پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

یک درد مطبوعی دارم الان


 انقدر خسته، انقدر خسته، انقدر خسته بود که ایستاده در اتوبوس خوابش برد. قبلش هم توی تاکسی، داشت خواب می دید که نباید بخوابد. تمام دیشب را ایستاده کار کرده بود. زانوهایش از ضعف می لرزیدند.

 

 انتخاب واحد شروع شده بود اما سایت برای من باز نمی شد. زنگ می زدم دانشگاه کسی جواب نمی داد. لیست دروس را نگاه کردم. استاد جان برگشته بود.. حرف هایمان اثر کرده بود. یعنی که برایش مهم بوده. یعنی که "جوجه"هاش را رها نکرده به امان خدا.

آن روز آخر که همه جمع شده بودیم دورش، ایستاد و گفت:" یه دلیل منطقی بیارین که بمونم." رو کرد به من"خورشید.." گفتم و گفتم و یک دنیا حرف زدم برایش. دست به سینه اش باز و شد و گفت "باز هم فکر می کنم"

حالا که برگشته بود، من نمی توانستم سر کلاسش باشم. هم صبح و هم بعدازظهر پر شده بود.


آلبوم را گذاشت رو به روی استاد. خانم ورق زد: +A+، A مدادی، A،.. . خانم، استاد هندسه بود. اسم زیبایی داشت. ارمنی بود. نگاهش کرد. فکر کرد "هی خانم، شما یک تنه جگر ما را در آوردی." و فکر کرد چقـــدر دلتنگ بشود برای طنز یواشکی حرکاتش.

شیت را نگاه کرد و گفت:"دوسش ندارم. خوبه ها.. ولی کار آلبومت فوق العاده بود. نمره ی آخر همونو درنظر می گیرم." 


تکیه داده بود به میله ی اتوبوس، آلبوم لوله شده را بغل کرده، آفتاب گرم می تابید پشت پلک های نیمه بسته ش. هیچ چیز آنقدر ها که فکر می کنیم بد نیست.


رسیدم خانه و غذا خورده/نخورده، فرو رفتم در بالش. چشم هام درد گرفته بود و جایی میان مهره ی سوم و چهارم گردنم انگار خنجر فرو کرده بودند. وسوسه ای گفت "یک بار دیگه چک کن. امروز آخرین روزه." 

صفحه ی انتخاب واحد را باز کرد.. بیان معماری 2، یکشنبه، استاد جان، ظرفیت 2 تا.. کلیک

بیهوش شد، بیهوش شدم.





خ. این روزو باید ثبت می کردم. به خاطر اون جمله ی "هیچ چیز آنقدر ها که فکر می کنیم بد نیست."

حتی شده با مقنعه و سر سفره ی صبحانه، 1 ساعت قبل از ژوژمان بعدی..


ای جانم...خسته نباشی...موفق باشی...

خورشید نازم...خوبی دیگه؟ هومممم؟
قربانت


آاره.. عالیم. فردا ژوژمان استاد جانه. اونم که بگذره یه نفس راحت می کشم.
هیچ چیز آنقدرها که فکر میکنیم بد نیست..
چه حس خوبی میده این جمله ممنون
آره.. یه وقتایی الکی سخت می گیریم.
امیدوارم خستگی‌هاتون خیلی زود برطرف بشه و یه عالمه وقت داشته باشین واسه استراحت :)
منم امیدوارم.
و برای شما و آبان و فائزه..
که آینده باهاتون مهربون باشه.
صبر را از که آموختی ؟ از انتخاب واحد با سیستم سما 
لعنتی جیگر آدمو درمیاره..
هنوز هم چندتا از بچه ها نتونستن بردارن.
ایشالله که همه چی به خوبی پیش میره ^_^
برای تو هم.
خسته نباشی قهرمان :)
 زنده باشی مادر جان
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan