پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

به یاد مادرجان بهار


  تازه از سر ساختمون اومده بود. چادرشو از سر برداشت. وایسادم رو به روش و گفتم :"چیکار کنم خوشحال شی؟"  سپهر خندید. خودشم خندید. رفت تو اتاق، گفت:"غذا رو گرم می کنی؟" 

  پرسیدم:"خونه چه خبر؟"  تعریف کرد که صاحب خونه رفته سرخود برای سقف کاذب پلکسی ابر و آسمون آبی خریده، کارو خراب کرده.  گفت:"حیف حموم به اون قشنگی.. ظرفا رو بذار باشه. خیلی خسته م. یه ساعت دیگه بیدارم می کنی؟ "   

  پسرا رو به خط کردم. مجبورشون کردم کمدشونو مرتب کنن. چایی گذاشتم، مخزن آبو پر کردم، به گلای قاشقی گفتم"چه بزرگ شدین قشنگا"، مشغول شدم به شستن ظرفا. داشتم فکر می کردم که چقدر سخته فهمیدن مامان.

  مامان بزرگو اگه بی هوا بغل کنی، می خنده. اگه از دستش سیب پوس کنده بگیری، اگه بگی قیمه هاش نیست در جهانه، اگه بشینی که موهاتو ببافه و از بچگیاش قصه بگه، خوشحال میشه. مامان بزرگ اگه زنگ بزنی احوالشو بپرسی، میگه دستت درد نکنه زنگ زدی. اگه بمونی خونه ش و کمکش کنی، دعات می کنه. 

مامان اما پیچیده س. هیچ وقت حرف نمیزنه از حس و حالش. خیلی وقتا گله می کنه این چرا اینجوریه؟ چرا اون طوری می کنی؟ و اینا.. اگه خوشحال بشه هم نمیگه. خیلی سعی می کنم راضی باشه، اما انگار همیشه کمه. بعد مثلا وقتی فکر می کنی مامان دوست نداره و نداشته و هق هق،  می بینی که از طرح ها و کارات عکس می گیره و می فرسته برای دوستاش، می شنوی نوشته هاتو نشون همکارش داده، می فهمی بهت افتخار می کنه.. این لحظه ها همیشه برام بهت آور بوده.

  میاد تو آشپزخونه و قیافه ش یه طوری میشه که "فهمیده م ولی به روی خودم نمیارم"  از کابینت یه قوطی درمیاره میگه" از این به بعد از این یکی چاییه دم کن"  تو دلم غر میزنم که "خب یه بار بگو خدا خیرت بده" برمی گردم و می بینم دوتا چایی ریخته :)   میگم "چیکار کنم خوشحال شی؟" میگه" بگرد گوشیتو پیدا کن"  با سپهر ریسه میرن از خنده.

  در حال شامه. میگه"چقدر اینجا خرده نون ریخته" بلند میشم، جارو رو میزنم به برق. ابروهاش میره بالا. 

  خوشش اومده. انگار که بازی باشه. هرچی میگه انجام میدم. وقتی دیگه چیزی به فکرش نرسید، رفتم سمت اتاق.. برگشتم و نشستم کنارش. سرش تو گوشی بود، حواس نداشت. چشماش قشنگه. داشت یادم می رفت.. چشماش چقدر قشنگه. بغض می کنم. دلم تنگ شده برای بچگی هام. اون موقع ها خیلی نزدیک تر بودیم. چقدر کم شده وقتای دوتاییمون. حالا با این همه کاراش، با وجود پسرا،.. من کجای دنیاشم؟ 

  میگم مامان.. سرشو میاره بالا.

  میگم چیکار کنم خوشحال شی؟

  چشماش قشنگه. نگام می کنه. میگه  هیچی منو خوشحال نمی کنه.






 خ. مادر جان بهار، می بینید چندتا مامان خوشحال شدن؟ خیلی به یادتون بودم. 

 

 تولدت مبارک جولیک. 


خیلی قشنگ نوشتی.ملموس و خواستنی و صمیمی بود نوشته ات.دوستش داشتم:)
سلام صبا :)

سلام

خیلی خوب بود :)

خدا سایه مادرتون رو مستدام نگه داره. آمین.


مطمئن باش مامانتون خوشحال شه ولی دوستداره این کارت ادامه پیدا کنه :)

برای همین چیزی بهت هم نگفته :)

اوهوم :)
خیلی  خوب بود خورشید جانم، این طوری خوشحال شدن، ولی نگفتن، از داشتن دختر خوبی مثل تو :)
می دونی.. منظورمو فهمید مامان. 
منظورم یه خوشحالی عمیق و موندنی بود، نه دلخوشی یه روزه..
شاید..شاید اگه من به جایی برسم که از خودم راضی باشم، خوشحال بشه.
مثل خودش که زن بزرگیه.
دوست داشتم نوشتتو...

ولی کاش جمله ی آخر مامان این نبود..من با شنیدن همچین جمله ای مثل یه ساختمون کهنه ی صدطبقه فرو می ریزم...
من فقط غمگین شدم براش. 
اون که پر تجربه های بی ماننده، پر آرزوهایی که برآورده شون کرده، اون که به هرچی خواست رسید و رفت بالای بالا، .. و حالا که دلسرد شده.. می بینه آخرش هیچی نبود.

می دونی آبان؟
اگه تو بشینی و رویایی ببافی که هیچ وقت نرسی بهش، همیشه اونو یه جایگاه بالا می بینی. یه فکر مطمئن، یه هدف، یه چیزی که براش بجنگی.
اما وقتی محققش کنی و آخرش هیچی نباشه،.. امان از ناامیدی..
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan