پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

سالن کوچک بد شکل دبیرستان شرف الدین

اولین بار بود که حس کردم عضوی از یک جمعم. نه کم بودم و نه زیاد. نه وصله ی ناجور بودم نه مجبور به تحمل. اولین بار بود که بودن کنار آدم ها خوشحالم می‌کرد. معذب نبودم. خسته نبودم. اضافه نبودم. برای اولین بار تو زندگیم حس کردم جایی هستم که باید باش و این حرف ها٬ حرف های توی سر منه که داره زده میشه. 
من نمی دونم اینجا چیکار می‌کنم. من نمی‌دونم آینده چی می‌خواد بشه. ولی کاش مثل امروز لذت بخش باشه زندگی. کاش همین قدر نزدیک باشه به دل من. دلم برای امروز تنگ میشه :)
😐😐😐 
ای کاش 
بله
امیدوارم آینده به هرشکلی که هست مثل امروز برات شیرین و لذت بخش باشه عزیزم :*
آره
چقدر این احساست رو میفهمم،منم همینطور:)
صبا بخش بزرگیش به خاطر وجود تو بودها.. 
خیلی زیاد ممنونم برای امروز.
امیدوارم از این روزا زیاد تجربه کنی... 
خدا کنه.
متوجه‌ام. «اضافه نبودن» حسِ خیلی خوبیه. زیاد بشه ان‌شاالله...
معرکه اس. امیدوارم تو هم پیداش کنی‌.
یعنی واقعا یه عده هستن که همون لحظه میفهمن دخانچی چی داره میگه؟
‎:D
دیگه یه عده علاقه دارن دیگه به این حرفا. مبحث پیچیده ای نبود. 
امیدوارم سراسر زندگی بشه مثل سالن کوچک بد شکل دبیرستان شرف الدین که داخلش احساس کنی اضافه نیستی و دقیقا سر جایی که باید باشی نشستی. :)

ای خدایا.. 
همین جوری بشه دیگه.
عصر علوم انسانی؟
بله
دور همی چی پس ؟ :-/ 
انقدر بدم میاد کسی از این سوالا بپرسه بمونم تحت فشار :-D
چی؟ یعنی چی؟ :/
دورهمی چیه؟
من تا حالا نرفته م چون فکر می کردم همش دانش آموزای خودشون باشن و من دختر بین اون همه پسر بمونم. چه طور بود؟
+بار علمی خوبی داشت؟ بعدیا رو برم؟
نه. تعداد دخترا هم کم نبود. 
خوب بود. تنها مسئله ای که بود این بود که خب ماها همه اونجا حرف ها و کارای دخانچی رو دنبال کرده بودیم و اولش اون شروع کرد از بنیاد توضیح دادن و یکم تکراری بود. اما هرچی جلوتر رفت و پرسش و پاسخی شد بهتر شد.
بعدیا رو برو. من هم اگه وقت کنم میام.
تشکر از توضیح!

قربان شما. اگه خواستی بری بگو بهم. شاید من هم باشم.
میگم دورهمی که با بچه های وبلاگ رفتیم
کافه بودیم
یا اون که با هم رفتیم نمایشگاه کتاب
اونا چی پس 
ها از نظر راحتی و اینا میگی؟ 
من کنار شما خوشحال و راحتم. ولی توی حرف ها و صحبت هاتون جای ابراز نظر ندارم. یا کلا نظری ندارم در این موضوع یا اطلاع کافی ندارم..
ولی خب به هرحال این جمع ما جمع دوستانه س. و خب کلا داستان دیگه ای داره.  اینجایی که حرفشو زدم به خاطر موضوع و حرف ها و دغدغهدهای اون جمع بود.
آهاننننن
خوبه خداروشکر

:)
دبیرستان :)
آره :/
ای کاش بشه ولی
همیشه تو زندگی همه چیزای ناجور و نامیزونم هست. هنر آدم اینه که ناجورها رو تو پازل زندگیش جوری بچینه که جور بشن. مگه نه؟ :)
بذار بهت بگم.. یه وقتایی هست که تو راهی که میری رو دوست داری. بهش معتقدی. هر بلایی هم که سرت بیاد تحمل می‌کنی و می‌گذرونی.. اما وقتی راهی که در اون قرار گرفتی ناجور و ناموزون باشه.. اون وقت همه چی ناجور و ناموزونه. حتی بعضی لحظه ها که خوش و خوب می‌گذره.
حس خوبیه که آدم اضافه نباشه :)
تاکیدم رو اضافه نبودن نیستاا.. روی قواره بودنه.
شک داشتم رو نوشتن این جمله. می‌دونستم انقدر جلب می‌کنه.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan