از آدمی که گذاشته و رفته، فقط چندتا عکس و آهنگ مانده بود که سراغشان نمی رفتم. هربار که نگاهشان می کردم، انگار دورتر می شد. هربار که جایی غیر از کنار او می شنیدمشان، خاطره ی دیگری، از تنهایی و دلتنگی به جای تصاویر گذشته می نشست روی وزن و کلمات. 

 الان داشتم فولدرهایم را خانه تکانی می کردم؛ خوردم به یک عکس، بی هوا. "ثبت مکالمات یک روز مهرماه گذشته"

برایم نوشته چطوری دخترجان علامت سوال دونقطه لبخند. نگاه می کنم به کلمه هایش.. چطوری دخترجان؟ :) 

حس می کنم آنجاست. نشسته آن طرف و با من حرف میزند. 




خ. آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست   هرکجا هست، خدایا..