قصه‌های من و مام‌بزرگ (۲۷)

شام می‌خوریم. اخبار برف ‌و بارش مناطق مختلف را نشان می‌دهد. اسم شهرها را برای مام‌بزرگ می‌خوانم. زنجان و خوی حسابی سرد است. مام‌بزرگ می‌گوید: این‌جوری باید برف بیاد. می‌گویم همین‌جوری من دارم یخ می‌بندم‌. تعریف می‌کند که قدیم دهات طوری برف می‌آمد که تونل می‌کندند برای رفت‌وآمد. حنابندان حسن‌عمو، خانه‌ی فرنگ‌ننه جا برای خواب نبوده. شبانه با مِیرَم زن‌عمو برمی‌گردند سمت خانه‌شان. آقا هنوز نرسیده بود از تهران. مام‌بزرگ خاله حاجیه پشتش بود و بغلش خاله ثریایم (که طفل معصوم عمرش به سه‌سال نرسید). زمین یخ بسته بود که پا در هر قدم سر می‌خورد. کفشش را درآورده بود و گرفته بود زیر بغل. در تاریکی شب رسیده بودند خانه‌. چند ساعتی بعد هادی‌عمو در را کوبیده بود. برگشتنی از شب‌نشینی، گرگ‌ها دنبالش آمده بودند. چوب‌دستی چرخانده بود و پشت‌به‌پشت خودش را رسانده بود به در خانه. گفته بود خدا به داد برسد و کسی امشب بیرون نماند‌. دم صبح در صدا کرد.

راننده‌ی اتوبوس گفته بود بیا ببرمت تا جوکار و صبح برگرد اما سر جاده پیاده شد و پای پیاده به راه افتاد. برف و تاریکی روی خانه‌ها و باغ‌ها را که می‌پوشاند، تشخیص نشانی سخت می‌شود. سر بلند کرد و دید رسیده به عشاق‌قله، باغ‌های حوالی جوکار. رد پایش را گرفت و راه را برگشت تا رودخانه را پیدا کرد که یخ بسته بود و بالا آمده بود. از روی همان سطح یخ‌زده‌ی رودخانه نرم‌نرم آمد.‌‌ دم‌دمای صبح بوده. رسید پشت در، با چرخ خیاطی روی دوشش.

۳ دانه حرف ۹ قلب

نام تو چیست

صدایش می‌کردیم بچه. می‌خواستم ببرمش توی یک غار و جنگلی بزرگ بشود. به جای صحبت‌کردن می‌خواستم فقط صداهای عجیب‌وغریب دربیاورم ببینم خودش چه‌طور زبان یاد می‌گیرد. می‌خواستم بپیچمش توی پوست خرس، شب‌ها بنشینیم در دهانه‌ی غار و جبار را در آسمان نشانش بدهم. فراتر از این نبوده خیالاتم. 

 من بیشتر از آدم‌بزرگ‌ها با بچه‌ها زندگی کرده‌ام. همیشه اطرافم بوده‌اند. از تولد تا وقتی گوشی دستشان بگیرند و دیگر محلی به ما نگذارند. می‌دانم که بچه از همان بدو تولد خودش یک آدم است و شبیه هیچ‌کس نیست. بزرگ‌ترها دوست دارند مقایسه کنند که کدام زودتر حرف می‌زند، کدام اجتماعی است و کدام را پدرومادر لوس کرده‌اند. بچه‌ها در این قیاس‌ها نمی‌گنجند. بچه‌ها راه خودشان را می‌روند. گاهی نگاه می‌کنند به این‌که دیگران دارند چه‌کار می‌کنند و به روش خودشان امتحانش می‌کنند. بچه‌ای که حالا با او زندگی می‌کنم گاهی انقدر کفری‌اش می‌کنم که دعوا می‌کنیم و سر هم داد می‌زنیم، بعد هرکدام می‌رویم توی اتاق خودمان و آرام که شدیم، مدادرنگی می‌برم و نقاشی می‌کشیم. بچه‌ای که هفته‌ی پیش خانه‌شان بودم، به نقاشی علاقه نداشت. کمی صحبت کردیم و دیدیم هردو اسب‌ها را دوست داریم. مرا به اتاقش برد و اسب‌هایش را معرفی کرد. برادرم دو قناری در خانه دارد که اسمشان را گذاشته زیزو و دیه‌گو و می‌خواهد بستر مناسبی برای گسترش این خانواده فراهم کند. بچه‌ها پیچیده‌اند، منحصربه‌فردند، در یک کلام انسان‌اند، نه کمتر. مثل آن آدمی هستند که یک روز می‌بینی و دستش را می‌گیری می‌بری توی یک خانه و باید با او زندگی کنی، بشناسیش، نیازهایش را بدانی، مسئولیت‌هایت را در قبالش بدانی و برای این‌که کمتر همدیگر را اذیت کنید، سازش کنی. آمدن بچه، ایجاد یک ارتباط در نسبتی دیگر است. یک ارتباط بی‌مانند، ناشناخته و نامعلوم. من همیشه خواسته‌ام تجربه‌اش کنم.

تو آرزوی دورودراز من نبودی. شروع خوبی نبود احتمالاٌ برای صحبت مادرانه. اما قرار نیست ذکر تو آنی مرا شوق‌زده کند و از من محبت بپاشد با خیال مادربودن. مادری چندان رویایی نیست و من نمی‌خواهم تو مسیح در قنداق باشی و من قدیسه‌ای با هاله‌ی نور. تو را واقعی دوست دارم و تو را آن‌طور که با منی دوست دارم. از رویاپردازی دست کشیده‌ام. من فکر نمی‌کنم اگر عصری در خانه‌ای با هم باشیم، چه کار می‌کنیم. اگر وقتی تو با من باشی، همین خوب است و آن وقت با هم فکرش را می‌کنیم. همیشه می‌دانستم، اگر احتمالی از بودن تو هست، من باید از حالا برای آن آماده باشم. مثلاً این‌که زندگی‌های مادرانه را مطالعه کنم. به چیزهایی که از خود من بزرگ‌تر است، بیشتر توجه کنم، مثلاً محیط زیست، مثلاً قصه‌هایی که فقط مام‌بزرگ بلد است. و تو این‌جایی، نیمه‌شب‌هایی که زمزمه می‌کنم موقع کار. در آن قسمت من که اوسنه‌های خراسانی یاد می‌گیرد، حق و حقوقش را از کارفرما طلب می‌کند، آشپزی می‌کند، لباس‌ها را تعمیر می‌کند، سعی می‌کند از پس ترسش از حیوانات بربیاید. یک قسمتی از من سعی می‌کند طوری باشد که قابل زیستن باشد با تو. 

وقت عجیبی پیش آمد این نوشته. غصه‌ای ته وجود من دارد چرخ می‌خورد. آن هفته آقایی مطلبی نوشته بود که چه‌طور زنی که مادر است و همسر است می‌تواند موفق بشود. بعد به کسی می‌گفتم که حرف‌زدن و فکرکردن درباره‌ی زن همیشه همراه پیش‌فرض مادری است و از آن طرف، وقتی مردی را در جایگاه اجتماعی‌اش، خارج خانواده می‌بینیم که مدیر است، پلیس است، پزشک یا کارمند، کسی چندان به پدربودن او فکر نمی‌کند. من واقعاً ترجیح می‌دهم وقتی مریضی، بابا بماند پیش تو. هرجا که زنی می‌خواهد برود، التزام مادربودنش جلوتر می‌رود. هرپله‌ی پیشرفت زیر پایش لغزان است که اگر مادر بشوی و نتوانی بیایی سر کار، نتوانی پایان‌نامه‌ات را جمع کنی، دیگرانی که اجازه‌ات را دارند شاید نگذارند،... اگر تو بیایی و من مجبور بشوم همه‌چیز را بگذارم کنار چون بابا مجبور است برود سرکار و من مجبورم بمانم خانه؟ اگر به خودم بگویم پیش تو ماندن می‌ارزد و همه‌ی زحمت‌های هدر شده، همه‌ی این چیزهایی که با چنگ‌ودندان حفظ‌شان کرده‌ام، همه‌ی زندگی‌ای که پشت سر گذاشته‌ام را بند کنم به وجود کوچک تو، بابا هرچه درمی‌آورد باید بگذارد کنار برای جلسات روانکاوی نوجوانی‌ات. چه‌طور می‌توانم این همه بار روی دوش تو بگذارم؟ بعدش چه؟ بعد که بزرگ‌تر می‌شوی و وابسته‌ی من نیستی، جایگاه حرفه‌ای از دست رفته را به من برمی‌گردانند؟ یا باید از هیچ‌چیز شروع کنم یا بند ببندم به پایت که پست تنها هدف و معنای زندگی من بودن را ترک نکنی. 

اگر من بدون تو باشم، کسی به من فکر می‌کند؟ کسی جایی در این‌جا برای منِ بدون تو در نظر گرفته؟ آن‌وقت به من دستمزد برابر می‌دهند؟ اگر من زنی باشم که می‌تواند از صبح زود تا آخر وقت کار کند، امکانات دیگر هم‌حرفه‌های مرد را در اختیار من می‌گذارند؟ کسی فکر کرده که من شاید نتوانم تو را داشته باشم و شاید نخواهم و جهان من آن موقع چه شکلی می‌شود؟ خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم در این دنیایی که ساخته‌اند، هیچ گوشه جایی برای من نیست.   

آخر شب‌ها که در سکوت به کارهایم می‌رسم و لب‌هایم به زمزمه‌ای تکان می‌خورند، غصه‌ای در من می‌چرخد. حس می‌کنم خالی شده‌ام. خودم را می‌بینم، پاکت اگناگ توی دستم، نشسته زیر برف زمستان پارک مرکزی، حرف می‌زنم با بچه‌هایی که شاید هیچ‌وقت نباشند. 




خ. به دعوت احسان

۸ دانه حرف ۱۲ قلب

وقتی همه چیز ترسناک است اما از پس آن برمی‌آیی

من فکر می‌کنم ظاهر زندگی آدم باید شبیه باطن زندگی آدم باشد. یعنی این اتاق حرف می‌زند و می‌گوید که خورشید این‌جا زندگی می‌کند و حالا اگر با او وارد مکالمه بشوی، قرار است اخم کند یا نه. تخت مرتب یعنی من از کاری که می‌کنم لذت می‌برم. انبوه کاغذها توی قفسه یعنی هرکاری به من بگویی جواب می‌دهم «بعداً». پرده‌های جمع شده یعنی حضور هیچ چیزی توی اتاق را نمی‌توانم تحمل کنم و لیوان یعنی حالم خوب است و بیا با هم خوش بگذرانیم. بعضی‌ها که خانه و زندگی من را ندیده‌اند فکر می‌کنند باید خیلی منظم باشم. در ذهن من همه چیز جای خود را دارد اما لزوماً اتاق همیشه جاروکشیده و بی‌گردوخاک نیست. مسئله این‌جاست که تو زندگی را نمی‌توانی مرتب کنی. برای من همیشه پر از اتفاقات غیرمنتظره و خارج از کنترل بوده. خانه‌تکانی تمام نشده، دزدی می‌زند و همه‌جا را زیرورو می‌کند. نظم در آشفتگی مورد علاقه‌ی من است. نظمی که من تحمیل نمی‌کنم و مال خود زندگی‌ست. من نشسته‌ام، لحظه‌ی انفجار را تماشا کرده‌ام، صبر کرده‌ام و دیدم چه‌ها ممکن است پیش بیاید. الگوی آشفتگی آشکار شد برای من. یاد گرفتم که هرجای زندگی به چه چیز احتیاج دارم. به نظمی درونی رسیدم، سیال و منعطف که در هر تجربه می‌داند اتاق را چه‌طور بچیند، سراغ کدام پوشه‌ی لپتاپ برود و کدام روتین روزانه. این‌ها را می‌نویسم چون آن وقت سال است که امتحان‌هایم را داده‌ام و حالا وقت فراموش‌کردن است و باز پیش‌رفتن. پوشه‌ی کاغذهای آ3 که سال پیش مطالعاتم را مکتوب کرده بودم، کنار دستم است اما درس این یک ساله همین بود؛ تن به پیش‌بینی‌ناپذیری زندگی دادن، اعتماد به تجربه‌ی گذراندن لحظه‌های پیشین، به نیازها گوش‌کردن و پاسخ همدلانه. بعد هم باید فراموش کنی و بروی سراغ لیوان‌هایت.

۲ دانه حرف ۱۰ قلب

A fairer House than Prose



همین‌که به برادرم گفتم هفته‌ی پرکاری دارم، این را برایم فرستاد. موهایم را جمع می‌کنم، عینکم را پاک می‌کنم‌. می‌نشینم پشت میز، می‌نشینم روی تخت، دراز می‌شوم روی زمین. کاغذها پخش می‌شوند، کتاب‌ها از کتاب‌خانه بیرون می‌آیند، باز و بسته می‌شوند. قمقمه‌ی آب پر و خالی می‌شود. سررسید ورق می‌خورد. صفحه‌کلید حرف می‌زند. نام من عنصر خودایستاست. کلمه در بند من است. 



خ. عنوان از امیلی

خ. تماشا

۴ دانه حرف ۷ قلب

A Long Road Home




۱ دانه حرف ۵ قلب

اتاق بوی بهار می‌دهد

کاش پشت پنجره‌های مات، در کوچه نور ببارد. 

۳ دانه حرف ۱۴ قلب

زندگی من این‌جوری می‌گذره

دلبرا، از رهی بشنو معنی الف از حروف متشابهات. بدانک الفات از شطحیات اشارات استواء قدم در قدم بر قدم از قدم است و فردانیت ذات بر ذات در ذات و تجلی کنه بر کنه و عین به عین، و خبر است از عین جمع و جمع جمع و اسقاط علل. آن اصل علت و ظهور حقیقت بی‌رسم ربوبیت بروز کرده در لباس نکره و معرفت در معرفت به شرط نکره. عرفان در نکره مجهول است و نکره در حقیقت معرفت منقطع. الف اصل قدم است. حدثان به نعت فنا، در آن غایت عدم بر قدم مزاحم نیست زیرا که در حقیقت جز قدم نیست. :))

۱ دانه حرف ۱۰ قلب

Won't you stay with me just a little longer

کمی بمان. بگذار برایت یک لیوان دیگر چای بریزم. بگو در راه که می‌آمدی از کجاها گذشتی، که‌ها را دیدی. بگذار کتت را بگیرم. بیا بنشین.‌ دارم برایت انار دان می‌کنم. پیش از سپیده‌ی صبح آخرین ستاره‌ی شب در آسمان حیاط ما سوسویی زد. گمان کردم که مژده‌ای‌ست. چرا نمی‌نشینی؟ اگر خانه گرم است پنجره را باز کنم. کتاب تازه‌ای خوانده‌ام. نامش را یادم نمی‌آید. آخر داستان شوکه کننده بود. چایی‌ات دارد سرد می‌شود. چرا بلند شدی؟ بیا برویم گلدان‌هایم را نشانت بدهم. گل‌های رزمان خشکیده بود. حالا دارد غنچه می‌کند، می‌بینی؟ کجا داری می‌روی؟ یک عالم با تو حرف دارم. کمی دیگر بمان. بگذار این آهنگ را با هم برقصیم. چرا عجله داری؟ بیا یک اپیزود دیگر ببینیم. همه‌اش انگار می‌خواهی بروی، وقتی من می‌خواهم کمی بیشتر پیشم بمانی. چرا برگ‌های چنار در یک روز می‌ریزند؟ ته قوری اندازه‌ی یک فنجان دیگر هم چای نیست‌. تا چشم به هم می‌زنی بهار می‌رسد و بعد زمستان است. چرا نمی‌مانی تا بعد از این ترانه؟ مثل این است که همیشه روی زانوهایم التماس می‌کنم. حس‌های خوب‌، همه‌اش انگار می‌خواهی بروی، وقتی من آن دیگری را می‌خواهم که کمی بیشتر بمانی. 

۱ دانه حرف ۱۳ قلب

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود؛ اما یگانه بود و هیچ کم نداشت

گاهی خودم را از جریان زندگی جدا می‌کنم و بالا می‌برم، بالاتر از این‌که لحظه‌ای به چشم بیاید یا گذرش حس شود. مسیر آمده را نگاه می‌کنم، ردی بی‌زمان و آرام، راهش را رفته، کارش را کرده، می‌کند، رخ می‌دهد. چشم‌اندازی دلهره‌آور نیست. وقتی از زمینه جدا می‌شود، دیگر احتیاج به پاسخگویی را حس نمی‌کنی. خودت را در معرض قضاوت نمی‌بینی، دست به ویرایش خاطرات نمی‌زنی. در این دیدگاه مسلط دورافتاده، تماشاگر فقط منم و خدای بزرگ‌تر از همه‌ی ما. دیگری‌ها نیستند. وز وز صداهای دیگر ذهن را پر نمی‌کند. مسیر آمده را نگاه می‌کنم. آرامم. حالم خوب است. هیچ کم نگذاشته‌ام. همه را کامل و سالم زیسته‌ام. به حقیقت درد کشیده‌ام، به حقیقت محبت ورزیده‌ام. هرکجا لازم بود باشم، بودم. هرگاه وقت رفتن رسید، رفتم. در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد اما تصویر بزرگ‌تری هست. فارغ از این‌که چه چیزهایی پیش آمده، رد مسیری می‌ماند از تو که چگونه پیموده‌ای. من زندگی را تمام و کمال خواسته‌ام. دردهایش را به جان می‌کشم. تا هرزمان که تاریکی طول بکشد، کورمال کورمال به دنبال روشنایی می‌گردم و آماده‌ام هروقت که بخواهد با همه‌ی قلبم شاد باشم و محبت کنم‌. 

۰ دانه حرف ۱۲ قلب

نمی‌دانم این همه دیوار از خواب آبی ارغوان چه می‌خواهند

۱ دانه حرف ۹ قلب
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد
و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ.
یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم
سرشار می‌کند.
و می‌شود از آن‌جا
خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد.
طراح اصلی قالب: عرفان .در بهار نوری‌ست