پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

نشستم روی سکوی ورودی چهارم زیرگذر چهارراه ولیعصر

من نشستم وسط خیابون و دلم نمیخواد برم خونه. کسی این دور و ورا نیست ببینمش؟

خیلی دوست داشتم اون ورا باشم ولی خونه ام :'(
تازه شامم باید بپزم نمیشه بپیچونم بیام :' (
:(
حالا انصافا وسط خیابون جای نشستن نیست. از ما گفتن :)

چرا نیست؟ 
من بودم! کلا تو محدوده ی میدون انقلاب تا تئاتر شهر که هستم همش هشیارم که آشنا می بینم الآن! و می دونی جالب چیه؟ این که با بعضی چهره ها تو همون محدوده آشنا شده ام. چندین بار دیده ام شون :)
+برو بست بشین خونه پست برگشت نخوره:دی بالاخره تونستم امروز پستش کنم!
ببخشید که این قدر دیر...
تو خونه تون نزدیک مائه. یه روز بلاخره می‌بینمت. 

راست میگی؟ واقعا؟ از ذوق بمیرم خب ^_^
منم الان وسط رشت هستم. کسی اینطرفاست بیاد ببینمش :))
+ منم کلا دلم نمیخواد برم خونه. البته نه اینبار. به صورت کلی. این تابستون تا تونستم کلاس مفت برداشتم. تا ده خودمو بیرون نگه میدارم. وقتی هم خونه ام، کلا حال هیچکاری رو ندارم. این رخوت و کسلی و گاها تنبلی، من و تابستون و این سه چهار سال رو نابود کرد. این دلتنگی. این ناراحتی. این وضعیت. این اطرافی ها. :|
خدا رو چه دیدی؟ یهو میام میگم مرادی پاشو بیا من وسط رشتم.

من هم. خونه برام تنگه. من که خونه ندارم اصلا.. خونه ی من شهر منه. به خیابوناش٬ به کوچه و پس کوچه هاش وابسته م. 
امروز که کسی نیومد.. پیاده برگشتم. یک ساعت و ربع پیاده راهه از چهارراه ولیعصر تا چهارراه معزالسلطان که خونه ی مام بزرگه. انگار وقتی راه میرم٬ انگار وقتی پیش آدمای غریبه م حالم بهتره. 
می‌دونم که تو دلت باور نمی‌کنی ولی می‌فهمم. این دلتنگی رو٬ این ناراحتی رو٬ این بختکی که میوفته به جون آدم.
یه سری صحبت هات و کارهات رو که میخونم ، شبیه به این شعرا و هنرمندهای سرشناسه

پدر من از زندگی روزمره شعر میگه. پدر من از مردم عادی٬ از راه رفتن یه دختر بچه وقتی حواسش نیست٬ قطعه ی ادبی درمیاره. 
من از پدرم یاد گرفتم زندگی رو شاعرانه نگاه کنم. زندگی شستن یک بشقاب است.
حالا ربطی نداشت.. ولی خب گفتم که مثلا معلوم نباشه چقدر قند تو دلم آب شده.
پس بگووووووووو
نمیدونستم درست حدس زدم یا توهمه
پس درست حدس زدم
دیگه لازم نیست بگم که به عنوان یه شخص با روحیه پروانه ای و شاعرانه قاعدتا باید به بالا و پایین شدن های شدید حسی عادت داشته باشی
اینجوری ادما شدیدا راحت و سریع تا اوج خوشحالی و تا اوج غم میرن
امیدوارم که اوج خوشحالیت بیشتر باشه

من روحیه ی پروانه ای دارم ولی خب درعین حال خیلی منطقیم. می‌تونم احساساتم رو تحت کنترل داشته باشم.
عه من اکثرا اونجام :/
ا.. من فکر کردم تهران نباشی وگرنه باهات تماس می‌گرفتم.
پستتو خوندم، دلم برای اونجایی که نشسته بودی تنگ شد...
الان من خودم دلم تنگ شد.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan