پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

تمام راز سفر فقط خواب یک ستاره بود

من یک آدم خانه ای بودم و او یک آدم بیرونی. دنیا را اگر قسمت می کردند، سهم من همین گوشه ی امن خانه بود. دریچه ی کولر را تنظیم کنم روی تخت خوابم، پتو گلبافت بکشم تا بالای گردن و بخوانم "در سالهایی که جوانتر و به ناچار، آسیب پذیرتر بودم، پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در ذهن خود مزه مزه می کنم. او گفت:«هروقت دلت خواست عیب کسی را بگیری، یادت باشد که در این دنیا، همه ی مردم مزایای تو را نداشته اند.»"*

مأمن او خیابان های شهر بود. غمگین اگر بود، عصبی می شد؛ می زد بیرون و کنار مردم راه می رفت و می رفت تا دردش ته نشین بشود. یک روز هم، زد به سیم آخر و کوله اش را برداشت و رفت. آن روز داشتم جین ایر می خواندم. پرسیدم:«کجا؟» گفت شهر تنگش آمده. باید برود در پناه خیابان های شهری دیگر. 

از آن روز، من ماندم و آب دادن به گل های شمعدانی، در حریم امن خانه ای که همه چیزش برای من، تحت امر من بود و او، که گاه به گاهی برمی گشت و از سفر می گفت. از دیدنی های جدید، آدم های جدید، از پیرزنی که نان را از تنور درآورده و داده دستش، از بادبادک هوا کردن در ساحل و خوابیدن توی چادر، و باز، بی تاب می شد و می رفت. من نمی فهمیدم بر زمین سخت و سرد خوابیدن، چه لذتی دارد وقتی می توانی بالشَت را بغل بگیری و هر صبح برایش عاشقانه بخوانی که امشب زودتر به دیدارش می آیی. هیچ کجا که تخت خواب خود آدم نمی شود. زندگی را قسمت کرده بودیم. خانه، و هرچه در درونش برای من؛ بیرون از خانه و هر چه که ندارد برای او. 

هربار که برمی گشت، سعی می کردم سر عقل بیاورمش. نو غنچه های تازه رسیده ی باغچه را نشانش می دادم و می گفتم:« ببین، اسمش را گذاشته ام "تو".» که ببیند در گِل این خانه ریشه کرده. پاگیر شود و سربلند کند. برایش چای باهارنارنج دم می کردم که بو بکشد و بماند، اما مشامش را عطر وطن های دیگر پر کرده بود. بخار چای را بو می کشید، لبخند می نشست به صورت آفتاب سوخته اش، چشم هایش را می بست، چشم هایم را می بستم، می گفت که کویر، خالی و سکوت است. که هرچقدر هم داد بکشی، گوشه ای از سکوتش را پر نمی کند. آنقدر بزرگ است که خودت را گم می کنی و آسمانش، بزرگتر.. بزرگتر. آخر ندارد. هرچقدر که چشم، می گردد و ذهن، خیال می کند، به ته نمی رسد. مثل دریا.. 

پرسیدم:« دریا؟ دریا را برایم بگو.» می گفت :« روشن است، صاف و زلال. انگار که همه ی زنان تاریخ، نشسته اند در مجلس روضه ی مردان باز نامده شان از جنگ و سل و سرطان، های های گریسته اند و مشت کوبیده اند به سینه هاشان از داغ سیاوش ، از مرگ سهراب، "آه و واویلا، کو جهان آرا".  دریا، شور است. آب شور می کشد به لباست، سنگینت می کند. خورشید می تابد، نور تلألو می کند و آب روشن، می درخشد. می دانی؟ نگاهش که می کنی، دلت هم می گیرد، هم می خندد. چیز عجیبی ست دریا.. مثل همان کویر.»  و من برایش زمزمه می خواندم :« دریا خندید، در دور دست. دندان هایش کف و لب هایش آسمان..»**

ماجراهایش شبیه داستان های من بود. او، خودش، بزرگترین قهرمان قصه ها. من، کسی که در دلش همه ی عالم می تپد. بزرگترین گنجینه ی آدم ها را در کتاب خانه ام داشتم، قصه هایشان را. در خطوط و صفحات کتاب، در دل شخصیت هایش زاده می شدم و آن نوشته ها، من بودم که روایت می شدم. می گفت:« نمی فهمی، نمی توانی درک کنی که یک لیوان چای دارچین، در شب سرد جنگل های تودرتوی هول انگیز، چطور دلت را روشنی و زندگی می دهد.» او نمی دانست که من، شب ها، در جنگل های هول انگیز، در وجود گیله مرد اسیری کشیده ام از جیغ ترسیده ی صغرا.  من در حضور کلمات، خیال می کردم. و تخیل، محدود نمی شود به لحظه و محیط و فضا. من، که هزاربار دیگر می توانم در آن شب تیره ی یخ زده، به جای هرکدام از آنها، جنگل را تجربه کنم. محمد ولی، مأمور دوم یا صغرا، که صدای جیغ ترسیده اش مو به تن راست می کرد. 

سفر همیشه رفتن نیست. سفر، هجرت و کاوش و تجربه کردن اگر باشد، اگر دیدن و شنیدن و مزه کردن، سفر فرار کردن از هرچه که هست اگر باشد؛ من گوشه ی اتاق، پتو را می کشم تا زیر چانه و در صفحات سفر می کنم. من، از غم و دلتنگی او، که خیابان ها و شهر و کوه و بیابان ها را پشت سر می گذراند، به کتاب هایم سفر می کنم. او نمی داند. هر چقدر هم که هربارِ بدرقه، در گوشش زمزمه کردم "کوچ تا چند؟ مگر می شود از خویش گریخت؟/ بال، تنها غم غربت به پرستوها داد." 

آخر، یک روز یکشنبه، در خانه را زدند و خبر مرگش را آوردند. به مادرش گفتم:« دیدی که سفر عاقبت نداشت؟ زیادی با دریای عجیب، به درد دل نشسته بود.»





*سطور اولیه ی داستان گتسبی بزرگ

**بخشی از شعر آب دریا از فدریکو گارسیا لورکا



خ. قدم اول.. این نوشته در شماره ی 712 هفته نامه ی چلچراغ چاپ شده :)

می‌فرماد: سرو اگر سر کشید، در قدِ تو کی رسید؟

خدا زیادش کنه :)
:دی
ایشالله

حنا حنا حنا.. الان پستت رو دیدم. خیلی ممنونم خب؟
من از پست حنا به وبلاگ شما رسیدم(: گویا واقعا او شوقناک تر از شما در مورد این موضوع پست گذاشته(;
تبریک می گم و موفقیت های بیشتری رو براتون آرزو می کنم(:
:)

خیلی ممنونم :)
واسه خودم بود. بوتوچه :)))
به هرحال مچکرم :/
می تونم تا صبح از شادی و افتخار لبریز شوم 
خورشییییددددد خانوم رفیققق منههه فامیل منهههه :)))) 
مهربان ماناش..
:)

سلام :)
تبریکات فراوان. به خاطر این موفقیت. حنا ظاهرا بیشتر از خودت ذوق زده است. گرچه شما دو نفر دو روحین در دو بدن. :d
امیدوارم این ابتدای یک جاده باشه که به بهترین جای ممکن میرسه. :))
خیلی ممنونم. من ذوق هامو کردم دیروز. تو ذوق هامم خورد دیروز :دی
امیدوارم.
بهههههههههه مبارک باشه
فکر میکنم واقعا روحیه ات به درد نویسندگی هم میخوره
ایشالا امسال یه جوری تموم بشه که اصلا این اولین پست ها برات بشه هیچ
خیلی خوشحال شدم
خیلی هم متن خوبی رو انتخاب کردی
به امید موفقیت های بیشتر
یاعلی
ممنونم.
آره این چندوقت گاهی می رفتم دفتر چلچراغ و میومدم٬ یا روزایی که میرم تحریریه ی دوچرخه واقعا برام لذت بخشن. فضای کارشون فوق العاده س.
تبریک این جوری نمی چسبه من الان باید بغلت کنم :*

^_^
خورشید تو وقتی کامنت میذاشتی برای من، آدرس نمیذاشتی؟!!
چرا من نداشتم آدرس وبلاگتو؟ الان من باید خجالتزده بشم یا تو؟! ⁦:-)⁩
مبارک باشه، خیلی ⁦;-)⁩
نمی دونم.. قبلا کامنت گذاشته بودین برای من :دی

خیلی ممنونم
و از شدت ذوق روی صندلی وا می رود...

وای خورشیـــــــــــد ^_^

تبریک میگم بهت
عالیه. عالی
قدم اول سخت ترین کاره. قدمای بعدش آسون تره به مراتب...
امیدوارم موفق باشی عزیزم. 

دارم می بینم روزی رو که نشستم رو صندلی. کنار پنجره. و دارم کتابی رو ورق می زنم که اسم نویسنده ش همه جا رو غرق نور و قشنگی کرده... ای جانم از اون روز...
ممنونم ازت حریر خانم :))
به به مبارکه 
خیلی هم متن زیبا و عالی ای بود:)
سپاسگزارم
خیلی خوب بود ✔ داستان ها اگه تیکه های گلچین شده رو هر از گاهی قرار بدین خوبه 
خودم به این حرکت خیلی علاقه مندم :)
داستان خوبی بود و فقط حیف که او و هر چه که بیرون ندارد، رفتند
و دیگری با هر چه که درون داشت ماند
رفتنش می ارزید به آخرش؟ 
من میگم می ارزید.
جدی؟! پس خجالتزده باشم! ⁦:-|⁩ ⁦:-)⁩
در هر صورت، دیگه میخونم... ⁦:-)⁩
نه.. این چه حرفیه؟
باعث خوشحالیه
تبریک میگم :)
ان‌شاالله همینطور پشتِ سرِ هم، پله‌های ترقی رو طی کنین :)
نوشته‌ی خیلی قشنگیه... :)
خیلی ممنونم جناب مرادی
سلام
نوشته قشنگی بود.
نزدیکای آخرش که شد دیدم پی نوشت زدین گتسبی بزرگ، یه لحظه گفتم پس برای همین انقدر متن خوبی بود(یعنی فکر کردم مال اون کتابه) بعد یادم افتاد بهارنارنج تو متن بود و بعد... 
واقعا ازینکه توی این سن به این کیفیت مینویسین لذت میبرم.
خیلی ممنونم
دیروز خوندم دوبار
امروزم دوباره دوبار
و شایدم باز فردا بخونم
خوشحالم که از خورشید اینجا روی میز نامه ای دارم :)
دیروز خوندم دوبار
امروزم دوباره دوبار
و شایدم باز فردا بخونم
خوشحالم که از خورشید اینجا روی میز نامه ای دارم :)
:)
ممنونم علی.
خاطره ی قشنگی بود.
سلام
چه خووووووووب بود!
وتقعن لذت بردم از خوندنش. یک موضوع ساده رو خیلی خوب پرورش دادی و نوشتیش. آفرین بر شما باد!!
راستی راستی؟ 
خیلی ممنونم ^_^
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan