پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل..

اینجایی که هستم خونه ی بچگیامه.. خونه مام بزرگ اون موقع طبقه ی بالا بود. شبا میترسیدم تو راه پله ها.. مامانم می گفت بلند بگو من از هیچی نمی ترسم. نه از تاریکی نه از تنهایی.



خ. من دارم می ترسم یکم :.

من هیچ‌وقت هیچی رو بلند نگفتم. فقط ترسیدم. فقط. 
شاید نباید قایمش کنیم.
یاد خونه قدیمی مادربزرگ افتادم.
بچه که بودیم همیشه از انباری های اونجا وحشت داشتیم. بعد امان از وقتی که نصف شب روم به دیوار دستشویی مون میگرفت و باید میرفتیم آخر حیاط :|
یعنی با یک سرعتی میرفتیم و برمیگشتیم که حد نداشت. 
اینجا هم دستشویی حیاطه :مصیبت، زجر، بدبختی
چه بد نترس 
:)
باشه
پنجشنبه ۱۷ فروردين ۹۶ , ۱۷:۳۷ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
من تو خونه بابابزرگم حتی با وجود اون زیرزمین تاریک نمی ترسیدم!
حالا تو هم بلند بگو" من نمیترسم!"
متاسفانه ترس از اون مواردی نیست که ورد بخونی و غیب بشه
بلند گفتن خیلی موثره
هنوز دلیلش رو نمیدونم ولی خیلی تاثیر داره

با درصد احتمال بالا میتونم بگم اگه از حضورتون توی این خونه بچگی ها نهایت لذت رو نبرید و عکس های خوب نگیرید ، یه روز پشیمون میشید

اگر عکس بگیرید و برای ادم های کنجکاو(شاید هم فضول :-D ) مثل من نذارید ، خیلی از دستتون ناراحت میشم
به جان خودم :-D
نمی دونم. بعضی وقتا بیشترش می کنه.

خیلی عجیبه.. هرطرف که نگاه می کنم پر از خاطره س.

من دانشجوی معماریم.. ولی دوربین ندارم. ترم قبل هم سر درس عکاسی قرض گرفتم. و با اینکه خیلی علاقه دارم به عکاسی، تمرین ندارم و عکسای خوبی نمی گیرم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan