پنجره می‌چکد

بی‌رخت اشک همی‌بارم و گل می‌کارم

 یک روز با یک سبد گیلاس رفت و نشست لب باغچه. به‌جای هرکدام از غصه‌هایش یک گیلاس خورد و هسته‌اش را توی باغچه تف کرد. هسته‌ها جوانه زدند و سر از خاک درآوردند. هرکدام درختی شدند با هزار شاخه و شکوفه و هزار دانه‌ی گیلاس بار دادند؛ درشت، آبدار، رنگ خون دل.

جام جهانی چشم‌هات

 دعوتم کرده‌اند از این نوشته‌هایی بنویسم که از همه‌چیز عاشقانه در می‌آورند. «چشمانت جام جهانی بود و من زلاتان» لابد. «جام جهانی چشم‌هات» یعنی چه اصلا؟ اضافه‌ی تشبیهی است؟ چشم‌هات مثل جام جهانی است؟ یا مثلا چشم‌هات جام جهانی راه انداخته؟ نه، تو خیلی آرامی برای این فتنه به‌پا کردن‌ها. 

 بلیچر ریپورت پرکار شده. توماس مولر شیرین‌کاری می‌کند. زلاتان نق می‌زند. بعضی‌ها این دم آخری مصدوم می‌شوند و فرصت را از دست می‌دهند. بعضی‌ها را دعوت نکرده‌اند و بهشان فرصت داده نشد اصلا. برادرم هرروز تحلیل‌هایش از آخرین تغییرات را ارائه می‌دهد. مغازه‌های منیریه، قیمت‌ها را برده‌اند بالا و حسابی همه‌جا را شور فوتبال گرفته. 

مثل یک ضیافت می‌ماند، یک عروسی. تنها یک تیم کامیاب می‌شود اما بقیه هم کیفش را می‌برند. آن‌ها که توی خانه‌شان جنگ و جدال دارند، آن‌ها که مشکلات اقتصادی دارند، آن‌ها که با سختی روز و شب‌ سر می‌کنند. فرصتی است که همه‌ی مردم، مدتی کنار هم خوش بگذرانند و بالا و پایین بپرند و همدل باشند. هنوز چیزی هست که آدم‌ها را سرتاسر دنیا به شوق بیاورد و به قول تو، «همه‌ی آدم‌ها را در برمی‌گیرد. خیال‌پردازها، وطن‌پرست‌ها، محقق‌ها، توریست‌ها، حتی قماربازها!» 

روز قرعه‌کشی بود. از شانس بد پرتغال غر می‌زدم. پرسیدم:« تو طرفدار کدوم تیمی؟» گفتی:« فرانسه.» نگاه کردم به پرو، دانمارک، استرالیا... «بد نگذره یک وقت!» 

عین بی‌انصافی است که همیشه طرفدار تیم‌هایی هستی که توپ تکان‌شان نمی‌دهد و نمی‌شود برایشان کری خواند و در برابر حرص خوردن‌های من، بعد از اعلام لیست نهایی فرانسه می‌گویی باید دشان را یک چای مهمان کنی! یا لطف می‌کنی در جریان نقل و انتقالات با اظهار نظرات گهربارت درباره‌ی «جنازه‌ی بی‌جان یونایتد»، خیالم را راحت می‌کنی که بهشت فرگوسن دیگر تکرار نمی‌شود.

به‌هرحال، هنوز می‌شود سر بازی‌های رئال تحملت کرد، اگر مثل بازی با یوونتوس فراموش نکنم. تو برایم بازی را تعریف می‌کردی و من بغ کرده بودم که چه‌طور یادم رفت آخر؟ گفتی:« از این به بعد یادآوری می‌شه.» 

پنج روز دیگر، جام جهانی شروع می‌شود. بیا بازی‌های مهم را یادم بینداز، که پیراهن منچسترم را بپوشم، بنشینیم پای تلویزیون، من و تو همراه میلیون‌ها نفر از مردم دنیا، در یک‌لحظه به یک تصویر نگاه کنیم. با هم نفس‌مان را حبس کنیم. با هم بالا و پایین بپریم. بعد از هر اتفاق، پیام بدهیم و تحلیلش کنیم. من گوش می‌شوم، تو برایم قصه بگویی و با هم، معجزه‌ی فوتبال را ستایش کنیم.

می‌گویی:« هر اتفاقی بیفته، امسال فرانسه جام رو می‌گیره.» باید بگویم، گرچه جام جهانی را دوست دارم و چشم‌هایت را، اما عزیزم، مال این حرف‌ها نیستید.





خ. بازی وبلاگی رادیو بلاگیها. با تشکر از حنانه :)


دعوت‌نامه : مشتاقم که سجل چه‌طور از این موضوع می‌نویسد و نارخاتون، عزیز تازه برگشته.

کفش‌هایت را دربیاور

 بوی دریا می‌آید. خاک ساحل را بو می‌کشم. کفش و جورابم را می‌کنم، می‌دوم میان طرح و نقش‌ها. گل‌های سرخ و آبی می‌گیرند به چادرم. می‌رسم به نیزار. سرک می‌کشم. صدا می‌کنم. گم شده‌ام. کسی هست بجوید مرا؟ اشک چشمم روان می‌شود، چادرم خیس. از دورها بوی دریا می‌آید. به اسم صدا می‌کنم. مامانم، بابا، سپهر، حنا، آبی. آب رسیده تا زانویم. نمی‌دانم کجایم. نمی‌دانم می‌خواهم کجا بروم. لباس‌هایم به تنم سنگین، خسته و سرگشته‌ام. دورها، جایی دارد باد به دریا می‌وزد. فکر می‌کنم باید برگردم. فکرم مدام با بندهایی مرا به عقب می‌کشد. چیزهایی هست که نمی‌دانم، کسانی هستند که باید همراهشان باشم؛ اما حالا باید بروم.

 هوا تاریک است، آسمان تاریک، زمین جولانگاه سایه‌های موحش که خیال، هرکدام را شکلی از ترس‌هایش می‌دهد. سکوت تنهایی مرا می‌لرزاند. بلند بلند شعرهایی که بلدم را می‌خوانم و چند بار تا صد می‌شمارم. زانوهایم را بغل می‌کنم و خودم را تاب می‌دهم. به دنبال چه آمده بودم؟ چه می‌خواستم؟ فراموشم شده. از یادم رفته و اهمیتی هم ندارد. 

 ستاره‌ها بالای سرم می‌درخشند، مصابیح آسمان. چندتایی‌شان را می‌شناسم. از همه بیشتر جبار را دوست دارم. یافتنش آسان است. کافی است سه ستاره‌ی درخشان کمربندش را پیدا کنی. بعد پاهایش را می‌بینی و دستش را که آورده بالا و کمان را کشیده. این‌که شبیه ماهیتابه است و کوچک‌تر، دب اصغر است و آن یکی، دب اکبر. اگر ستاره‌های جلوی ماهیتابه بزرگه را پنج برابر فاصله‌شان از هم، بگیری بروی بالا، می‌رسی به ستاره‌ی قطبی که همیشه‌ی خدا همان‌جا توی آسمان ایستاده و نشانه‌ای برای راه‌ گم‌کرده‌ها است.

 معطل نکردم. دویدم. از روی سنگ‌های بزرگ، یکی یکی پریدم. یک‌لایه نمک روی‌شان نشسته بود که توی تاریکی، راه شیری رنگی نمایان می‌کرد که مسیری به آن‌طرف کهکشان نشانم می‌داد. هوا مرطوب بود. مزه‌ی شوری را روی زبانم حس می‌کردم. با خودم گفتم چه می‌خواهی؟ گفتم می‌خواهم بروم کمی جلوتر.

 آن‌طرف صخره‌ها چه بود؟ بعد از راه شیری چه هست؟ صبح که برسد چه‌کار خواهم کرد؟ به این‌ها فکر نمی‌کردم. فقط می‌خواستم این جست‌و‌جو تداوم پیدا کند. از تمام شدنش نمی‌ترسیدم، دیگر از چیزی نمی‌ترسیدم، اما تمنا می‌کردم این لحظه‌ها هرچه بیشتر طول بکشند و سال‌ها، شب‌ها، قرن‌ها را در خودشان جا بدهند. 

 هوا اندکی روشن شده بود اما می‌دانستم که باز تاریکی در پیش است. زیر پایم ماسه‌های مرطوب بود، ردی از قدم‌هایم نمی‌ماند. هرچه چشم می‌گرداندم، دریا را نمی‌دیدم. 

از پا نشستم. دست کشیدم روی ماسه‌ها. انگشت‌هایم به سرمای دل خاک چنگ زدند. صورتم را چسباندم به خاک. گونه‌هایم تر شد.

هوا مرطوب بود. مزه‌ی شوری می‌نشست روی زبانم. باد خنکی می‌زد توی یقه‌ام، می‌نشست بر رد خیس روی گونه‌ها. چراغ‌های آسمان خاموش می‌شدند، آسمان بنفش بود و صدای دریا که می‌آمد و  می‌رفت و برمی‌گشت، در گوشم زمزمه می‌شد. خوابم می‌آمد. چشم‌هایم را بستم.



 + آفتاب صبح از شکاف پنجره سرک کشید و پشت پلکم را گرم و روشن کرد. بیدار که شدم، باد گرم تابستانی می‌پیچید لای گل‌های سرخ و آبی فرش که گیر افتاده بودند در دامن چادرم. روی مهر و تسبیح، یک‌لایه سفیدی نشسته بود. مخمل سجاده اما هنوز تر، اشک‌ها را با خودش نگه داشته. بوسیدمش. بوی دریا می‌آمد.



برای زیستن، دو قلب لازم است.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

قصه‌های من و مام‌بزرگ (۹)

و از جمله برنامه‌های مفرح روزمره٬ این است که لم بدهیم جلوی تلویزیون و همان‌طور که فرونشستن بخار چای‌دارچین نوبت شب را انتظار می‌کشیم٬ سریال‌های آبکی صدا و سیما را به باد استهزا بگیریم.

گفتم دیگر نمی‌خواهم ادامه بدهم. کافی است دیگر. بیشتر از این نمی‌خواهم. گفتم برایم مهم نیست بقیه چه بگویند. برای چه خودم را اذیت کنم؟  گفت به‌خاطر من.

اولین‌بار بود که از من می‌خواست به‌خاطر او کاری انجام بدهم. خواست از تلاش دست نکشم.




خ. پانزده سال پیش٬ در همین خانه٬ زیر همین سقف٬ همین‌جا که حالا نشسته‌ام٬ با تن تبدار افتاده بودم. نیمه‌شب بیدار شدم توی بغل بابا٬ تو داشتی دستمال خیسی را به سر و پایم می‌کشیدی. صدایت زدم. دستم را گرفتی و آهسته آهسته با من حرف زدی. نمی‌فهمیدم چه می‌گویی ولی همین که صدایت را می‌شنیدم٬ کافی بود برای من.

من بزرگ شده‌ام مامان. زندگی را شروع کرده‌ام. اما هنوز٬ یک شب‌هایی از خواب می‌پرم٬ ترسیده٬ تنها٬ تبدار٬ تو را صدا می‌کنم. مامان بیا دستم را بگیر.

نوروز من، رمضان است.


 سال گذشته، من دانشجوی معماری بودم و در فاصله‌ی بین کلاس‌هایم، در راهروی 2118، دستور زبان دکتر خانلری را می‌خواندم. گوشه‌ی کاغذپوستی‌هایم، طرح چهره‌ی صمد بهرنگی را می‌کشیدم و در اینستاگرامم پست می‌گذاشتم:« من در تمامی بی‌تو، غمگینم.»

 سال گذشته، فرصت حضور در فضای مطبوعات را پیدا کردم. چندجایی رفتم و آمدم، کمی نوشتم، با بعضی آدم‌ها آشنا شدم که سرشان به تن‎شان می‌ارزید و بعضی‌ها که نمی‌ارزید. حس کردم برای من بی‌فایده است، رهایش کردم. دیگر به دانشکده‌ی معماری نرفتم. به اینستاگرام سر نزدم و ماندم خانه و تاریخ ادبیات دکتر صفا را خواندم. دبیرستانی که در آن درس می‌خواندم، پیشنهاد کرد برگردم و کنار بچه‌های پیش‌دانشگاهی باشم. قبول کردم و در سپردن روزها کنار دخترهای نوجوان، آن‌چه را که از زندگی می‌خواستم پیدا کردم.

 یک شب چندتا بستنی خریدم و رفتم خانه. به مامان گفتم دیگر پول تو جیبی نمی‌خواهم. برادرهایم برایم دست زدند و مامان خندید. با اولین حقوقم برای اولین‌بار، تنهایی سفر کردم، به اصفهان. با سی‌وسه پل درد دل کردم. برای یک پسر غمگین جنوبی، فال حافظ گرفتم. ایستادم در مرکز مسجد جامع عباسی و سکوت کردم. شب سردی، تنها، با دل تنگ، بستر خشک زاینده‌رود را پیمودم. برگشتم. از گذشته بریدم. ساکت‌تر شدم. چهارماه، جز با معدودی از نزدیکانم، با کسی سخن نگفتم. تنها ماندم.  او بود. عاشق تکرار نامم از دستان او شدم. زندگی را دیدم؛ چه زندگی شگفت‌انگیزی!

 دل گشودم به حوادث تازه. قدم پیش گذاشتم. دلم در دستم بود، چشم‌هایم بسته، بر لبم ذکر و دعا. خالی از ترس، از امید و یأس. «... خدایا، کسی که به تو شناخته شد، ناشناخته نیست. کسی که به تو پناه آورد، خوار نیست و آن‌که رو به سوی تو کرد، برده نیست.»*

 سال گذشته، از تو خواستم:« من رو نجات بده.» دستم را گرفتی و قدم‌قدم همراهم آمدی. در آستانه‌ی زندگی نو، رهایم نکن. من به دل بی‌قرارم قول داده‌ام تا زمانی که مهلت زیستن دارم، فرصت زنده بودن را از خودم نگیرم؛ به امید لطف و مهربانی تو، یا امان الخائفین!







*از مناجات شعبانیه. 


 خ. مخاطب این پست مشخص است و هدف آن جز ثبت حال این روزها برای آِینده‌ام نیست.

 خ. ماه رمضان مبارک. دل‌هایمان را صاف کنیم و برای هم دعا کنیم.


مباش غره به سامان این بنا که نریزد

 یک پشتی می‌گذارد زیر سرم و می‌دود سمت کمد چادرها. تای چادر گل‌گلی را باز می‌کند و می‌کشد رویم، بعد آن یکی را که نقش و نگار سبز دارد. می‌رود سمت پنجره‌ها. زیر لب می‌گویم بگذارد باز بمانند. می‌ایستد، یک چیزهایی می‌گوید که نمی‌فهمم و دوتایی‌شان می‌روند. در نمازخانه‌ی آبی مدرسه، سست و بی‌جان افتاده‌ام. پرده‌های نازک آبی، در دست باد پرواز می‌کنند و فرومی‌افتند و آسمان، پیدا و پنهان می‌شود. دسته‌ی کلاغ‌ها در راه بازگشتند. روشنی درخشان روز، فرونشسته و هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رود. فکر می‌کنم« باید آرام باشی». در خیالم می‌گردم دنبال روان‌نویس نوک‌نمدی دو دهم، روی یک صفحه‌ی سفید A3، هزاربار می‌نویسم :"ای خیال عارضت آه ضعیفان را عصا"

 نگار می‌نشیند کنارم. بسته‌ی شکلات را از دست لرزانم می‌گیرد و کلنجار می‌رود برای باز کردنش. از هدیه می‌پرسم:« به سالن سر زدی؟» می‌گوید که همه دارند درس می‌خوانند. این‌طور می‌گوید تا بلند نشوم بروم بالای سرشان. با غصه می‌گویم:« بچه‌های مردم رو سپرده‌ند دست من.» نگار می‌گوید:« اصلا نگرانش نباش. این دیگه چه کوفتیه؟» کاغذش را پاره می‌کند و می‌دهد دستم. اصرار می‌کنم:« شما دیگه بفرمایید سر درس‌تون.» می‌خندند و نگار یک کیک از کیسه‌اش بیرون می‌آورد. « نه، ما این‌جا هستیم تا تو همه‌ی این‌ها رو بخوری!» می‌گویم:« نمی‌خورم، من از این کیک‌ها دوست ندارم.» گوشی‌ام را می‌دهم دستش تا با خانم امینی تماس بگیرد. در نمازخانه را که می‌بندد، اشکم روان می‌شود.

 خانم مصلحی آمده و یک بسته‌ی بزرگ پفک برایم آورده. همه‌ی توانم را جمع می‌کنم، می‌نشینم و تکیه می‌ذهم به کمد پرچم و اعلامیه‌های 22 بهمن. پفک را باز می‌کند، می‌نشیند رو‌به‌‌رویم و زانوهایش را بغل می‌کند. «باز یادت رفت غذا بخوری؟» به چشم‌های مهربان گوستاو فکر می‌کنم و اشک‌هایم می‌چکد. جلوی خودم را نمی‌گیرم. فکر کردن به این‌که جلوی خودم را بگیرم، تمام انرژی بازیافته‌ام را تحلیل می‌برد. دوباره دراز می‌کشم و چادر گلدار آبی را می‌کشم تا چانه‌ام. می‌گویم:« بچه‌ها توی سالن تنهااند.» می‌گوید:« نگران نباش.» نمی‌رود. با هم صحبت می‌کنیم. 

*

 سه و نیم صبح بیدار شدم. نامت را صدا کردم. خواستم بیایی و دستم را بگیری. خانه تاریک و ساکت بود، تنم تبدار و هوا گرم. خودم را کشیدم سمت پنجره و تا نیمه بازش کردم. لیوان نصفه‌ی آب را از روی میز برداشتم و خالی کردم روی سرم. جواب نداد. پتو را پیچیدم دورم و پاکشان رفتم سمت آشپزخانه. توی تاریکی، شربت آبلیمو درست کردم و دراز کشیدم روی زمین. گشتم دنبال تمام چیزهای کوچکی که در دل این روزهای خوب، آزارم داده‌اند. هیچ‌کدام آن‌قدر بزرگ نبودند. پس من ضعیف شده‌ام. وابسته شده‌ام به یک روال مشخص که اگر هر جزئش نباشد، از پا می‌افتم. برای خودم یک دستورالعمل خوشبختی نوشته‌ام و اگر طبق نقشه پیش نروم، احساس ناکامی و شکست می‌کنم. باید از بندها جدا شوم. از نیاز به حضور مام‌بزرگ سر سفره‌ی شام، از محبت بچه‌های سال چهارم دبیرستان ما، از دل‌مشغولی شیرین دوست داشتن، از انتظار کشیدن برای لحظه‌ی رسیدن، از شمردن لبخند دیگران، از احتیاج به شنیده شدن نامم، از بودن تنها دو دوست من در قسمتی از هرروزم. باید از وابستگی‌ام نسبت به آن‌ها جدا شوم. بعد نگرانی‌های دیگرم را حل می‌کنم.

 هوا روشن شده بود که تلفن خانه زنگ خورد. همکارهایم بودند. تلفن را گذاشته بودند روی اسپیکر و همه با هم داد می‌زدند که می‌خواهند مرا ببرند کله‌پاچه بخوریم. سفارش کردند استراحت کنم و اگر مواظب نباشم، به مادرم خبر می‌دهند. گفتم به مادرم خبر ندهند.

از کوله‌پشتی، سررسید اضافه‌ام را درآوردم و شروع کردم به نوشتن. شاید حالم را بهتر کند. 

  

زمانی هنوز برای یک‌صد تردید٬ و یک‌صد تصور و یک‌صد تجدید

اسم من خورشید است. غروب‌ها با یک‌لیوان شیرکاکائو می‌نشینم روی کابینت آشپزخانه٬ پیشانی‌ام را می‌چسبانم به شیشه‌ی سرد پنجره٬  چشم می‌دوزم به آن تکه‌ی آسمان که از این‌جا پیداست٬ تا وقتی که تاریک تاریک بشود.

برای شیخ اجل، با احترام!

 به هرصورت، سعدی، جایی در زندگی تک‌تک ما حضور داشته. چه با آواز و موسیقی، چه در زمزمه‌های عاشقانه‌مان با دلبر و دلدار، میراثی که بزرگ‌ترهایمان به ما سپردند، شاید یادگار روزهای مدرسه کلاس‌های ادبیات؛ به شکل معلم اخلاق، استاد سخن، پیر دنیا دیده، یا عاشقی پرشور و یا مونس لحظه‌های تنهایی. 

از خاطره‌هایتان با سعدی برای‌مان بگویید. شعر یا حکایتی از او که دوستش دارید، با ما به اشتراک بگذارید. روز سعدی را با هم جشن بگیریم.

۱ ۲ ۳ . . . ۱۶ ۱۷ ۱۸
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهٔ چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهٔ عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آنجا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد
Designed By Erfan Powered by Bayan