سه تایی نشستیم پشت میز آشپزخونه. سه تا فنجون چای و ظرف سوهان و چهارتا چشم کوچک پر برق که بخارچای رو دنبال می کنن.  
به اونی که قد بلندتره میگم که دیشب نباید اون طوری رفتار می کرد. میگم که باید مواظب مامان باشه. مرد شده دیگه.. داره میره کلاس اول.  تازه دیشب که نیومد پیش ما بخوابه چه شعر و قصه های قشنگی رو از دست داد.
اونکه مهربون تره گفت که آره.. شکوفه ی گلابی خیلی قشنگ بود.
اون که دیشب نحس شده بود چشماش فضول میشه و میگه میشه الان بخونیش؟ 
میگم نه .. اون لالایی شبانه س. میگم که بذار یه شعر دیگه بخونم. 
اونکه آروم و حساس تره باهام زمزمه می کنه : کاش می شد با تو مثل خودت بود. کاش چشمام مثل چشای خوشگلت بود.. دو تا آب نبات مشکی٬ آلویی یا تمشکی. که صدتا برق میزنن مثل میوه ی بهشتی..
وقتی که شعر تموم میشه٬ اون که کنجکاوتره و از شعر جدید خوشش اومده میگه خورشید٬ توی چشمای تو عنکبوته. 
بعد نگاه می کنه به اونکه قدش کوتاه تره و میگه تو چشمای تو.. تو چشمای تو صادقه.. خود منم. 
اونکه تو چشماش صادق میگه تو چشمای تو پنجره و گلدونه.
اونکه فضول تره و قدش بلند تره و حق به جانبه میگه ولی من دوست دارم تو چشمام عنکبوت باشه.
اونکه مهربون تره جواب میده من دوست دارم تو چشمام گل باشه٬ که هروقت چشمامو بو کنن بوی خوب بده.

نگام می کنه و می خنده. تو چشماش دو تا ستاره می درخشه. چشماش قشنگه. بس که چشماش قشنگه٬ همه دنیا قشنگ میشن وقتی نگاشون می کنه. 
می خنده.. میگه خورشید فکر کنم چاییمون خنک شد.