پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

بی خانمان

مثل همیشه صفحه ی سفیدی باز کردم و در خودکار مشکی را چسباندم به تهش. عنوان٬ بالا سمت راست. شروع کردم به نوشتن جملات پراکنده ای که خط اصلی نوشته را ازشان بیرون می کشم. روال٬ عادی و همیشه بود. شب هم بود و چراغ کوچه روشن.

کلمه.. کلمات اوضاع را عوض می کنند. خواسته و ناخواسته می پرند بیرون و حمله ور می شوند. و هرچه کلمات واقعی تر٬ ضربات کاری ترمثل حرف زدن از آسمان پر ستاره با یک نابینا. چون یتیمی که به او فحش پدر داده کسی..

داشت پیش می رفت. کلمه ها پشت هم چیده می شدند. رفتم سر خط٬ خواسته یا ناخواسته٬ از دهانم در رفت. «مستاجر بودن همیشه این حس مزخرف را دارد.. » ..

کلمات.. به زبان آوردن یک واژه ی کوچک گاهی٬ سالها و روزها و بسیار لحظه ها را پیش چشم هایت زنده می کند. مثل گوشه ی ریش شده ی ناخن٬ یک لحظه اگر بکشیش.. 

نوشتم٬ نوشتم٬ ریز تر و تو در تو. نوشتم و دندان ساییدم. نوشتم و به خودم پیچیدم. نوشتم و فحش دادم و نفرین کردم. نوشتم و دیدم نوشتن جواب نمی دهد.. بالشم را بغل کردم و بلند بلند ضجه زدم و ترسیدم از نوشتن. 

بسته راه نفسم بغض و دلم شعله ور است..

کلمات وحشی اند. کلمات می توانند ما را به جنون بکشانند. حواستان به واژه ها باشد..

حرف زدن از آسمون پر ستاره برای یه نابینا چقد غم انگیزه
بمیرم چقد غصه داشت :(
دق کردم براش :(
یا مثلا پیش یک آدم معلول نباید بدوی...
آره دیگه.. باید رعایت کنیم.
یا مثل پادشاه بی پسری که رازهای سلطنتش رو شب ها میره پشت کاخ و روی خاک مینویسه!

کلمات عقل ندارند. دیوانه اند مجنون اند.
فکر کنم اینو یه دور برای همه ی بلاگرا نوشتین :)

واژه ها جون دارن. شخصیت دارن. احساس دارن.
ولی انصافا نوشتن خیلی خوبه ها
لامصب ادم یه چیزایی از خودش میفهمه که ...
یعنی یه عمر فکر میکردی به ذهنت نمیرسید
من یه عاااااااالمه برگه دارم همینجوری روشون نوشتن و  گذاشتم کنار
فقط یه سر رسید هست قلمبه ای بایگانی کردم گذاشتم تو کمد
هر ازچندگاهی میشینم میخونموشون
خیلی جالبه
انگار دارم داستان یه ادم دیگه رو میخونم
یه دنیاست
تجربه نوشتن به مدت طولانی زندگی یه ادم و 180 درجه عوض میکنه
ولی من خیلی اذیت میشم با نوشتن :/ 
همیشه آخرش اعصابم خورد میشه میذارم کنار.

آره این حسی که میگی خیلی خوبه.
منم یه پوشه از چکنویسای کنکورم دارم که گوشه کنارشون با خودم حرف زدم.
از اون شعراییه که همیشه تو ذهنمه :)

شعر جالبیه :)
عالی
:)
نمی دونم چرا نوشتن نمی چسبه به من. خوبه ها، ولی تایپ کردن برام یه چیز دیگه ست. این انسان های قرن بیست و یک ... :)))
تایپ کردن خیلی حس خوبی داره.. 
من ماشین تایپ میخوام:/ بی ربطه ولی میخوام خب:/
منم خیلی چیزا میخوام خب.
دوشنبه ۲۲ خرداد ۹۶ , ۱۲:۴۱ سارای زنجیربریده
دلم تنگ شده برای نوشتن. انگار تمیز می‌کنه ذهن رو. ولی دستم به نوشتن نمی‌ره. انقدر هرکاری رو لفت می‌دم که حالم ازش به‌هم می‌خوره، بی‌اینکه سراغش رفته باشم!:|
منم به این حالت های چندش دچار میشم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan