پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

گلستون خونه فقط بوی مادرو کم داشت

کلید میندازم به در کوچه و بازش می کنم. آخر راهرو، کفش ها به صف جفت شده بغل دیوار. کنار کتونی های خاکی من، کفش های تمیز سالخورده ش نشستن. از میون در نیمه بسته، می بینم که چراغ خونه روشنه و تلویزیون، بلند بلند حرف می زنه با گوشای سنگینش. از دل گرفتگی یک ماه روز و شب تنهایی خونه؛ از سر شوقِ بودن نفر دیگه، که منو با دیوارها تنها نمیذاره؛ بال میزنم تا شکاف در. آروم هلش میدم و سرک می کشم.. "مامان.."   گوشاش سنگینه. گوشاش نیمه بسته س به دنیای شلوغ بیرون. یواشکی جلو میرم و نگاش می کنم که تل زده به گوشه ی موهاش و کنج آشپزخونه با شیشه ی مربا کلنجار میره..

 



+ کسی برگشته که خانه اش موطن من است. وطن جایی ست که آغوشش را حرام نمی کند. شاتوت رسیده اش را به دست کوچک تو می دهد. گل سرخ انارش برای تو می روید. تابستان ها آبدوغ خیارت می شود، شربت سکنجبینت می شود؛ زمستان ها گل گاو زبان دم کرده روی بخاری. به انتظارت گیری می اندازد لای در مبادا که بیایی و در بسته باشد به رویت.. و خانه ای ست که سهم آبگوشتت همیشه چشم به راه، روی اجاقش قل میزند.


خ.عنوان. مادر


چقدر این توصیفاتون جالب و خوبه. :)
ان شالله همیشه حال تون خوب باشه و سایه ایشون بالای سرتون.
راستشو بخواین آقاگل من عاشق اینم که از نوشته هام تعریف کنن.. 
و انقدر وسواسیم که فکر و ایده هامو یه گوشه قایم می کنم که سر موقع بهترین حالتشو بنویسم.. و یا از دهن میوفته، یا از حوصله خارج میشه، یا فراموش، یا می نویسم و ازش بدم میاد و از خودم و میندازمش بیرون.
مشکلم با هنر هم همینه. اتود هام هیچ وقت خودمو راضی نمی کنه. هی می کشم هی می کشم هی می سازم و تغییر میدم و پاک می کنم و آخر هم از خستگی و کلافگی بی خیالش میشم و همونی که هست رو جمع و جور می کنم و تحویل میدم. 
پست های وبلاگ هم همین رواله.
در واقع تنها پستی که وقت ارسالش دلم راضی بود، یه پستیه که نه قلب داره نه کامنت :)
چ حس قشنگی
حس خوبتون پایدار
:)
یادم هست که قول دادم عکس بگیرم و نشونتون بدم.
هروقت که ممکن شد انجامش میدم.
آخی...

حال دلمونو خوب کردی خورشیدک :)
دعا کن برام حنانه

خیر، ان شاء الله :))
خیر؟؟ :/
نه؟؟؟
حناااا !!!
خیر نیست ! 
:/
چی بگم خب...
سه هزار ساله در جواب دعام کن و التماس دعا و محتاجیم به دعا همینو میگم :/
:/
به به عجب خونه ای ... چه موطن پر روحی :)
به قول آقا شکیبایی.. خونه باید سبز باشه
بابا خیلی خوب! اصلا احساس و تصویر و بوی این پست،منقلب کرد ما را.
خوشحال شدم :)

خدا کنه همه ی مادربزرگا سلامت باشن
من برم یه زنگ به مامانم بزنم! :)
الهی بمیرم :/
ببخشید اگه باعث دلتنگی شد
نه! باعث خیر شد اتفاقن :)
:)
خدا حفظشون کنه
دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۹۶ , ۱۴:۵۴ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
چه خوب:)))
خدا برات نگهشون داره!
:)
خدا همه مادربزرگا رو عزت و سلامت بده.

این زن یه گنج بزرگ با خودش داره.. زیاد می فهمه. زیاد می دونه. 
زن های قدیم برتر نیستن به زن مدرن؟
یک هو پرت شدم تو فضای فیلم مادر...

چه توصیف دلنشینی بود از خانه و مادر بزرگ، خورشید جانم
من عاشق این فیلمم.

:) 
خانوم ما این خورشید جانم گفتنای شما رو خیلی دوست داریم. بازم بگین.
کسی برگشته :)
:)
زنده و سلامت باشن ان شاءالله...
قربان شما
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan