پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب، ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟


  از آدمی که گذاشته و رفته، فقط چندتا عکس و آهنگ مانده بود که سراغشان نمی رفتم. هربار که نگاهشان می کردم، انگار دورتر می شد. هربار که جایی غیر از کنار او می شنیدمشان، خاطره ی دیگری، از تنهایی و دلتنگی به جای تصاویر گذشته می نشست روی وزن و کلمات. 

 الان داشتم فولدرهایم را خانه تکانی می کردم؛ خوردم به یک عکس، بی هوا. "ثبت مکالمات یک روز مهرماه گذشته"

برایم نوشته چطوری دخترجان علامت سوال دونقطه لبخند. نگاه می کنم به کلمه هایش.. چطوری دخترجان؟ :) 

حس می کنم آنجاست. نشسته آن طرف و با من حرف میزند. 




خ. آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست   هرکجا هست، خدایا..

وقتی کسایی که دوست شون داری نیستن 
فراموش نمیشن حتی خیلی هم کمرنگ نمیشن این رو وقتی میفهمی که یه چیزی می بینی که مربوط به اون شخصه
و چقدر سخت میشه اگه نتونی هیچ وقت داشته باشیش یا حتی ندونی کجاست
هر آدمی امضاهایی داره.. یه چیزایی که فقط خاص خودشه. مثلا سایه جزئی از شخصیت من شده و همه ی کسایی که منو می شناسن هرجا که اسم سایه هست منو کنارش به خاطر میارن. یا مثلا شباهنگ و جغد و 4.

و هر آدمی توی ذهن تو یه اثر و تصویری داره.. که حتی ممکنه ربطی به خود اون آدم هم نداشته باشه. مثلا من اگه یه خانم چادری ببینم که نشسته لبه ی صندلی و آرنجشو به میز تکیه داده، یاد تو میوفتم. مثلا کسی که بخنده و گوشه ی چشماش چین بیوفته..
من از این تصاویر دسته ی دوم زیاد تو ذهنم دارم. از خیلی از آدمها.. حتی مثلا اون آقایی که توی تالار وحدت جلوی من نشسته بود.


+ خاطرات هم که جای خودشون..
کاش خودمون انتخاب میکردیم چیو یادمون بمونه و چیو یادمون بره!!
آره..
آااره
"آدم ها دو دسته اند. افرادی که به بازآفرینی خاطرات می پردازند که دیر یا زود دیوانه خواهند شد و دسته دوم که به یادآوری خاطرات چنگ می زنند."

کتاب مردی در تبعید ابدی. نادر ابراهیمی

این اون جایی نیست که محمد توی شب های کویر میره به گذشته و خاطراتشو اصلاح می کنه؟

من دسته ی دومم.. باید از این هم بنویسم. از ترس فراموشی.
پاراگراف اول دقیقن اتفاقیه که برای خاطرات شیرین میفته. و اون شیرینی روز به روز جنسش عوض میشه...
inside out رو دیدی؟
وقتی غم دست میزنه به خاطره های طلایی و آبیشون می کنه..
دوشنبه ۲۸ فروردين ۹۶ , ۱۴:۳۲ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد..
بلاخره آدمها یک طوری نیست میشن و داغ به دلت میذارن.
نه، ندیدمش..
من که میگم عالیه. 
ببینش.
حالم یه کم به هم ریخت:-(
امیدوارم حالتون همیشه خوب باشه
من عذرخواهی می کنم  :نگاه به زمین
آره فکر کنم همون جا باشه. 
یادم نیست کجای کتاب بود. همین چند روز پیش فقط دیدم گوشه دفترم یادداشتش کردم. متاسفانه بدون ادرس صفحه. 

من این کتابو خیلی دوست دارم.
به عنوان هدیه گرفته بودم برای معلم هندسه م. خودم نشستم خوندم بعد دادم بهش :دی
اون روز هم بارون میومد و دربی بود #اینم_بنویسم
میدونی خیلی حس متناقضیه!
شده یه پیامیو یهو دوباره خوندم و یاد کسی افتادم و دلم تنگ شده براش ولی یهو رفتنش یادم اومده و جلوی دل تنگیو گرفتم!
کاش جهانی داشتیم که جایی برای رفتن نداشت!
آدما میان و یه روزم میذارن میرن. 
موندن همیشه هم خوب نیست.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan