مام بزرگ توی خواب غلت می زنه. گوشه ی پرده رو کنار میزنم. ابره.. 

اگه پارسال بود، فردا امتحان عربی داشتیم و شیمی.. only مسئله. و خراب می کردیم و می نشستیم تا آقای شعبانی بیان و بگن "باز چی شده؟"

تهران قبل بارون یه حالی میشه،پر خواهش و نیاز. نگاه می کنم.. کجا اینطور مستانه، آسمونش قبل باریدن، بنفش میشه؟ این شهر دلبر..

فکر می کنم اگر بباره، کار امداد سخت تر میشه یا ساده تر؟

خواب، نرم و نرم چشم هامو هم میذاره. زیرلب با خودم می خونم" لک لک ناز قندی/ یه چیزی میگم نخندی/تو این هوای تاریک/ دالون تنگ و باریک/ وقتی که می پریدی/ تو زهره رو ندیدی؟"

مام بزرگ دیروز میون حرفاش پرسید:"مهشیدو یادته؟" که برم دور دور.. یه تصویر مبهم از دخترکی که نشسته بود روی قالیچه، جلوی در ؛ کنار من که داشتم به یک پسرک عینکی چندسال بزرگتر می گفتم "اسمت دخترونه س محیا"

صدای بارون روی پلاستیک، صدای بارون روی نرده، مثه بارون توی ناودون.. تو گنگی بیدار خوابی به خودم میگم" داری خواب می بینی" 

زار می زد. میون هق هق حرف می زد:"گفتم علی، بیا الان آتیش بالا می گیره. گفت نه، مال مردم داره از دست میره"

صدای هلهله ی بارون..

تکیه داده بودم به دیوار آبی. تند می بارید. می لرزیدم. گفت"گوش کن.. یادت میاد این آهنگو؟" صدای پشت گوشی آشنا بود. مثل یه خاطره ی مبهم از کودکی. حرفی نزدم. گفت"دیگه همه ش بارونه.." 

"حوصله داری بچه؟

 مگه تو بیکاری بچه؟

نمی بینی کار دارم من؟

دل بی قرار دارم من؟

تو این هوای گریون،

شر شر لوس بارون،

که شب سحر نمیشه

زهره به در نمیشه "

بابا بغلم می کرد و می دوید. می خندیدم. بغل گوشم می خوند" بارون بارونه زِمینا تر میشه/ گلنسا جونُم کارا بهتر میشه/.."  

بلند شدم و پرده رو زدم کنار. می بارید. دویدم تو حیاط. تاریک بود، همه خواب بودن. سر بالا کردم رو به آسمون. 

مام بزرگ نشسته بود روی میز. شبکه ی خبر ، همون حرفای تکراری، همون عکسا، تل آوار،هنوزم بی خبری.. مام بزرگ نشسته بود رومیز، آروم تاب میخورد و می کوبید رو زانوش.

سرد و نمناک.. به صورتم می نشست، داغ دلم آروم می شد. تند می بارید. "..دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش"

دختر بچه ی سه ساله با ماشین پلاستیکیش دور این حیاط کوچولو می چرخید. قان قاان..


سه نیم شبه. همه خوابیدن..

"بارون میاد جرجر
رو گنبد و رو منبر

رو پشت بون هاجر

رو خونه های بی در

ساحل شب چه دوره

آبش سیا و شوره

جاده ی کهکشون کو؟

زهره ی آسمون کو؟

خروسک قندی قندی

چرا نوکتو می بندی؟

خورشیدو روشنش کن

فانوس راه منش کن

گم شده راه بندر

بارون میاد جرجر.."







خ. عنوان آخرین جمله ی سووشونه.