وسط قیامت٬ نشسته بودم روی مبل و بیخودی تلگرامو رفرش می کردم. دورم خونواده می چرخیدن و فرشا رو لوله می کردن و تلویزیونو رو دست می بردن. وسط خونه ی خالی ٬ به قول مامان با هفت من بغض٬ نشسته بودم و به روی خودم نمیاوردم. منتظر یه اشاره که بترکم و داد و بیداد و کودتا..

اومد و نشست رو لبه ی مبل. قدش کوتاهه. ساده و معصوم٬ مثل روزهای پنج سالگی خودم. گفت خورشید٬ ناراحتی؟  نگاه کردم به چشماش که همیشه براق و کنجکاوه. فکر کردم که چی بگم..

گفت میخوای برات تبلیغات اجرا کنم؟






خ. بهش گفته بودم که وقتی بچه بودم٬ بابام تبلیغات تلویزیونو ضبط کرده بود. وقتایی که خیلی غصه دار می شدم و میرفتم گوشه ی خونه گریه و گریه.. برام میذاشت. می خندیدم. می رقصیدم.