پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

گاهی به کتابات سر بزن

در ادامه ی بازی های تابستانی بلاگستان، در کتاب بازی هولدن شرکت می کنیم نقطه


دسته ی یکم: هدایا

  • شاخه ی اول: بابا  
  من خوندن و نوشتن رو از روی دست بابا یاد گرفتم. پررنگ ترین لحظات پدر_دختری ما وقتایی بوده که بی مناسبت، دستمو می گرفت و می رفتیم بوستان، یا شهر کتاب شریعتی. عجیب ترین کتاب ها رو به من هدیه داده بابا. تولد 6 سالگیم برام کلیله دمنه خرید :) 8 سالگی کتاب کامل و مفصل دیوید کاپرفیلد و آخرای دبستان یک کنت منت کریستوی هزار صفحه ای با جلد کهنه که چاپ سالهای 60 بود. بین کتاب های دم دستم این دو تا بودن. اولی کتاب مادر از ماکسیم گورکی (سال 89 من 12 ساله بودم) که اولش رو خودم امضا کردم :دی. پس زمینه ش هم دید و بازدید جلال آل احمده.  دومی داستان سیاوش، از مجموعه ی داستان های شاهنامه برای نوجوانان، که با خودکار اکلیلی امضا کرده برای خورشید :))





  • شاخه ی دوم: محمود
  پسرخاله ی بزرگ من تنها کسیه که در فامیل کتاب می خونه. تنها کسیه که سالی یک بار زمان تولدم برام کتاب می خره.  شازده احتجاب یکی از اونهاس. یکی از محبوب ترین کتاب های من.. صفحه هاش بوی تابستون 94 رو میده. ماه رمضون بود و من تازه کنکوری شده بودم. عصرها می نشستم روی اون نیمکت رو به روی آتش نشانی، بلوار کشاورز، می خوندم و حظ می بردم از نوشتار هوشنگ گلشیری. 






دسته ی دوم: امضا شده ها
چندتا کتاب هست که نویسنده یا مترجمشون صفحه ی اولش برام چیزی نوشتن که دلبرترینشون یادگار امیرخانی صفحه ی اول "من او" ئه :))))



دسته ی سوم: خودنوشته ها 
آغاز همه ی کتاب های من، چیزی به خط من هست. یک مسئله ای که برای ما آدمای کم پول هست، اینه که بی حساب خرج نمی کنیم. خیلی کم پیش میاد که بگم خب، برم امروز چندتا کتاب بخرم. همه ی کتاب های من یادگار از یه اتفاقن. یک روزی که احساس خاصی داشتم، یک اتفاق ویژه ای افتاده یا مناسبتی هست. معمولا نشونه ای از اونها در آغاز کتاب هست. گاهی هم فقط تاریخ و امضا.

  • شاخه ی اول: نمایشگاه کتابی ها


نامه ها از سید علی صالحی  و پایینی، فرهنگ عامیانه ی مردم، صادق هدایت، نشر چشمه





  • شاخه ی دوم: یادگار از یک اتفاق
  رونوشت، بدون اصل از نادر ابراهیمی. برگشتنی از دفتر مجله، وقتی که خواستند بنویسم. فردا چاپ میشه راستی :)



از نسیم مرعشی، یادگار روزی که مشهد بودم و با عمه رفتیم کافه ی آفتاب کوچه ی کتاب.




  • شاخه ی سوم: سال کنکور
  سال کنکور من مهم ترین، عزیزترین و بهترین سال زندگی من بود. پست طولانی شده، خسته شدین، دیگه کش نمیدم.. اینا بخشی از یادگاری های منن از خالصانه ترین احساسات اون روزهام.


قطار به موقع رسید ، هاینریش بل



فارنهایت 451 ، ری بردبری



سمت تاریک کلمات، حسین سناپور



سانست پارک ، پل استر




آیا از کادر بندی چندتا عکس آخر کیف نمی کنید علامت سوال :دی

منو کسی دعوت نکرده بود، خودم خود جوش پست گذاشتم. دعوت می کنم از اونایی که کسی دعوتشون نکرده ولی دوست دارن بازی کنن.
خط فوق العاده ای داری خورشید :)
لطف داری پرستو :)
جمعه ۱۶ تیر ۹۶ , ۲۳:۲۱ کِلاَوس بُودلِر
خط محشری داری! :)
و یک‌سری از بهترین جمله‌های اولِ کتاب!
بیش‌باد! :)
ممنونم ازت ;)
حس خوبی توش بود
یه روزی اون جمله که نوشته " پول نداشتم با تاکسی برگردم رفتم اینو خریدم" نشون میده که تو از اولش پیش نیازهای یه آدم خاص بودن رو داشتی
کدوم دیوونه ای آخرین قطره جیبشو خرج کتاب می کنه و بعد یک ساعت و نیم تا خونه راه میره؟ :)

ممنونم آقا.
بابت کتابت با امضای امیرخانی بهت حسودیم شد!
قاب‌بندی ها عالی بدون علامت تعجب:دی
بابت گپ زدن باهاش حسودیت بشه. خیلی مزه کرد.

:)
شنبه ۱۷ تیر ۹۶ , ۰۹:۲۷ دچـــــ ـــــار
آقا شیش سالگی! کلیله و دمنه!! :))

+ حالا خوندیدش یا نه؟ :)
بابا برام می خوند. بعد معنی می کرد.
جدا یکی از فاخرترین و کامل ترین پست های این جریان بود. حسودیمم نشد اصلا :|
ایده ی خوبی بود. خیلی مناسب وضعیت من بود.
کتاب ها به کنار. من به خط خوب تون همیشه غبطه میخورم :)
:))
ممنونم
شنبه ۱۷ تیر ۹۶ , ۱۳:۲۰ علیـ ــر ضــا
چه خوب خوشبحالتون متفاوت تر ...
قربان شما
چقدر این پست خوبه! :] همون نظر حاج مهدی :دی

:: و من همچنان دارم به دستخط امیرخانی فکر می کنم :))
:))


شنبه ۱۷ تیر ۹۶ , ۱۴:۳۷ خورشید جاودان
در جواب سوالت که گفتی کدوم دیوانه ای اخرین قطره پولش رو خرج کتاب میکنه و پیاده برمیگرده خونه باید خدمتت عرض کنم یه دیوانه هم نام خودت هست که وقتی دانشگاه بود کل کرایه خونش رو کتاب خرید بعد صاحبخونه انداختش بیرون و الباقی ماجرا که خودش یه پست مفصل :))) 
عاطفی ترین قسمت پستت اون قسمت هدیه های مربوط به پدرت هست  که انشالله سلامت باشن 
همه چی عالیه خطتت کتابا و الباقی وبلاگت موفق باشی
:|
تو دیگه خیلی دیوونه ای. من با مردم دیگه کاری ندارم. فقط به خودم می تونم گشنگی و عذاب بدم.
چه جرئتی داشتیا..
در رابطه با شاخه دوم: یه بار عصر اومده بودیم خونه خاله تون، شیش هفت سال پیش، بعد ما ریزک میزک ها رو هدایت کردن طبقه ی بالای خونه ی خاله. پسرخاله بزرگ شمام یه بازی خفنی داشت روی کامپیوترش، همه چهارچنگولی چسبیدن به اون. منم اهل گیم بودمااا ولی این کتابخونه آقا محمود شما رو دیدم ... تصویر کتابهایم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت! 

شاخه ی سومت چرا اینقدر دلبره آخهههه خورشید توی تیر پولشو داده کتاب خریده پیاده برگشته :))) 
این خط ات و یه روز می دزدم ازت. این خط این نشون. 
ریزک میزک :))
خیلی خوبه کتابخونه ش لعنتی..
من سعی کردم مکملش باشم. اون سری کامل کتابهای مارکز و ساراماگو و بهترین های کلاسیک و خارجی ها رو داشت. من رفتم سراغ آلمان و ادبیات معاصر و نویسنده های داخلی.

نمی دونی چه حالی بود اون روز.. نهایت غم، نهایت بغض، نهایت خستگی..
:)
من عاشق خطت شدم، نه عقل بود و نه دلی :|
:)))))
ای دل آب کننده:(
اف برتو:)
دل آب شدن نداره که.
من اصلا مگه میدونستم وضعیت اینه، عمرا بازی رو طراحی نمیکردم! یا دعوتت نمیکردم، و حضورت رو ممنوع میکردم :|
اه اه اه اه :|
=)))))))
همینه که هست..
ایندفعه که ببینمت باید برام بنویسی همین که گفتم :دی :)
انصافا همش به کنار اون خطت به کنار ^___^


پول نداشتی با تاکسی هم بری هم عالی بود 🤗👏👏
منیش یکزمانی پیل  نآشتم نان شآو بخووم ولی کتآو دِسَنِم‌:))))):دی
ترجمه اش اگر نتوستی بهم بگو بهت بگم :))

خیلی پست خوبی بود ^__^
من دوس ❤


+.
دیشب خوابتو دیدم اصلا مبهم بود ولی صبح بیدار شدم فقط قیافه خودت و باباتون یادم موند :))

:)
ایشالله.
متوجه شدم.

خیره.
آقا مسخره ست من به تو هیش کتابی ندادم :///
از دیدن همشون کیف کردم ^_^
خیلی نکته ی جالبیه. من خیلی کتاب هدیه دادم. برای خیلیا نامه نوشتم. آواز خوندم٬ کاردستی درست کردم٬  سعی کردم خوشحالی هاشون رو محقق کنم.. ولی تا حالا برای خودم پیش نیومده. با یک هیجانات دیگه ای خوشحال شدم و اکثرا هم تلاش خودم برای دیگران خوشحالم می کنه.
دوست داشتنی ترین پست این بازی رو شما داشتید(البته از نظر من)
:)
شاخه ی مربوط به پدرتون هم که عالی!
من هم دوسش دارم :)
شنبه ۳۱ تیر ۹۶ , ۲۲:۰۴ Hurricane Is a little kid
چرا من این پست رو باید الآن ببینم خب؟! 

به به :)
چرا واقعا؟ 
اینو چی میگی؟
درود ؛
جزو جذاب ترین کارهایی که میشه گاهی وقتا بعداز مدت ها انجامش داد،نگاه انداختن به کتابای قدیمی و امضاهای روشونه...
یعنی قشنگ با هرکدومشون میری تو یه عاااالم دیگه !تو همون روز،همون مکان ،همون زمانو همون فرد...
بسی لذت بردیم خورشید بانو .

خوب باشین.:)
فکر نمی کردم روزی جناب نیچه برام کامنت بذاره. عجب :/

ما یه خانوم حریری داریم آخر همه مکالمه هاش میگه خوب باشی.. حس خوبی داره این جمله.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan