پنجره می چکد

طوری پراکنده‌ایم در جهان که جز کلمات هیچ چیز نداریم

گذشتن و رفتن پیوسته

گز می کنم سنگ فرش های خسته ی دل مرده ی لگد خورده زیر پای کوبی هر روزه ی عابران را. نبض شهر را می گیرم، سر به سینه ی شهر می گذارم، نفسش بر نمی آید. آرام آرام شریان اصلی حیات شهر را گز می کنم. با کفش هایی که کمی گشاد است به پایم، با شلوار خاکی و مقنعه ی کج و کوله و کوله پشتی ام که از من بزرگ تر است. دست های خالی، پنهان در جیب های خالی. می لرزم، هوا سوز دارد. پاییز که بزند به تهران، دیگر هیچ جوره گرم نمی شوی. شهر، اول جوانی چروک نشسته به چهره اش. مثل پیرمردها خس خس می کند. گوشش پر از صدای بوق و جیغ و غوغای ماشین هاست. اگر می خواهی صدایت را بشنود باید بلندتر فریاد بکشی، بلند تر. یا مثل وقتی که مام بزرگ نگاه می دوزد به حرکت لب هایت، آرام و شمرده صحبت کنی. لب هایم را آرام تکان می دهم. چیزی نمی آید. حرفی نیست. در حنجره ام صدایی نیست. صدایم یک شب، در یک شهر غریب که قلبش زیر قدم های منظم کفش های خاکی کتانی ام بی وقفه می تپید، در تقلای آواز شدن، در جست و جوی چشمی برای شنیده شدن، شرم آگین و مأیوس و سرخورده، خاموش شد. حرف هایم، هرچه که بر من گذشته بود و می گذشت و می گذرد، وقتی، پناه گرفته در ظل عنایتش، کز کرده روی سکوی کفشداری شماره ی 6 که سردی کف سنگی اش می نشست به پاهای برهنه ("خدایا چقدر این سردی سنگ ها آدم را آرام می کند.")، یا خیره به طاق کاشی گوهرشاد؛ به زمزمه، به آه، به اشک، جاری شده بود و می رفت که به عدم بپیوندد، "پایان بی زمان". 

دست هایم خالی است و مشت شده در جیب های خالی ام. آوازی ندارم که برای شهر بخوانم. خاطره ات را که شانه به شانه ی من قدم می زد، گم کرده ام. چشم هایم سهم دیدنشان را لا به لای غزل ها خرج کردند. گوش هایم، بی خود و بی جهت، گذاشتند رفتند. پرنده ی کوچکی مانده، توی سرم پر می زند، خیال می بافد و مدام می خواند و تکرار می کند از تئاتر شهر تا نوفل لوشاتو، از جمهوری تا منیریه، از فرهنگ تا خانه..  اسمت را.




خ. والس تهران - بیپ تونز

خ. دلت می خواد بریم خونه ی مهرداد و آسو ؟

من مردمم رو دوست دارم.

هیچی سخت تر از دیدن اشک هاشون نیست، وقتی که هیچ کاری ازم برنمیاد.

گفت حافظ من و تو محرم این راز نه ایم

مامان می گفت:" وقتی تو اون راهی، رو به روت حرم عباسه و پشت سر ثارالله، یک چشمت به پشت سره و یک چشم به رو به رو. اسمش دو دلیه. نمی تونی بزی از این ور، دلت هم همش هوای اون طرف رو داره."

می گفت:" به محض این که بیرون میای دلت تنگ می شه و دلتنگیش می مونه تا بار بعد که برگردی. همینه که هرکسی یه بار می ره، باز هم سال بعد می خواد راهی بشه." 




خ.حافظ. در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

               سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت 

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده



احمق مردا که دل در این جهان بندد،که نعمتی بدهد و زشت باز ستاند.





خ. شمایی صاحب و مالک هرچه که هست، دور از ادبه که دخالت کنم.. ولی تصدقتان بشوم، "گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را."
خ. حواسم هست.

تو بگو عزیزم٬ من چطور بذارمت و برم؟


دوباره به پشت سر نگاه می‌کند. می‌خواهد تصویر پل نورانی را  بر رود زاینده‌ی خشک ٬ زیر نور لطیف قرص کامل ماه که می‌درخشد در پهنه‌ی آسمان تیره‌ی نیمه‌ابری٬ به جانش حک کند.

سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم٬ ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم.

آن‌چه که هنوز مانده در من و کمک می‌کند که خودم را گم نکنم٬ ته مانده‌ی شرافتم است. آدم‌ها را تصمیم‌های گردنه‌های سخت می‌سازد. پرسید که چطور توانستی؟ جوابش از انجام سخت‌تر بود:« آن‌چه پیش از هرچیز دیگری اهمیت دارد٬ هویت فردی من است. چطور می‌توانم تن به حادثه‌ای بدهم که هرچند اشهی و احلی٬ جدا از من است؟ در مسئله تناقضی هست که قبول فرض را ناممکن می‌کند. می‌دانی؟ یعنی که در این سیر حکمت٬ در قصه‌ی پیش‌نوشته‌ای که هرچیز در آن سرجای خود ایستاده٬ جای من این‌جا نیست که اگر قرار باشد خودم را جا بدهم٬ دیگر من نمی‌شوم. عوض می‌شوم. هویت من از دست می‌رود.» نگران‌تر پرسید:« و حالا چه می‌کنیم؟» -«به چشم خویشتن سیر می‌کنیم که چه‌طور٬ هر آن‌چه که مال قصه‌ی ما نیست٬ می‌رود.»  +«اگر به دنبال محمل بگرییم به زاری که ناقه در گل بمونه چی؟» می‌داند جواب را٬ نمی‌گویم. باز می‌پرسد:« لازمه این همه رفتن؟» سر تکان می‌دهم که نیست:« راستش این است که هرچیز اگر ارتباطی به قصه‌ی ما نداشت٬ از همان اول سر نمی‌رسید. اگر آمده٬ پس جایی دارد. گاهی اما در قالبش جا نمی‌گیرد.‌ آن وقت اگر احساس کند «خودش» در خطر است٬ می‌رود.» باز می‌پرسد:« لازمه رفتن؟» نیست:« فکر نمی‌کنم. اگر بزرگ باشیم٬ می‌شود بدون آن‌که نیاز به تغییر اصل خود باشد٬ نقش‌مان‌ را در قصه‌ی دیگران قبول کنیم.‌ در واقع آن هم جزئی از خود ماست بی آن‌که تمام ما باشد.» -« این را هم همان‌جا یاد گرفتی که..» +« بله٬ همان.» ‌ -«ما نمی‌رویم؟»‌ +« نه٬ روش ما این نیست.»  -«پس چه کنیم؟» +«صبر. شاید آخر شاخه نبات دادند بلاخره.» ساکت می‌شود.فکرش می‌رود به این‌که دو روز است چای نخورده. دوباره صدایش می‌زنم:« ببین٬ حالا٬ بعد از همه‌ی این‌ها٬ یک وقت‌هایی هم‌استثنایی هست. یعنی می‌خواهم بگویم گاهی عیبی ندارد.» حواسش نیست. خوابش برده.

:لبخند

یک بشقاب گاتا٬ دو لیوان شربت بیدمشک نسترن. جلفا بود آن‌جا. از دیدار کلیسای وانک برگشته بودیم که لحن و هوایش آمیخته بود به سکون و سکوتی که راه به گذران زمان نداده‌بود. بیرون که آمدیم گفتم انگار از یه دنیای جادویی رونده شدیم. 

بعدش پناه بردیم آن‌جا‌. دو لیوان شربت بیدمشک نسترن که رویش کمی گل خشک بود و یک بشقاب از گاتاهایی که دلشان گرم بود هنوز.


خ.دوستی.

اطلاعیه

مورد اول:  تا ۱۲ آبان٬ مصلی امام ٬ نمایشگاه مطبوعات به راهه. اگر که رفتید٬  به غرفه‌ی ۱۳۷ ٬ غرفه‌ی چلچلراغ هم سری بزنید. من هم دوشنبه یحتمل از ساعت سه اون‌جا خواهم بود.


مورد دوم: اگر پنجره مخاطب اصفهانی دارد که مایل به دیدار وبلاگی می‌باشد٬ کامنت خصوصی بفرمایید لطفا.

مکافات های من و مام بزرگ (6)

امشب تولد مام بزرگ است و من یک هفته است در کانال های تلگرامی فامیل، در حال رایزنی برای غافلگیری تولدانه هستم. و حالا که دایی وسطی رفته کیک بگیرد و زن دایی با قابلمه ی لوبیا پلو و خاله ها با کوچ و بچ در راه آمدنند؛ مام بزرگ دارد تهدیدم می کند که اگر آسیابش را از طبقه ی بالای کابینت نیاورم که همین الان بشیند قاووت درست کند، خودش می رود بالای چهارپایه.

لطفا یک جور کامنت نگذارید که آدم کهیر بزند!

بعضی وبلاگ ها را بسیااار دوست دارم و به همان اندازه، بسیااار، از کامنت هایی که می گیرند متنفرم. بعضی ها در این بلاگستان واقعا حیف شده اند.

۱ ۲ ۳ . . . ۱۲ ۱۳ ۱۴
زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود..
Designed By Erfan Powered by Bayan