من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید.

 

سرتاسر وجود مرا
گویی
چیزی بهم فشرد

تا قطره‌ای به تفتگی خورشید
جوشید از دو چشمم
.
از تلخی
 تمامی دریاها
در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.


شاملو




خ. نوشته بود اگه دلت آروم نمی گیره، برو تو خیابون و بین مردم بچرخ. دلت قرص میشه.

نشسته م رو پشت بوم و نگاهشون می کنم که راه میرن و حرف میزن و می خندن و چراغ مغازه ها روشنه. دلم قرص میشه. خدا رو شکر.