پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

وقتی برج زهرماری به دیگرون نپر

وسط قیامت٬ نشسته بودم روی مبل و بیخودی تلگرامو رفرش می کردم. دورم خونواده می چرخیدن و فرشا رو لوله می کردن و تلویزیونو رو دست می بردن. وسط خونه ی خالی ٬ به قول مامان با هفت من بغض٬ نشسته بودم و به روی خودم نمیاوردم. منتظر یه اشاره که بترکم و داد و بیداد و کودتا..

اومد و نشست رو لبه ی مبل. قدش کوتاهه. ساده و معصوم٬ مثل روزهای پنج سالگی خودم. گفت خورشید٬ ناراحتی؟  نگاه کردم به چشماش که همیشه براق و کنجکاوه. فکر کردم که چی بگم..

گفت میخوای برات تبلیغات اجرا کنم؟






خ. بهش گفته بودم که وقتی بچه بودم٬ بابام تبلیغات تلویزیونو ضبط کرده بود. وقتایی که خیلی غصه دار می شدم و میرفتم گوشه ی خونه گریه و گریه.. برام میذاشت. می خندیدم. می رقصیدم.

عنوان: چشم

ماچش کن :) 
خوشش نمیاد ماچش کنن.

از دور نگاه محبت آمیز بنداز پ 
چقدرم که من فوران محبتم به واقع.
چقدراین بچه ها دلاشون کوچولوئه :))
و فکراشون.
خوش به حال دنیای اونا. 
حسرت برانگیزه.
از خودم خجالت کشیدم که دلم سیاه شده.
چقد نازه عزیزم :))
غصه نمیشه نخوری حالا؟
:)
خیلی عصبی بودم اصلا.. خون خونمو می خورد :/
جانه دلم :)) باید حسابی بغلش میکردی میبوسیدی می چلوندیش
نه اصلا وا ندادم
يكشنبه ۷ خرداد ۹۶ , ۱۴:۵۹ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
من تو این حال باشم، باید یک اتفاق یهویی بیفته که از اون حال و هوا دربیام!!

اتفاق یهوییت بشم؟
هن
هن آخه؟
دوشنبه ۸ خرداد ۹۶ , ۲۲:۱۶ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
ای جان :)) فدات. 

:دی
آخی 

چقدر خوبه که یه نفر حواسش به تو بوده :)
بله.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan