پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

همون خونه‌ی کلنگی که از سقف ترک‌خورده‌ش چیکه چیکه آب می‌چکید

می‌دونی؟  من همیشه در مقابل تغییر گارد گرفته‌م. همیشه سخت بوده برام. دلم نمی‌خواد این امکانات جدید بیان رو.  دلم می‌خواد صبح که چشمامو باز می‌کنم ولاگ تو رو رفرش کنم٬ شب که می‌خوام بخوابم هم.. ببینم تو این چندساعته که خواب من رو برده بوده چیزی نوشتی یا نه..

دلم می‌خواد تو اتوبوس و مترو٬ تو دفتر وسط کار و بارها٬ هرجا که دو دقیقه وقت اضافه میارم٬ صفحه‌ی آخرین پستت رو رفرش کنم٬ ببینم چیزی گفتی در جواب کامنت من. 

دلم نمی‌خواد یکی اون بالا کارای منو کنترل کنه. دلم نمی‌خواد اون حواسش به تو باشه و به من خبر بده. دلم اون امیدی رو می‌خواد که هربار دستم آزاد میشه٬ تو سرم می‌خونه «برو یه بار دیگه نگاه کن٬ شاید جواب داده باشه.» 

تغییر خوبه. تغییر مثبت همیشه خوبه.. من فقط دلم تنگ شده برای پرشین بلاگ٬ که وقتی نظر جدید می‌اومد٬ نوشته‌ش قرمز می‌شد.




خ. سرمان درد می‌کند و درد می‌کند و درد می‌کند.. بی‌خواب شده‌ایم. خدا رو شکر کنید اگر خواب راحتی دارید.


خ. رادیوبلاگیها.  گپ و گفتی داشتیم باهم. اگر مایل بودید بشنوید.

شنبه ۲۵ شهریور ۹۶ , ۲۰:۵۷ گنجشک باران زده
به شدت موافقم،اصن میگیری رفرش میکنی یه طعم دیگه داره

مزه‌ش رفته دیگه.
الهی بگردم
ان شاء اللّه سرت بهتر شه
منم جغدم میدونی که خواستی شبایی که خوابت نبرد پیام بده
مهربان :)
مزش از بین رفته 
اینطوری باشه کلا تجملی جمله رو شین
عادت می‌کنیم حالا..
لطف داری عزیزم :*:*
:)
هووممم... من ولی خوشم میاد از این امکان. فقط با یه سری چیزاش موافق نیستم که خب بچه ها تو پست مربوطی که بیان گذاشت گفتن :)

:: گپ و گفتت رو دیشب گوش کردم. چی میشه گفت؟ قلب شده بودم صداتو می شنیدم :)) ایشالا تو عرصۀ نویسندگی و بقیۀ مراحل زندگیت، هر روز بیشتر از دیروز موفق باشی :*
اوهوم.

ممنونم حریرخانم :)
امکانات جدید خوبه و باعث میشه امید به نوشتن وبلاگ هنوز زنده باشه؛ ولی معتقدم نباید به سمتی بره که بشه یه فضایی مثل اینستا و از اینجور صفحه های اجتماعی،
من قبلا تو میهن بلاگ مینوشتم و آخ که دل منم تنگ شده برای اون نشان قرمزی که موقع کامنت جدید میومد!
آره من وافقم.

اصلا آدم پنت هاوس نشین بشه.. ولی هیچ جا اون خونه‌ی قدیمی کودکی‌ها نمیشه که.
چه اوضاعی شده. همینطور دارم وبلاگها رو می خونم و همش به اتفاقات جدید پی می برم. چه وضعیه؟ یعنی هر چند باری که بخونیم طرف رو، می فهمه؟
بده که اینجوری، حس عدم امنیت  به آدم دست میده
نه.. یه چیز دیگه‌س داستان. پست آخر وبلاگ بیان رو بخون.
بقیه  رو نمیدونم ولی مادربزرگ میگفت دندونی که درد میکنه باید بکنیش بندازی اون ور. فکر کنم برا سر هم جواب بده. :)
.
دیدی مصاحبه ترس نداشت؟:d
من همیشه یه سوالی که داشتم این بود که اگه سر از تن جدا بشه٬ خود آدم٬ روحش٬ توی سره یا تن؟ اگه توی سر باشه که خب سردرد هم‌چنان ادامه داره.

ترس که نداشت. مسئله سر وسواس‌های من بود :دی
من که دوشواری ای ندارم با این تغییرات. مهم نیست واسم ینی!


+ مصاحبه خوب بود.
عادی میشه این هم.

ارادتمند
همیشه دیدن «یک‌نظر جدید» توی بلاگفا، پرشین‌بلاگ و بیان من رو ذوق‌زده کرده! 
حتا بعد از این‌همه سال وبلاگ‌نویسی...
و حالا یک‌پاسخ جدید هم به‌ش اضافه شده :))

من ازمکالمه با آدم‌ها، شنیدن نظرات‌شون و حتا نقض نظر من لذت می‌برم؛ شاید به این خاطر هست :))

البته که هرچیزی قدیمی‌ش بهتره! 
هر چیزی قدیمی‌ش بهتره.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan