کلید میندازم به در کوچه و بازش می کنم. آخر راهرو، کفش ها به صف جفت شده بغل دیوار. کنار کتونی های خاکی من، کفش های تمیز سالخورده ش نشستن. از میون در نیمه بسته، می بینم که چراغ خونه روشنه و تلویزیون، بلند بلند حرف می زنه با گوشای سنگینش. از دل گرفتگی یک ماه روز و شب تنهایی خونه؛ از سر شوقِ بودن نفر دیگه، که منو با دیوارها تنها نمیذاره؛ بال میزنم تا شکاف در. آروم هلش میدم و سرک می کشم.. "مامان.."   گوشاش سنگینه. گوشاش نیمه بسته س به دنیای شلوغ بیرون. یواشکی جلو میرم و نگاش می کنم که تل زده به گوشه ی موهاش و کنج آشپزخونه با شیشه ی مربا کلنجار میره..

 



+ کسی برگشته که خانه اش موطن من است. وطن جایی ست که آغوشش را حرام نمی کند. شاتوت رسیده اش را به دست کوچک تو می دهد. گل سرخ انارش برای تو می روید. تابستان ها آبدوغ خیارت می شود، شربت سکنجبینت می شود؛ زمستان ها گل گاو زبان دم کرده روی بخاری. به انتظارت گیری می اندازد لای در مبادا که بیایی و در بسته باشد به رویت.. و خانه ای ست که سهم آبگوشتت همیشه چشم به راه، روی اجاقش قل میزند.


خ.عنوان. مادر