنگ بنفش گرفته‌بود. مثل آسمون آبرنگی که دیروز کشیدم. آسمون بنفش٬ آسمون صورتی٬ آسمون آبی حتی. فابریانو چین خورده‌بود از خیسی آبرنگ. انگار که از اون آسمون آبی چیک چیک بارون باریده  و تر شده. من چه می‌دونستم که آبرنگ رو تاب نمیاره؟ باید یه دونه دیگه می‌خریدم٬ با گرم بالاتر. نمی‌شد ولی. بیشتر از این نمی‌شد. باید بچسبونمش روی مقوا ماکت٬ یا چوب بالسا٬ یا فوم بردایی که آقای کارگاه که همیشه بوی سیگار می‌داد (اسمش چی بود خدا؟ چرا یادم نمیاد؟) آخرین روز کارگاه ترم اول٬ یه خروار ازشون بهم داده بود. بارون میومد اون روز هم. تند می‌اومد. گفتم آقای بیگی اینا رو چطوری ببرم؟ کاور A1 ندارین؟ نداشت. رفتم از بوفه.. رفتم بوفه چیکار کردم؟ فوم بردا رو سالم رسوندم خونه. 

چرا ان‌قدر دلبری تو آسمون بارونی؟ سرفه سرفه سرفه. رعد و برق بلند.. مام بزرگ سر کشید تو بالکن: بیا تو مامان٬ بیا خونه٬ حالت بدتر می‌شه‌ها..

رعد و برق بلندتر.. مثل این‌که وسط یک رویای وهم‌آلود رنگارنگ از خواب بپری.  برس رو نشون دادم: فقط داشتم موهامو شونه می‌کردم مامان.

آواز بخون
من بودم باهات اواز میخوندم هرطور ک شده
صدای اروم دخترونه یه حال و هوایی میده ک اصن هیچی
خیلی خره فی الواقع
ولی تو اواز بخون
حداقل سعی تو بکن
صدام از گلوم بیرون نمیاد. یه ذره میاد٬ یه ذره جیغ می‌زنه٬ خش خش می‌کنه و دیگه نمیاد.
مدرسه؟ آبدارخونه؟ شب؟ نکته های نامفهومش بود. :)
آخ که چقدر بارون میچسبه و چی میدونن بزرگترا که بارون با جوونا چه میکنه؟ اگه میدونستن اینقدر اصرار نداشتن که نرو زیر بارون سرما میخوری. بدتر میشی. تب میکنی. 
بعد قرنی اینجاهم بارون اومد و حس خوبی دارم امشب. :))
سال کنکور ما تا ساعت ۹ می‌موندیم مدرسه و درس می‌خوندیم.
جوونیه دیگه..
چه‌قدر احوال پست خوب بود خورشید. 

+ ولی آب یخ مسکن‌تره :)
شب بود. سرد بود. بارون میومد٬ تند می‌بارید مثل چی. خلوت بود خیابونا. زمستون بود٬ پاییز بود٬ تاریک می‌شد هوا من می‌ترسیدم نکنه یه وقت تو این تاریکی.. . خیس خالی می‌شدم. یا حتی اگه بارون و برف نمیومد٬ یخ می‌بستم٬ دستم سرخ می‌شد٬ بی حس می‌شد٬ دست‌کشم دستم بود. تنم سر می‌شد از سرما. چرا با ماشین برنمی‌گشتم؟ چرا سختی رو دوست دارم؟ چرا دوست داشتم اون شبا رو که سرد بود٬ خیلی سرد و من سر شده بود دست و پاهام. پارک رو رد می‌کردم ٬ وایمیسادم جلوتر از نونوایی که تعطیل بود اون وقت شب٬ نگاه می‌دوختم به بالای سر ٬ به آسمون که کماندار با اون سه‌تا ستاره‌ی کمربندش وایساده بود مثل نگه‌دار٬ مثل نگه‌بان٬ مثل پاسبون شب تاریک..
می‌رسیدم خونه حالم بد بود. حالم بد نبود٬ حالم خوش بود اتفاقا.. چقدر دوست داشتم اون رنج رو.. دستم انقدر یخ بسته بود که نمی‌تونستم بکوبم به در خونه. با پا می‌زدم به در. مامان در رو باز می‌کرد٬ می‌رفتم حموم با مقنعه و روپوش مدرسه. آب گرم شفاس حنا.. مامان برام گل گاو زبون دم می‌کرد. من از سرما گریه می‌کردم.. من صوفی بودم روزهای کودکیم خبر داشتی؟ مامان میومد می‌دونست حالم خوش نیست. بده حالم اصلا.. خرابه.. می‌گفتگل گاوزبون می‌خوری بریزم؟
تب دارم حنا.. نه؟
جوات به کامنت حنا میتونه خودش به عنوان یک پست مستقل اعلام استقلال کنه حتی :)

نمی‌تونست. مشمول سانسورها و وسواس‌های شخصیم می‌شد.
انگار کلمات این پست هم مثل بارون زدن به صفحه ی سفید. چه خاطراتی با بارون زنده میشه... میتونم تصور کنم حال و هوای مدرسه رو. مدرسه وقتی تعطیل و ساکت و تاریک میشه حس خیلی خیلی غریبی پیدا میکنه. با آسمون سنگین و بارونی پاییز هم که محبوس بشه دیگه هیچچی به هیچچی.

+و آب گرم حقیقتا موجود شریفیست!
حکما هیچچی به هیچچی. 

من فراموش کرده بودم شوالیه‌ی افسرده‌سیما همون پرهامه. 

+ آب گرم تو لیست بهترین نعمت‌های خدا سومه.
حال دلتان مسکن وار 😐😊🙂
بله.
کامنت برای پاسخ به کامنت:-دی :
جنون جبار
و ما ادراک ما جنون جبار...
من نیمی از امروز رو در بستر بودم و نیمی در حال مطالعه و کار و تایپ..
الان خیلی سعی کردم بفهمم چی می‌گی.. ولی نفهمیدم چی می‌گی.
راستش من الان به شدت کنجکاوم که بدونم اون دو تا نعمت دیگه چی اند که حتی از دوش آب گرم هم پیشی گرفتن توی لیست؟:))
سوال خوبیه.
دومی خوابه.‌.
و اولی ٬ وجود خود خدا. همین که هست و خدا داریم.
جنون جبار؟ :-"
همون صورت فلکی ای که توصیفش کردی دیگه.
مگه اینو نمی گی؟ https://en.wikipedia.org/wiki/Orion_(constellation)

+خوب شی زودتر ... ^^
آها.. آره. عقلم قد نمی‌داد اون شب.
جنونش چیه؟
خورشید رفتم اون مصاحبه با رادیو بلاگیها رو گوش دادم :-)

با تاخیرهای فراوان :) چقدر دوست داشتم خورشید اون تو رو :) شبیه خود نازنینت بود :)
:)
ممنونم مامان پریسا که این همه مهربونی.
ما مجنونِ جباریم :-؟
این قدر بد گفتم؟ :-دی :-گزیدنلبپایین
نمی‌دونم چرا احساس کردم معرفه‌س.
انگار داری از یه قصه‌ای٬ شعری٬ افسانه‌ای درباره‌ی جبار حرف می‌زنی.. اشاره‌ای٬ چیزی.

:)
:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan