پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

همدان 3_ خاطره

من همه چیز را با عطر و بویش به یاد می آورم. مثل تابستان اول دبیرستان که بوی کولر خاک گرفته می داد. مثل اولین بار که بعد از کنکور رفتم دیدن آقا معلم. توی 401 عزیز خودمان یکوری نشسته بود و بچه ها دورش را گرفته بودند. نمی دیدمش. نزدیکتر شدم و بوی عطر آشناش آمد. چشم هام را بستم و از حجم دلتنگی جمع شدم. 

دور میدان باباطاهر ایستادیم که دیگران سوغات سفالی بخرند. نگاه کردم به کلاه فیروزه ای اش. آن روزهایی که اینجا زندگی می کردیم، با بابا می آمدم اینجا. سوادم نم می کشید هنوز. بابا برایم می خواند
       " غم عشقت بیابون پرورم کرد

                                              فراغت مرغ بی بال و پرم کرد

        به مو واجی صبوری کن صبوری

                                              صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد"


 هوا بوی شاهِ چراغ می داد؛ بوی کوچه ی باغ ِ امیریه ی تهران.. هیچ بویی.

 تنها جایی که آدم بس که عادت کرده به هوایش، بویش را حس نمی کند، خانه است.

بابای منم با بو همه چی یادش میاد
من با چیزایی رو پوستم حس کردم مثل خنکی نسیم گرمای خورشید و مشابهش
لعنتی من جزئیات خیلی تو یادم می مونه. 
بعد الان مثلا بگی مداد، من 36 تا خاطره یادم میاد.
چقدر ماندن جزئیات 

بله
چقدر جالب 
من فک کنم دماغم نیمسوزه
فقط در لحظه کار میکنه :-D
نیمسوز :/ 
=))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan