پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

صفحه ۱۹۵

اندرو مارتین عزیز٬ 

از آن‌جایی که تو اسمی نداری٬ تو را به این نام صدا می‌زنم. 

الان ساعت کمی مانده به نیمه شب و شروع یک‌شنبه است. من ایستاده‌ام جلوی آینه‌ی دستشویی و تو را می‌خوانم. متوجهی که این کاری معمولی در آداب انسانی نیست.. درواقع معنی‌اش این است که قایم شده‌ام در تنها جایی که کسی به روشن بودن چراغش در نیمه‌شب معترض نمی‌شود. 

در واقع٬ معنی‌اش این است که برای خواندن حرف‌های تو به احمقانه ترین روش ممکن دست برده‌ام. چون که نمی‌توانم بخوابم.. البته که نمی‌توانم. حالا٬ مهم‌ترین اتفاق دنیا برای من این است که بخوانم تو چه می‌گویی. خیلی زمان بود که کتابی ان‌قدر دیوانه‌ام نکرده بود که نتوانم از کلمات چشم ببندم.

لطفا آخرش را خوب تمام کن.

تو بی‌نظیری.

امضا: خورشید




خ.عنوان. این صفحه از کتاب انسان‌ها نوشته‌ی مت هیگ ٬ پسرخوانده‌ی من است.

در این حد؟!
دیوانه‌م کرده بود.
منم خیلی وقته کتابی بیدارم نگه نداشته
کتاب خوبیه. اگه تونستی بخون.
پسرخوانده:)
باید کتاب هیجان‌انگیزی باشه
حقیقتش اینه که من موقع خوندن یه کتاب یا دیدن یه فیلم جوگیر میشم :/ انگار که مثلا یه شاهکار تاریخیه. بنابراین نمی‌تونم تضمین کنم که دیگران هم از اون خوششون بیاد.. ولی خب خیلیی لذت بردم از این کتاب.
چقدر دیوانه کننده 😊
خیییییلی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan