پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

چقدر من بی‌قرار توام

سال اولیه و اومده پرس‌ و جو. براش توضیح میدم که لازم نیست راپید بخره. 

دلم تنگ میشه واسه اون شبا٬ نیمه‌شبا که بدون اشل٬ ریز به ریز٬ جزء به جزء پلان خونه رو٬ تبدیل می‌کردم و لرزون و ترسون از این که یه وقت خط نخوره و زحمت دو روزه به باد بره٬ خط آخر رو می‌کشیدم.. بعدش چشمای خسته بود و پاهای سست و شستن راپید که جوهرش لکه لکه پخش می‌شد سرتاسر روشویی سفید.

همون خونه‌ی کلنگی که از سقف ترک‌خورده‌ش چیکه چیکه آب می‌چکید

می‌دونی؟  من همیشه در مقابل تغییر گارد گرفته‌م. همیشه سخت بوده برام. دلم نمی‌خواد این امکانات جدید بیان رو.  دلم می‌خواد صبح که چشمامو باز می‌کنم ولاگ تو رو رفرش کنم٬ شب که می‌خوام بخوابم هم.. ببینم تو این چندساعته که خواب من رو برده بوده چیزی نوشتی یا نه..

دلم می‌خواد تو اتوبوس و مترو٬ تو دفتر وسط کار و بارها٬ هرجا که دو دقیقه وقت اضافه میارم٬ صفحه‌ی آخرین پستت رو رفرش کنم٬ ببینم چیزی گفتی در جواب کامنت من. 

دلم نمی‌خواد یکی اون بالا کارای منو کنترل کنه. دلم نمی‌خواد اون حواسش به تو باشه و به من خبر بده. دلم اون امیدی رو می‌خواد که هربار دستم آزاد میشه٬ تو سرم می‌خونه «برو یه بار دیگه نگاه کن٬ شاید جواب داده باشه.» 

تغییر خوبه. تغییر مثبت همیشه خوبه.. من فقط دلم تنگ شده برای پرشین بلاگ٬ که وقتی نظر جدید می‌اومد٬ نوشته‌ش قرمز می‌شد.




خ. سرمان درد می‌کند و درد می‌کند و درد می‌کند.. بی‌خواب شده‌ایم. خدا رو شکر کنید اگر خواب راحتی دارید.


خ. رادیوبلاگیها.  گپ و گفتی داشتیم باهم. اگر مایل بودید بشنوید.

جان من٬ جان من٬

آفتابا٬ چه خبر؟

        این همه راه آمده‌ای٬

که به این خاک غریبی برسی؟

ارغوانم را دیدی سر راه؟

مثل من پیر شده‌ست؟ 

چه به او گفتی؟ او با تو چه گفت؟

نه ٬ چرا می‌پرسم.

ارغوان خاموش است.

دیرگاهی‌ست که او خاموش است.

آشنایان زبانش رفته‌ند.

ارغوان ویران است

هردومان ویرانیم.




سایه٬ کلن- خرداد ۹۶





پنجره می‌چکد

وزی که گذشت یک‌سالگی پنجره بود.

خواهش می‌کنم که حرفی بزنید. 

اگر پستی رو دوست داشتید٬ اگر دوست نداشتید٬

خاطره‌ای اگر دارید٬

حرفی که توی دلتون مونده٬

اگر اینجا رو دوست دارید٬ یا ندارید٬

اگر از من بدتون میاد٬  اگه ناراحتتون کردم٬

اگه دلتون می‌خواد بهم فحش بدید٬

اگه به نظرتون من یه آدم قلابی‌م٬

اگر از قالب بدتون میاد٬ اگه خوشتون میاد٬

اگه می‌خواین حلالیت بگیرین٬ یا اگه موردی هست که حلالیت بگیرم٬

اگه به‌نظرتون در این‌جا رو تخته کنم٬ اگه نکنم٬ ...



من اینجا نشستم که به حرف‌های شما گوش بدم.






خ. فکر کنم بهتر باشه که نظرات تایید نشن. اگر موردی بود خصوصی پاسخ میدم.

من من -۱

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

قصه‌های من و مام بزرگ (۳)

برای ششمین بار تو این‌ماه جای قاشق چنگالا رو عوض کرده.

خیار درازه، موزم همین طور!

ببین گوش کن این چیزی که می خواهم بگویم خیلی مهم است. آن روزهای چهارسال پیش، آن موقع ها که من پانزده ساله بودم، یک نوجوان احمق ساکت ترسو، شاید بهترین حادثه ای که خدا می توانست سر راه من بگذارد شما بودید. نمی دانم چطور شد که انقدر خوب؟ شانس نه، دلم می خواهد بگویم خواست خدا بوده که آدم هایی این طور جورِ هم را بنشاند کنار هم. 

در این چهار سال، با هم سرودیم، هم آواز شدیم، نزدیک تر شدیم، لبخند زدیم، هم دیگر را با نام کوچک صدا زدیم، شب ها را صبح کردیم با هم، عاشق یک لبخند شدیم، زمزمه کردیم "تو مثل مخمل ابری، مثل بوی علفی. مثل اون ململ مه نازکی، اون ململ مه، که رو عطر علفا مثل بلاتکلیفی، هاج و واج مونده مردد میون موندن و رفتن، میون مرگ و حیات." 

آن روزی که صدایتان کردم هم دیگر را ببینیم، آن روز اردیبهشت.. برای خاطر آن روز همیشه از خودم تشکر می کنم. 

" با سلام و عرض ادب!

:)

طبق هماهنگی های انجام شده با دوستان کاکتوسی مستقر در تهران، قرار بر آن شد که روز چهارشنبه، مورخ 30/اردیبهشت/1394 ،ساعت 3 بعد از ظهر ، در بوستان آب و آتش (پل طبیعت) گرد هم آییم. در صورت موافقت عدد 1 را با ذکر نام به شماره ی **** ارسال نمایید.

 

قبلا از همکاری شما متشکریم"


چه روزهایی که خندیدیم، چه پاییزها که سر گذاشتیم به شانه ی هم و گریه کردیم. 16 آذر را قدم زدیم، در آن کافه ی کوچک انقلاب درد دل کردیم. روزهای بارانی، کنار شمشادها از عاشقی هایمان گفتیم، به گربه های پارک لاله کشمش و سالاد ماکارونی دادیم. به تعداد همه ی آقایان تیشرت مشکی قهقهه زدیم. چهارشنبه سوری و سینما بهمن یادت هست؟ بنفشه جان تولدت یادت هست؟ 
بزرگ شدیم. دانشگاه رفتیم، فارغ التحصیل شدیم، راه زندگی مان عوض شد. عاشق شدیم، کم شدیم، زیاد شدیم.. کی باورش می شد آن روزها، که ظهر یک امروز در تابستان 96، برویم رستوران خورشید برای نهار عروسی عاذین؟ 
قهر کردیم، عصبانی شدیم از هم، هزاربار رفتیم و هزار و یک بار برگشتیم. چه ها که نگذشت این سال ها بر سر ما. اما امروز را ببین.. گوش کن این چیزی که می خواهم بگویم خیلی مهم است. همه ی زندگی من می ارزد به آن لحظه که ایستادیم در کافه فرانسه و به فال قهوه ی سبحان می خندیم، بلند بلند.. که همه ی آدم های توی کافه و همه ی رهگذران پیاده روی شلوغ انقلاب، به ما نگاه می کنند. 
شما خانواده ی من هستید. شما نصیب من، گنج من از زندگی کردن اید. آن سه تا دانه شیرینی و شمع های رویشان، این چهارنفری که چشم هایشان برق می زند از قهقهه ی لحظه های پیش از گرفتن این عکس (از بس که سبحان ما مسخره است و مسخره است و مسخره است.) ، خاطره ی آن لحظه ی خداحافظی که هیچ کدام دل نمی کندیم برویم پی زندگی مان.. همین هاست که به زندگی ارزش می دهد. 
بی نهایت ممنونم برای هر لحظه ی این چهارسال.




+ عکس هدایا پیوست شود. :دی

عطر سنبل٬ عطر کاج

من از روز تولدم می‌ترسم. روز مهمی برای من است. روز حساب کشی از قول و قرارهای یک‌ساله٬ روز حساب پس دادن که چه کردی و چه شد؟ کجای کاری؟ روز تصمیم‌های مهم یک سال آینده. از این بابت روز ترسناکی‌ست این سیزده شهریور صاحب مرده. به‌همین خاطر سعی می‌کنم این روز به هیچ وجه خانه نمانم. صبح تا شب توی خیابان راه می‌روم٬ به جاهایی که نرفته‌ام٬ جاهایی که دوست داشتم بروم٬ جاهایی که دوستشان دارم. گاهی هم چند ساعتی را با دوستان یا خانواده می‌گذرانم. به هوای این‌که سرم گرم بشود٬ هولم بخوابد٬ آخر شب با دل خوش بنشینم و سنگ‌هایم را با خودم وا بکنم. 
قرار امروز را از پیش با نارخاتون  و  ماهی  گذاشته بودم٬ برای وعده‌‌های این پست. گفتم بیایند آن کافه کتاب آشنای خیابان ادوارد بروان که اسم هرکدام‌از میزهای چوبی‌اش را از روی یک کتاب گذاشته‌اند. از پیش می‌دانستم که باید ببرمشان پشت آن میز کنج کافه٬ کنار پنجره. و از ماهی حال خاله‌ی پدرش را بپرسم و اگر مثل اکثر مواقع مجسمه و سرد و تو خالی شدم٬ از نارخاتون سوال کنم سفر تابستانی‌اش خوش گذشت؟  این عادت همیشگی من است که قبل از رویداد هر اتفاقی٬ در ذهنم بچینمش. اما خب معمولا آن‌طور که فکرش را می‌کنیم نمی‌شود.
مثلا این‌که نارخاتون وقتی رسید که من هنوز توی مترو بودم و تا ادوارد براون من دویدم فقط. چشم که چرخاندم توی کافه٬ نشسته بود همان میز کنج کافه٬ عطر سنبل عطر کاج٬ که هیچ‌‌‌کدام هم نخوانده بودیمش. مثلا٬ حواسش نبود که من قرار است برایش نقاشی ببرم و خوشحال شد :)   مثلا وقتی که ماهی رسید و آغوش باز کردم برای به بر گرفتنش٬ انتظار نداشتم کنار گوشم زمزمه کند «تولدت مبارک» و آن گردنبند زیبای توی جعبه مال من باشد. انتظار نداشتم وقتی که می‌گویم «یه عکس بگیریم؟ » آهنگ تولد بگذارند و پیشخدمت آن کیک را بردارد و رویش شمع ۱۹ باشد و مستقیم بیاوردش سمت من . 
مال من بود ولی. که سرخ شدم و وا رفتم و پیشخدمت پرسید نمی‌دونستی تولدته؟ و من سعی کردم به محکم ترین شیوه‌ای که می‌توانم نارخاتون را بغل کنم. 
بعد مراسم رقص چاقو بود و خوردن سیب‌هایی که توی شربت بیدمشک نارخاتون گذاشته بودند و عکس برداری از من و کیک٬ سه نفری و کیک ٬ کیک نیم‌خورده و انگشت‌های به حالت دو. 

خوش گذشت. درخشان بود امروز. یک خاطره‌ی بی‌نظیر از اولین روز ۱۹ سالگی.



خ. با تشکر اززززز  دکتر میم و حاج مهدی برای تبریکات مخصوص. جای‌شان بسیار خالی بود. 
خ. و با تشکر از آبی٬ برای یک اتفاق منحصر به فرد.


(بعضی جاها باید لینک بذارم ولی با گوشی سخته برام. ان‌شاالله فردا درستش می‌کنم.)

برای اولین شب نوزده سالگی فقط به این جمله ی آبی گوش کن

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

صفحه ۱۹۵

اندرو مارتین عزیز٬ 

از آن‌جایی که تو اسمی نداری٬ تو را به این نام صدا می‌زنم. 

الان ساعت کمی مانده به نیمه شب و شروع یک‌شنبه است. من ایستاده‌ام جلوی آینه‌ی دستشویی و تو را می‌خوانم. متوجهی که این کاری معمولی در آداب انسانی نیست.. درواقع معنی‌اش این است که قایم شده‌ام در تنها جایی که کسی به روشن بودن چراغش در نیمه‌شب معترض نمی‌شود. 

در واقع٬ معنی‌اش این است که برای خواندن حرف‌های تو به احمقانه ترین روش ممکن دست برده‌ام. چون که نمی‌توانم بخوابم.. البته که نمی‌توانم. حالا٬ مهم‌ترین اتفاق دنیا برای من این است که بخوانم تو چه می‌گویی. خیلی زمان بود که کتابی ان‌قدر دیوانه‌ام نکرده بود که نتوانم از کلمات چشم ببندم.

لطفا آخرش را خوب تمام کن.

تو بی‌نظیری.

امضا: خورشید




خ.عنوان. این صفحه از کتاب انسان‌ها نوشته‌ی مت هیگ ٬ پسرخوانده‌ی من است.

۱ ۲ ۳ . . . ۱۰ ۱۱ ۱۲
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan