پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

تلاش نافرجام در باب طنزنویسی

همه چیز از ذات فضول انسان شروع شده. از روزی که این موجود بی زبان نادان، به سرش می زند که دنیا شاید چیزی بیشتر از غار و چهارتا درخت دورش باشد. بار، برمی بندد و نیزه به دست و لاشه ی گراز شکار شده بر دوش، به کشف و جستجو٬  به سمت سرسبزی پای کوه ها راه می افتد. چند شب و روزی را در جنگل ها به کشف تمشک و آلوی وحشی و شنل قرمزی و آتش دادن جمع کثیری از درختان بلوط می گذراند و کم کمک می رسد آنجا که درخت و سبزی ندارد و پای آدم در خاک نرمش فرو می رود. جا به جا، پوست چی توز موتوری افتاده و رو به رویش یک محوطه ی بی انتهای آبی رنگ، که ناگهان قرص زرد درخشانی از دلش بیرون می آید و به آسمان می رود. انسان اولیه، از دیدن این صحنه دیوانه می شود. احساس می کند این همان چیزی ست که در تمام زندگی اش می خواسته و "اگر او به یادش باشد، عین خیالش نیست که همه فراموشش می کنند" و "از تمام چیزهایی که دیده، تنها این است که می خواهد به دیدنش ادامه دهد"*. لذا، پاچه ی شلوارش را می زند بالا و ده سال اول را اینطور طی می کند که بایستد در کم عمق تا موج نزدیک شود و از رویش بپرد. 

پدیده ی دریا، انقدر انسان را شگفت زده می کند که تصمیم می گیرد انقدر آنجا بماند تا تلف شود. بدین سبب، یکجانشینی باب می شود و انسان برحسب نیاز، به تولید سیخ، منقل کباب و شلوارک نائل می آید. منتها، با رشد روزافزون جمعیت، ظرفیت سواحل تکمیل و باقی بشریت مجبور می شوند در زمین های دورتر، به چشمه و رودخانه و جوی آب رضایت بدهند. ولی اجازه یافتند که هرازچندگاهی که یک شنبه ای، سه شنبه ای، تعطیل می شود، بین التعطیلین را بپیچانند و چند روزی با مایو، لب ساحل قصر شنی بسازند؛ به شرطی که بعدش برگردند سر شهر و خانه ی خودشان و این عمل شنیع را "سفر" نام نهادند. 

زمان می گذشت و جمعیت زیاد می شد و همین طور شهر و روستاهای جدید، دور و دورتر ایجاد می شدند تا این که از آن طرف خوردیم به یک دریای دیگر. و ما و آن همه خوشبختی.. 

مسئله ای بود. حافظان سنت و مداومان راه پیشینیان، از آنجا که دیگر راه طولانی شده بود و مقصد بس بعید، دستشان کوتاه بود از سواحل شمالی. سفر، یک حرکت لوکس و مخصوص جیب پُرها شده بود. آنها که ماشین داشتند و در صندوق عقبشان، یک باکس پپسی می گذاشتند با زغال لیموی اعلا و آنجا می رفتند هتل و متل و ویلای رو به دریا. این اما باعث شد که باقی انسان ها پی ببرند جاهای دیگری هم هست که می شود بزنی بغل و جوجه باد بزنی. و اصولا سفر یک معانی دیگری می دهد.

البته امروزه، بشر یک اداهای جدید از خودش درآورده که هرکسی خون آریایی در رگ هایش هست، بتواند با فراغت بال هر آخر هفته اش را شمال باشد. از جمله اینکه یک تدبیری اتخاذ کرده اند که همه ماشین دار بشوند و هرکسی هم که ندارد، می تواند کوله اش را بردارد ، بایستد لب جاده و شستش را بگیرد بالا. می آیند می برندش شمال و کوچسرفینگ می کند در خانه ی مردم، با جیب خالی. 

و نتیجه این می شود که ما سیزده به در بچه ها را ریختیم توی ماشین و زدیم به جاده، و حالا هم چنان از پشت ترافیک برای شما می نویسیم، در حالیکه هنوز به پیچ اول چالوس هم نرسیدیم و ستون فقرات و عضلات نشستنکی مان پودر شده است.

هرچه می کشد انسان از جهل و فضولی اش است. می نشستی گوشه ی غارت، کاهو سکنجیبنت را می زدی دیگر..




خ. ببین دختر٬ پای نوشته های ضعیفت هم وایسا. 

خ. ءون یکی ستون چاپ شده در چلچراغ از بنده شماره ی ۷۱۲

شنبه ۲۴ تیر ۹۶ , ۱۳:۱۱ بهار پاتریکیان D:
یهو به این فکر افتادم که من چرا یه سبک خاص ندارم؟ :(
نوشته های جدی خیلی نخوندم ازت.. ولی حس و حال پشت نوشته هات یه رنگ بهارانه داره. حتی وقتی غمگینن.
شنبه ۲۴ تیر ۹۶ , ۱۳:۱۲ بهار پاتریکیان D:
تازه‌شم کحا ضعیف نوشتی :||
پاراگراف دومش که عااالیه عصن =)))))))
قدیمیه‌. عقب افتاده س.
:)))
من اینو قبلا خونده بودم. تو همون ستون. حنا عکسشو گذاشته بود. خیلی خوبه... عنوانشو بیشتر دوست دارم. می نشستی گوشۀ غارت کاهو سکنجبینت را می زدی دیگر :)) عنوانش همین بود...
ا.. آره.
:)
شنبه ۲۴ تیر ۹۶ , ۱۳:۵۴ هولدن کالفیلد
ضعیف که اصلا نیست! ناپخته هست که خب طبیعیه!
مهمترین نکته اش اینه که نگاهت خیلی خوب بود به قضیه! :دی
عقب مونده س :/
خودم طرح اولیه ش رو دوست دارم. اینکه برخورد انسان غار نشین با دنیای وسیع بیرونش چطوری بوده :)
منم با هولدن موافقم. :)
ضعیف نیست. طرح اولیه خوبی داره. پرداخت خوبی هم ایضا. فقط یک کم پختگی لازم رو نداره. که خب طبیعیه به عنوان اولین نوشته هایی که توی یک نشریه اساسی چاپ شده. :)
برا بهتر شدنش هم بهت پیشنهاد میدم کتاب التفاضیل فریدون توللی رو پیدا کنی بخونی. یک مجموعه بی نظیر طنز. به همین سبک که خودت مینویسی. یعنی پرداخت یک موضوع. و البته به سبک نظیره نویسی. البته برا یافتنش شاید مجبور شی یک کم قدم بزنی توی کتابخونه ها. و کتاب فروشی ها. ولی اگه قصد داری طنز بنویسی به شدت خوندنش رو توصیه میکنم. :))
همین.

ممنون برای هردو پاراگراف.
خیلی جدی نه.. ولی دوست دارم تجربه ش کنم. 
می گردم دنبالش.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan