پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

اصل اول مهربونیه

  • قصه شاید از آنجا آمد که دخترک آموخت تنهایی یعنی چه.  با مانتوشلوار زرشکی نشسته بود کنار پنجره و زار میزد. آن پایین کنار هم ایستاده بودند و دست تکان می دادند. بابا گفت ما همین جا وایسادیم. مامان لبخند زد. و دخترک می دانست پرده را که بیندازد، هر دو می روند.
  • قصه شاید از آن روز.. که فهمید  "جدا" یعنی چه. رفتنی که برگشتن برنمی دارد. پخش و پلایی که دیگر جمع نمی شود کنار هم. 
  • قصه از .. تفهیم آهسته ی "گذشته" "تغییر" "دل کندن"    از لمس حس "تک و تنها" "بی پناهی"    از آموختن "روی پای خودت"  "سرت به کار خودت" "چشماتو ببند"
  • قصه مال وقتی بود که یک پسرک ۴ ساله روی صندلی می ایستاد و می رقصید. و من، یک خواهر ۱۰ ساله، باید از حمله ی گیومه ها محافظتش می کردم. دوستش داشتم. هرکار می کردم که خوشحال بشود. او می خندید  و من یادم می رفت اوضاع آزارنده ی روزها را.
  • قصه این بود که سلاح من، دفاع من، شد مهربانی. میزدم بیرون.. در خیابانها، همراه مردم می شدم. کاغذ قلم برمیداشتم، دست می بردم به کلمات ، می نوشتم و در دلم ذکر می گفتم " برای او.. برای او که خوشحال بشود.. برای او که حالش بهتر باشد" مهربانی فرو می کردم توی پاکت و برایشان می فرستادم. شکلات میگذاشتم توی مشتش و از لبخندش کیف می کردم.  برق چشم هاشان حالم را خوب می کرد.
  • من معتقد بودم به خدای اتفاقات کوچک. به اینکه بنشینم و نیم ساعت خودم را فراموش کنم. همه ی آرزوها و خاطرات و گذشته و حال و مشکلات..   نیم ساعت به یک آدم دیگر فکر کنم. او که دنیایش را نمی شناسم و برای خودش کلی آرزو وخاطره و مشکلات دارد.  و کمی از زمان و فکر و دغدغه ام را بگذارم برای خوشحال کردن او.    این لحظه ها.. که دیگر خودم مهم نیستم.. مهم آن یکی است و علایق و اعتقادات و احوالش.. خدا در این لحظه ها بود.
  • این کار، هربار یادم می اندازد که آدم های دیگر هم توی این دنیا هستند. با افکار و دلخواهی های مختلف. آنها هم دوست دارند توی مترو بنشینند، آنها هم عاشق قیمه نذری هستند، آنها هم خیلی چیزها می خواهند و خیلی چیزها نمی خواهند و آنها هم فکر می کنند مشکلات خودشان مهم ترین مسائل جهان هستند..
بعدش این است که بقیه هم مهم می شوند. آنقدر که گاهی خودم را برایشان فراموش کنم.
و هروقت که غصه نفسم را می گیرد، با خودم می گویم "سختی؟ مشکل؟  بی خیااال.. نگاه کن. فقط تو که نیستی تو دنیا.. همه هستن.. و نیاز دارن به محبت. باور کن.. مهربونی جواب میده.

زندگی خالی نیست
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست "
مهربونی از اون دست چیزاییه که به خود آدم برمیگرده
و حس خوبش همیشه همراه آدم هست
و تمام مفهوم زندگی خلاصه شده در یک کلمه س 
«مهربونی »
بله بله 
تایید می کنم.

مهربونی فوق العاده س :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan