پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

قصه‌های من و مام بزرگ (۳)

برای ششمین بار تو این‌ماه جای قاشق چنگالا رو عوض کرده.
خیلی فعالن ماشالا:))
ماشالله :)
منم عزیزجونم اینجوریه که آسمون به زمین هم بیاد باید ظرفای صبونه رو خودش بشوره 
بقیه ی ظرفا رو هرکی شست شست! 
من حکمتشو نمیفهمم خجالتم میکشم بپرسم چرا آخه!
اصول خودشون رو دارن.
:))
خدایی دم شون گرم من حال ندارم از این کارا بکنم
حوصله‌ی عجیبی برای این کارا داره.
😂😂
خسته نباشند 
خوبه شمارو جابجا نکرده 
:)
میخواد تستت کنه :)
-_-
ما که دیگه مام بزرگ نداریم 
شما دارین از بودن کنارش لذت ببرین (:
خدا رحمتشون کنه.
دم تو بیشتر گرم که حساب تعداد دفعات رو به دقت داری!
:دی
خوبه دیگه هی تنوع :))
هر شب که میام سفره بندازم جیغم درمیاد.. دوباره کجاس؟ 
عزیزجونم شمعدونی لاله قدیمیا خریده رنگش آبی فیروزه‌ایه. سرشب زدش برق روشن شد کلی ذوق میکنه:)
وااااای من عاشق از اونام. حق داره عزیز جون.
:-D
گاهی اوقات این حرکات مامانا و مامان بزرگا و ... خیلی دوست داشتنیه
امروز رفتم‌دیدم کل آشپزخونه رو ریخته تو حیاط داره از اول می‌چینه.
مامان من کلا همه چیو گم میکنه و خودشم نمیدونه کجا گذاشته :)
عزییییزم..
:))
شیش بار!
چه حوصله‌ای!
محشره :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan